友情链接: 澳门威尼斯人网站 新葡京网址 澳门威尼斯娱乐场 澳门网上威尼斯人 葡京网 澳门威尼斯集团 威尼斯人网上娱乐 百家乐游戏 澳门威尼斯免费开户 澳门线上威尼斯人注册 老虎机怎么玩 澳门威尼斯手机开户 澳门威尼斯人游戏下载 永利棋牌 澳门威尼斯娱乐官网 澳门威尼斯人网站 大发官网 澳门威尼斯娱乐场 澳门金沙官网 银河网站 澳门威尼斯人平台 新葡京注册 澳门威尼斯游戏 澳门威尼斯人免费开户 葡京免费开户 澳门网上威尼斯 澳门威尼斯人手机开户 百家乐公司 威尼斯网上娱乐 澳门在线威尼斯人注册 mg老虎机 澳门威尼斯娱乐场官方网站 威尼斯人网上导航 永利注册 澳门威尼斯娱乐开户 澳门威尼斯人平台 dafa888娱乐场 澳门威尼斯游戏 澳门金沙开户 银河国际官网 狠狠撸大香蕉 大香蕉在线影院 大香蕉伊人 狠狠射大香蕉 超碰大香蕉 大香蕉成人网站

تعلیمات عشایر در یک نگاه

دکتر مهدی قرخلو*

http://qashqaionline.ir

محمد بهمن بیگی کیست؟

محمد بهمن‏ بیگی در سال 1299 در ایل قشقایی در خانواده محمدخان کلانتر تیره بهمن‏ بیگلو از طایفه عمله قشقایی دیده به جهان گشود. از همان کودکی آثار هوش و ذکاوت در وی نمایان بود.

در کودکی ابتدا در نزد منشی خانواده‌اش به تحصیل پرداخت. ده ساله بود که پدرش به همراه 20 نفر دیگر از سران ایل به تهران تبعید شد و به صولت ‏الدوله قشقایی که تحت نظر قرار داشت پیوست. یک سال بعد محمد 11 ساله نیز به همراه مادرش به تهران تبعید گشت.

وی در مدرسه علمیه تهران، مشغول تحصیل گشت و در آنجا رتبه‏ ی نخست را حایز گردید. پس از اتمام دوره دبیرستان وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران گشت و در سال 1322 از آن دانشکده فارغ‏ التحصیل شد.

طی ده‌ها سال، نام او با آموزش و پرورش عشایر ایران همراه بوده و یک بار هم در سال 1973 جایزه بین ‏المللی یونسکو را نصیب خود ساخته است. بی تردید خدمات او در تاریخ فرهنگ و تعلیم و تربیت کشور ما، به شایستگی ثبت خواهد شد و اگر هم‌عصران او قدرش را به درستی نشناخته و حقش را نخواسته یا نتوانسته‌اند ادا کنند، آیندگان بر نبوغ و قهرمانیش آفرین خواهند گفت. بهمن‏ بیگی در سال 1324 در تهران کتاب «عرف و عادت در عشایر فارس» را منتشر کرد.

کتاب «ایل من بخارای من» که در دوران بازنشستگی به رشته تحریر درآورده، شاهنامه ایل لقب گرفته است. محمد بهمن‏ بیگی روزگاری دراز در کسوت آموزگار عشایر انجام وظیفه کرده است و بر پایه چنین تجربه ‏هایی است که «قره قاج» را نوشته و بسیار نکات تاریخی و فرهنگی و فولکوریک را از زندگی عشایر ایران در آن آورده است. هنر در اوج خود به سادگی می‏رسد و محمد بهمن‏ بیگی با نگارش کتاب «اگر قره قاج نبود...» چنین کاری کرده است. این مرد خادم و دردآشنا و عمل‏گرا با نگارش کتاب «به اجاقت قسم» بخشی از تجربیات ارزشمند آموزشی خود را به یادگار نهاده است. کتاب «طلای شهامت» او آخرین یادگار بی‏ نظیر اوست. اولین چاپ آن در سال 1386 به دست خوانندگان رسید. در این کتاب خاطرات دوران مسئولیتش در آموزش عشایر را با داستان‏های واقعی و شیرین بیان کرده است.

 

موفقیت تعلیمات عشایر در چه شرایطی و برای چه کسانی؟

در مورد عظمت کار تعلیمات عشایر، به یک داستان بسیار کوتاه اشاره می‌کنم. یک خبرنگار تلویزیون در کالیفرنیا که با رهبر سرخپوست مصاحبه می‏کرد، از او سؤال کرد که سرخپوستان را آمریکای شمالی تار و مار کرده شما چطور هنوز به زندگی خودتان امیدوار هستید، این رهبر سرخپوست یک جمله در پاسخ این خبرنگار آمریکائی گفت و آن جمله این بود. تا زمانی که در تمام دنیا فقط یک سرخپوست زندگی می‏ کند فرهنگ و زبان سرخپوست‏ ها به بقای خویش ادامه خواهد داد.

من اینجا به عنوان یک معلم عقیده خودم را چنین بیان می‏کنم. ممکن است که به مرور زمان قله ‏های فارس و جنوب ایران با خاک یکسان شود و از نظرها پنهان گردد، ولی تا دلی از مردم عشایر جنوب کشور در تنگنای سینه‏ ها می‏تپد، تأثیر کار بنیان‌گذار تعلیمات عشایر همچنان پایدار و به یادگار خواهد ماند.

شخصی از ویکتور هوگو ایراد گرفت که چرا بیشتر از خود می گوئی؟ مرد وارسته‏ ی جهان‌دیده لبخندی زد و گفت: دوست عزیز، وقتی از خود سخن می‌گویم در حقیقت از تو سخن گفته‌ام. اگر ما دوست داریم که از بنیان‌گذار تعلیمات عشایری سخن بگوییم در حقیقت داستان زندگی خودمان را که در گذشته نه چندان دور بر ما گذشته است، بیان می‏کنیم. بنیان‌گذار تعلیمات عشایر در کتاب «بخارای من ایل من» در توصیف موقعیت و احساسات خود چنین اظهار نظر می‏کند: ایلیاتی بودم، به ایل بازگشتم و پس از سال‏ها سواری، سرگردانی، دنیاگردی و چادرنشینی به فکر باسواد کردن بچه‏ های عشایر افتادم و بیش از 26 سال از عمرم را در این راه صرف کردم. از دشت‏ها و کوه‏ها و طبیعت زیبای ایل الهام فراوان گرفته بودم. با غم ‏ها و شادی‏ هایش آشنا شده بودم. به دردها و درمان‌هایش پی برده بودم. با چشمی باز و بینا به همه‏ کس و همه‏ جا نگریسته بودم. برای بهبود اوضاع و احوال این مردم خانه بدوش و کوه‏ نشین تا پای جان کوشیده بودم. با چنین احساسی متفکر ایل ما کار فرهنگی خود را شروع کرد. کاری را شروع کرد که هرگز پایانی نداشت. برای چه کسانی کار خود را شروع کرد؟ برای پاسخ به این سؤال بخشی از ویژگی‏ های زندگی مردم عشایر در آن زمان چنین بود. نوع معیشت و زندگی مردم عشایر به نحوی بوده است که در طول تاریخ، آن‏ها در محرومیت کلی و مضاعف به سر برده ‏اند و از مواهب الهی به خصوص نعمت سواد و رشد فرهنگی بی‏ بهره بوده‏ اند.

زندگی عشایر وابسته به دام بود، دام نیز به مرتع بستگی داشت و مردم عشایر برای به دست آوردن مرتع مجبور به کوچ و خانه بدوشی بوده ‏اند، باد و باران، سیل و طوفان، امراض و خطر، تهدید حیوانات وحشی و سایر حوادث طبیعی از یک طرف، اعمال سیاست‌های انسانی سیاست مداران و سرکوبگرانه ی حکومت‌های استبدادی از طرف دیگر، همگی دست به دست هم داده بود و جامعه عشایری ما در فقر، ذلت، بدبختی و ناکامی نگه داشته بود.

در حالی که به یقین می‌دانیم مردم عشایری قشری شریف، زحمتکش، مولد، خودکفا، خدمت گزار، وطن‏ دوست، قانع، صبور، صادق و بی ‏آلایش بوده و هستند. با چنین احساسی و در چنین جامعه ‏ای بود که یکی از جوانان ایل قشقایی لذت معنوی را به لذایذ دنیوی ترجیح داد، کمر همت بست و برای زدودن جهل و بی‏سوادی از میان مردم عشایر، نخستین مدرسه‏ ی عشایری را در سال 1329 در یک چادر سفید برای بستگان خود افتتاح نمود. از همین نقطه بود که تفکر ایجاد مدارس عشایری برای فرزندان محروم عشایر در ذهن ایشان شکل گرفت.

این در حالی بود که بین تأسیس اولین مدرسه جدید در ایران و اولین مدرسه سیار عشایری 60 سال یعنی در حقیقت دو نسل فاصله بود.

در این مدت بیست و چندساله، و محدود این معلم مبتکر به ایجاد و تأسیس نهادها و تشکیلات زیر مبادرت ورزید:

1- طرح تصویب تعلیمات عشایری در سال 1334

2- ایجاد اداره‏ ی کل آموزش عشایر در سال 1346

3- تأسیس تربیت معلم عشایری یا دانشسرای عشایری در سال 1336

4- تأسیس دبیرستان عشایری (چهل نفری) 1346

5- تأسیس دانشسرای راهنمایی عشایری 1352

6- تأسیس هنرستان فنی و حرفه‏ای 1351

7- تأسیس کارگاه قالی‏بافی 1349

8- تأسیس مامائی برای زنان عشایر 1352

9- تأسیس آموزش حرفه‏ ای 1351

10- تأسیس هنرستان صنعتی 1353

11- تأسیس روستاپزشکی و دامپزشکی 1352

12- ایجاد فروشگاه ‏های سیار عشایری 1353

13- اخذ مجوز برای طرح سرباز معلمی

در اینجا مایلم استثنائاً مروری آماری به نتایج دو نهاد دبیرستان عشایری و دانشسرای عشایری داشته باشم.

دبیرستان عشایری که در سال 1346 با 40 نفر دانش ‏آموز عشایری کار خود را شروع کرد ظرفیت این دبیرستان در سال 1358 به 1200 نفر رسید، یعنی در فاصله زمانی فقط 12 سال 30 برابر افزایش حجم دانش ‏آموزش را داشته باشد. قطعاً سایر امکانات و تجهیزات این دبیرستان به همین نسبت چندین برابر شده بود.

- در سال 1353 از 40 نفر فارغ ‏التحصیل این دبیرستان 2 نفر به انگلستان اعزام شد، و 34 نفر وارد دانشگاه‏های کشور شدند.

- در سال 1354 از 52 نفر فارغ ‏التحصیل این دبیرستان، رتبه اول تا نهم رشته ادبی و رتبه اول تا سوم رشته طبیعی در استان فارس را به خود اختصاص داده و 50 نفر وارد دانشگاه ‏ها شدند.

- در سال 1355 تمام دانش ‏آموزان این دبیرستان به دانشگاه‏ ها و مؤسسات آموزشی عالی راه یافتند.

- در سال 1356 از 85 فارغ‏ التحصیل این دبیرستان، 84 نفر به دانشگاه راه یافتند، رتبه اول تا نهم رشته ادبی در فارس و رتبه اول و دوم این رشته در کنکور سراسری در ایران را به خود اختصاص دادند.

- در سال 1357 از تعداد 64 نفر فارغ‏ التحصیل این دبیرستان 58 نفر به دانشگاه‌ها وارد شدند و بالاخره تا سال 1358 از مجموع 512 فارغ‏التحصیل این دبیرستان 499 نفر وارد دانشگاه‏ های کشور شدند.

دانشسرای عشایری که در سال 1336 با تعداد 60 نفر معلم شروع شد در سال 1358 به تعداد 1400 داوطلب رسید. یعنی 23 برابر افزایش حجم، جمعاً در طی 22 دوره 000/10 نفر معلم عشایری تربیت شد، که 11 استان کشور را پوشش می‏داد. غیر از فارس، خوزستان، آذربایجان، کرمان، سیستان و بلوچستان، کردستان، باختران، ایلام، لرستان، چهارمحال بختیاری، ترکمن صحرا را شامل می‏شد.

کوتاه سخن اینکه استان فارس باید به خود ببالد که همواره چهره‏ های ماندگار و دانشمند را پرورانده است. سعدی، حافظ، ... و بهمن ‏بیگی از آن جمله ‏اند.

به راستی که دنیاسازان دریادل هستند. گروهی از دانشمندان اعتقاد دارند که برای انجام کارهای بزرگ باید عاشق بود. گروهی دیگر از محققین معتقدند که برای انجام کارهای مهم باید ایمان قوی داشت. عشق و ایمان گرچه شرط لازم است ولی به نظر بنده کافی نیست. بنیان‌گذار تعلیمات عشایر در خدمت به فرزندان عشایر از عشق، ایمان و عمل استفاده کرد. که ترکیب چنین معجونی بایستی چنان زیبا و دوست‏ داشتنی می‏شد.

به راستی پدر تعلیمات عشایر چه خوب گفته است:

«کلید مشکلات ما در لا بلای الفبا خفته است و من اینک شما را به یک قیام جدید دعوت می‏کنم. پس از سال‏ها سیر و سیاحت، غور و مطالعه، دلسوزی و دردمندی به این نتیجه‏ ی قطعی رسیده‏ ام و شمار ا به یک قیام مقدس دعوت می‏کنم، قیام برای باسواد کردن مردم ایلات».

لازم به یادآوری است شخصیت مردم عشایر اصولاً بر مینای شرایط خشن زندگی ایلی، شکل گرفته است. بهمن‏ بیگی به آن‏ها یاد داد که زنان حق تساوی با مردان دارند و آن‌ها که نیمی از جمعیت عشایر هستند از نعمت سواد بی‏ بهره بودند، آن‌ها باید باسواد شوند تا فرزندانی بهتر و آگاهتر به جامعه تحویل دهند. در کنار تحصیل، بهمن‏ بیگی به ما آموخت که موسیقی غذای روح انسانهاست. باید به موسیقی گوش داد تا روح و روان ما از خشونت به لطافت گرایش پیدا کند. بهمن     بیگی بهداشت را به میان عشایر آورد. زیبا لباس پوشیدن، خوب فکر کردن، در تلاش بودن از دیگر دستاوردهای بنیان‌گذار تعلیمات عشایر بود. او نهایتاً زندگی و تلاش را به ما آموخت.

 

رمز موفقیت بنیان‌گذار عشایر

یکی از خصوصیات بسیار بارز بنیان‌گذار تعلیمات عشایر شخصیت برجسته‏ ی اوست. واقعیت این است که استعداد خدادادی است ولی شخصیت دست خود انسان است. آن‌هایی که حرفشان و عملشان یکی است دارای شخصیتی والا هستند، در حقیقت درونی بزرگتر از بیرون دارند و این فاکتور در وجود بنیان‌گذار تعلیمات عشایر همواره لبریز بوده است.

جاذبه: یعنی کشیدن مردم به سوی خویش و مثل بقیه ویژگی‏ های انسانی، پروردنی است. مردم کسی را دوست دارند که اهل عمل، ستایش و عاشق باشد نه اهل آه و ناله و نق زدن باشد. جاذبه یعنی بر توانایی‏ ها و نقاط قوت مردم انگشت گذاشتن، یعنی خوبی‌های مردم را دیدن و چشم‏ پوشی از نقاط ضعف دیگران. یکی از سیاستمداران اعتقاد دارد که بزرگترین نیکی شما در حق دیگران این نیست که بخشی از ثروت خود را به آن‌ها ببخشید، بلکه این است که ثروت‌های خودشان را بر آنان برملا سازید؛ و امید نعمتی بزرگ است و باید مردم را امیدوار کرد و دل دیگران را به نور امید روشن کرد. در این صورت است که مردم نیز شیفته شما می‌شوند. آقای بهمن بیگی اغلب موارد دیگران را تحسین می‌کرد و نقاط قوت آن‌ها را به آنان گوش‏زد می‏کرد.

تعهد: تعهد عامل پایداری است و سبب می‏شود که اگر زمین خوردید، برخیزید و راه را ادامه دهید. آدم‏های موفق، متعهد نیز هستند. درست است که کار بزرگ تعلیمات عشایر حاصل استعداد بنیان‌گذار اوست، ولی اگر تعهد و احساس مسئولیت در پس این قضیه نبود، تأثیر قابل ملاحظه‏ ای هم وجود نداشت.

ارتباط: کسی که مسئولیت و کار بزرگی را شروع می‌کند باید بتواند دیگران را از دانش و ایده های خود بهره مند سازد. باید بتواند در دیگران نسبت به کارش شور و شوق ایجاد نماید. اگر کسی نتواند پیامش را به روشنی به دیگران برساند، در حقیقت بود و نبود پیامش یکسان است. بنابراین عامل ارتباط نیز یکی از فاکتورهای مهم در پیشرفت تعلیمات عشایر بوده است.

لیاقت: پیگیر بودن، بیش از حد کوشیدن، الهام بخشیدن از خصوصیات انسان‏های با لیاقت است، که عزیزان نسبت به بهمن‏ بیگی شاهد این ادعا نیز بوده و هستند.

شجاعت: شجاعت را به حق در صدر صفحات برجسته انسان دانسته ‏اند، برای اینکه این صفت تکیه‏ گاه صفت‏ های دیگر است (وینستون چرچیل). وقتی فردی شجاع موضع می‏ گیرد، پشت دیگران گرم می‏ شود. در واقع نمایش شجاعت هر کسی سبب تشویق دیگران می‏ شود. اما شجاعت مسئولین و بزرگان الهام می ‏بخشد و مردم را پشت سر او وامی‏ دارد. به هر حال توفیق زندگی هر کسی به میزان شجاعت و شهامت او بستگی دارد و این عامل هم در مورد بنیان‌گذار تعلیمات عشایر صادق بود.

ابتکار: بنیان‌گذار تعلیمات عشایر اهل ابتکار و نوآوری بود، او پیوسته در جستجوی فرصت بود. او همواره، توانایی‏ها، استعدادها و منابع موجود و نیروی انسانی خود را می‏ سنجید، برآورد می‏کرد و به نحو مطلوبی به کار می‏گرفت. ایشان همواره مترصد فرصت و آماده اقدام و عمل بود. کسانی که ابتکار عمل دارند منتظر نمی‌مانند تا دیگران آن‌ها را برانگیزانند، مسئولیت خود را می‌شناسند، از آسایش خویش چشم پوشیده و کار مورد نظر را انجام می‌دهند. روزولت – رییس جمهور سابق آمریکا معتقد بود که در کارنامه‏ ی زندگی او چیز برجسته‏ ای نبوده جز یک مورد، آنچه را که به انجام آن اعتقاد داشته، انجام می‏ داده است. بنیان‌گذار تعلیمات عشایر ایران از این فاکتور هم به حق بهره خوبی  برده بود.

نبوغ: ادیسون معتقد بود که 99 درصد نبوغ عرق ریختن و کارکردن است و 1 درصد آن شاید شم و الهام باشد. بنیان‌گذار تعلیمات عشایر در کنار نبوغ، همت و پشتکار داشت که همین امر رمز موفقیت تعلیمات عشایر بود.

تسلط بر نفس: افلاطون معتقد است که نخستین و بالاترین پیروزی، تسلط بر نفس خویش است. یک فرد مسئول هر قدر هم که هوش و ذکاوت خدادادی داشته باشد، باز هم باید انضباط و تسلط بر خویشتن داشته  باشد تا همه استعداد و توانایی‌های خود را بکار گیرد. فاکتور تسلط بر نفس مشکل گشای راه بنیان‌گذار تعلیمات عشایر بوده و استمرار راه او را تضمین می‌کرد.

خدمت‌گزاری: مسئول واقعی کسی است که به مردم خدمت کند و در راه خدمت به مردم هر بهایی را بپردازد. خدمت‌گزار مردم باید شعله ای از عشق، علاقه و ایثار را درون خود روشن نگه دارد تا خدمت‌گزار واقعی باشد. تحمل سختی‌ها، فداکاری، ایجاد انگیزه و شور و شوق در دیگران از جمله مواردی است که در وجود بنیان‌گذار تعلیمات عشایر لبریز بود.

همه موارد فوق یک طرف قضیه و وجود خانم بزرگواری چون خانم بهمن بیگی (خانم سکینه کیانی) در طرف دیگر موفقیت ایشان را مضاعف کرده بود. همه عزیزان به یقین معتقدند که در کنار یا پشت سر مردان بزرگ همواره زنان بزرگواری بوده است. خانم بهمن بیگی به حق حامی اصلی بهمن بیگی بوده و در حقیقت به قول خود آقای بهمن بیگی خورشیدی بود که در خانه ایشان طلوع کرده بود.

اما در خاتمه باید یادآوری کنم که هر اندازه هم فردی دارای این همه خصوصیات بارز باشد که تک تک به آن اشاره شد. به یقین اعتقاد دارم که دوستانی و حامیانی پرکار، وفادار، با ایمان، وطن دوست، صادق و زحمتکش آقای بهمن‏ بیگی بودند، که زمینه‏ ی پیشرفت و گسترش تعلیمات عشایر را فراهم آوردند. به راستی من وقتی تلاش معلمان عشایر، راهنمایان تعلیمات عشایر، پرسنل اداری و مدیران تعلیمات عشایر، دبیران پرکار دانشسرای عشایری، پشتکار دانش آموختگان دبیرستان عشایری، پذیرش کار تعلیمات عشایر به وسیله‌ی توده‏ ی مردم عشایر و کلیه افرادی که به نحوی با تعلیمات عشایر درگیر بودند، یاد می‌آورم، سر تعظیم در برابر آنان فرود می ‏آورم. این افراد بعضاً از جان و مال خود مایه می‏ گذاشتند تا آبرو و حیثیت تعلیمات عشایر برقرار باشد. همت و فداکاری‌های آنان سبب شد تا نوری که تعلیمات عشایر تابانده بود در زوایای مختلف و در میان جوامع عشایر به درستی روشنایی بخشد. بلی، با چنین رهبریتی بود که آقای بهمن‏ بیگی به عنوان پدر تعلیمات عشایر لقب گرفت.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

 

*استاد دانشکده جغرافیا و عضو هیأت علمی دانشگاه تهران

بهمن‌بیگی را بشناسیم

نویسنده: دراج عربي *

روزنامه دنیای اقتصاد - چهارشنبه 10 آبان 1391

 

محمد بهمن‌بیگی، نامی آشنا، مردی با روحی به بلندای آسمان و لطافت سبزه‌های نوخیز بهاری، شعوری به ژرفای دریاها، و صبری به درازای تاریخ، بستر خشکیده تعلیم و تربیت جامعه عشایری را جان داد، بر کالبد مرده ایل، چون مسیحا دمید، در کودکی به جرم گناهان ناکرده تبعید شد، در تبعیدگاه رشد کرد، فشنگ مشقی و تفنگش را گرفتند، قلم به دستش دادند، باسواد شد؛ رهاورد سفر پرماجرایش «آموزش عشایری» بود که در سال 1336 در ایل بنا نهاد.

جوانانی با نشاط را به عنوان آموزگار انتخاب و در طایفه خودشان به معلمی گماشت، به سرعت اطفال سرگردان عشایر را جذب و به تعلیم آن‌ها همت گماشت. رقابت سالم و وجود انگیزه، موفقیت شایانی نصیب جامعه عشایری كرد به طوری که در کمتر از دو دهه نام‌آوران فرهنگی و سرشناسان علمی از خطه عشایری تقدیم فضای فرهنگی کشور نمود. پیشرفت درسی کودکان عشایر چنان بود که در قلب شهر شیراز هم چادر مدرسه عشایری به اهتزاز درآمد. لحظه لحظه عمر آموزشی عشایری موفقیت بود و کامیابی، نشاط بود و سرزندگی، باران رحمت بود به مرغزاران تشنه و خشکیده عشایر، فضای فرهنگی عشایر را به هیجان واداشت. سازمان فرهنگی یونسکو جایزه فرهنگی آموزش (کروپسکایا) را به استاد تقدیم کرد. برای اولین بار این حق به حقدار رسید. نقش استاد بهمن بیگی در شکوفایی تعلیم و تربیت عشایری، ایجاد محیطی آرام و روابط عاطفی بین دستگاه مرکزی و معلمین، احتراز از قوانین خشک و دیکته شده وزارتی، استفاده از روش‌های ابتکاری، نوآوری در روش تدریس، پرورش روحیه شاد دانش‌آموزان، فراتر رفتن از چارچوب نظم خشک کلاس درس و... کارشناسان تعلیم و تربیت را دچار حيرت کرد. با ایجاد رقابتی سالم و فرهنگی و برپایی اردوهای آموزشی و مسابقات درسی، فضای آرام را به التهاب وامی‌داشت. رقابت درسی مدارس، ‌نقل محافل می‌شد. برپایی چادرهای سفید و سراپرده‌های درسی در میان سیاه‌چادرها منظره شاد و دیدنی به ایل می‌داد؛ جوامع ایلی و کوچ‌رو در خود احساس غرور می‌کردند.

او با کشیدن جوی باریکی از شط خروشان بودجه کشور به عشایر ایران، تحولی شگرف به وجود آورد که پاهای برهنه اطفال عشایری، با کفش، و بدن نیمه عریان آن‌ها با لباس آشنا گشت؛ بهمن‌بیگی سرمشق اخلاق و رفتار فرهنگی بود. او آموزش عشایری را بنیاد نهاد، امید رشد و بالندگی از این نهاد علمی داشت همان‌طوری که خود او می‌گوید: «آموزش عشایر جرقه آتش بود، بر خرمن جهل و بیداد زد؛ ابر بهاری بود، بر تشنگان ایل بارید؛ نسیم سبک‌خیز فروردین بود، غنچه‌های معرفت را در دل کوه‌ها شکفت؛ بوسه نوازش‌گر مادر بود، اشک یتیمان را در بیابان‌ها سترد؛ خورشید فروزان بود، تاریکی و ظلمت را زدود، دریغا که به پایان نرسیده از میان رفت.»

اگر بهمن بیگی نبود و آموزش عشایر را بنیاد نمی‌نهاد، همانا بیشتر جوانان باسواد آن‌ها یا چوپان بودند در کوه‌ها، یا گاوبان بودند در دشت‌ها، یا اوبان بودند در مزرعه‌ها. این قهرمان پولادین یک تنه در برابر مشکلات ایستاد و دستگاه عظیم آموزش عشایر کشور را مدیریت نمود. این چهره ماندگار فرهنگی، پنج کتاب ارزشمند را نيز به جامعه فرهنگی هدیه كرد که در نوع خود بی‌نظیرند و از نثری شیوا و بدیع برخوردارند.

استاد فرزانه، در آستانه روز معلم در سال 1389 در شیراز دیده از جهان فروبست و در این هنگام موسیقی ایل از ترنم ایستاد، سازهای ایل شکست، چنگ‌هایش درید، طناب‌هایش گسست، خیمه‌هایش فرود آمد، کوچ متوقف شد، مدرسه‌ها تعطیل گشت، ساربان‌ها یقه دریدند، دخترکان سیاه پوشیدند، آنگاه که خبر غم‌انگیز پرواز ملکوتی استاد زبان به زبان گردید.

جشن روز معلم به نوحه‌سرایی گرایید

ترانه‌های ایل سوگنامه شد

یادش گرامی باد.

* آموزگار عشايري و از شاگردان محمد بهمن‌بيگي

بخارای من، ایل من

نویسنده: دکتر پرهام مهدی

ماهنامه ادبی آینده - سال شانزدهم، مرداد تا آبان 1369 - شماره 5-8

 

بخارای من، ایل من، عنوان مجموعه داستان‏هایی است از محمد بهمن بیگی که یکی‌ دوتای آن را قبلاً «مجله آینده» چاپ نموده بود و بقیه را اکنون انتشارات آگاه منتشر کرده است. بهمن بیگی چهره ناشناخته‌ای نیست. تشکیلات آموزش عشایری، که ابتدا در آستانه فارس و بعداً به تمام استان‌های ایل‌نشین مملکت گسترش یافت با نام او همراه‌ است.

بهمن بیگی با من و فریدون توللی دوره دوم دبیرستان را در شیراز گذراند و سال‌ آخر به تهران رفت. از همان دوران به نویسندگی علاقه داشت و چنانکه در مقدمه کتابش آورده است از انشاءنویسان خوب کلاس بود، ولی خصیصه جذاب او روحیه طنز و تسخری بود که از آن به موقع بهره‌وری می‌نمود و آن‌را همچنان حفظ کرده است. با شاگرد و معلم و فراش مدرسه باب شوخی باز می‌کرد. شوخی او با رکاکت همراه نبود، به حوزه روحی افراد هوشمندانه وارد می‌شد، نقاط ضعف را می‌یافت و اشخاص را از لایه‌هایی که در آن پنهان شده بودند بیرون می‌کشید و عریان در معرض دید قرار می‌داد. این افشاگری هرچند دیگران را می‌خنداند، ولی افشاشدگان را سخت می‌آزرد و به‌ دشمنان طراز یک تبدیل می‌کرد. خصیصه دیگر او ترجیح بی‌چون و چرای عقل بر احساسات بود و این درست خلاف طبع هر نوجوانی در عنفوان شباب است. اگر فی‌المثل زمینه برای بروز عشقش مناسب نبود خطر نمی‌کرد، عاقلانه کنار می‌کشید و گرد ناممکن نمی‌گشت. مشخصه دیگر او خود پنهانی بود و ان بیشتر ناشی از ترس‌ مأموران تأمینات بود که خانواده‌اش را زیر نظر داشتند. نمی‌گذاشت کسی به حوزه زندگی خصوصیش وارد شود، این احتیاط کاری بعدها جزء کاراکتر او شد و با خصیصه طنز و تسخر او آمیخته گردید و حالا او را کمی مرموز و تودار نشان می‌دهد و حال آنکه‌ رمزی ندارد و جنبی محافظه کاریش بر سایر جنبه‌های او می‌چربد. ولی مخاطب او در شناختش به زحمت می‌افتد، نمی‌داند با لطفی که می‌کند راست می‌گوید، یا دارد او را دست می‌اندازد. خلاصه آن‌ها که عادت به شنیدن سخن‌های رو راست و کلیشه‌ای دارند از مصاحبتش لطفی نمی‌برند، اما برای آن‌ها که اهل شوخی و باریک‌اندیشی هستند مصاحبتش بسیار دلپذیر است.

آن هنگام که ما در دبیرستان دوران خوش نوجوانی را می‌گذراندیم و این زمانیست‌ که هر نوجوانی سر سازندگی جهانی دارد و نه تنها محیط خود را می‌خواهد بسازد، بلکه‌ داعیه سازندگی دنیا را دارد. نیروی پرجوش و خروش نوجوانان روی سه قطب پراکنده‌ می‌شد:درس، ورزش، دلدادگش و نظربازی، سیاست هیچ محلی از اعراب نداشت. من و فریدون توللی به ورزش بیشتر رغبت نشان می‌داد، فوتبالیست بود. کار دل را با جوهر بیگی به درس و ورزش بیشتر رغبت نشان می‌داد، فوتبالیست بود. کار دل را با جوهر عقل راهبری می‌کرد. با فراست و تجربه دریافته بود که دختران شهر بیشتر با پسران‌ شهری دل می‌سپارند، چون زبان یکدیگر را بهتر می‌فهمند و زبان او موزیک زبان پسران‌ شهری را ندارد و نمی‌تواند دریچه روح خود را آنطور که می‌نویسد هنگام رویارویی با معشوقه به روی او باز کند. با اینکه دل در گرو یاری شورانگیز داشت و نامه‌های‌ دلنشینی برای او می‌نوشت و گاهی هم برای ما آن‌ها را می‌خواند و همین که احساس کرد زبان او نمی‌تواند مکنونات ضمیرش را بازگو کند، خیلی عاقلانه کنار کشید و ذوق و استعداد و عشق خود را یکسره نثار ایل کرد، جایی که زبان او فهمیده می‌شد-آنجا گمشده خود را با یک آزمایش قبلی یافت و بجای صرف عمر در کار می و مطرب و معشوقه، دوراندیشانه بنای زندگی خانوادگی را استوار ساخت و با در آمیختن نقش‌ همسر و معشوقه، کانون خانواده را با آوردن فرزندان برومند گرم و دلنشین نمود. برخلاف نظر حضرت مولانا همزبانی را بر همدلی و برغم حافظ عافیت را بر نظر بازی‌ رجحان داد و این همیشه شیوه عاملان روزگار بوده است.

***** زبان گذشته از بیان اندیشه، موسیقی دل‌انگیز هر قومی است که با تارهای صوتی‌ افراد آن نواخته می‌شود و از موسیقی دیگری دلنشین‌تر است. این موسیقی عظمتش در غربت چنان محسوس است که گاهی ضرورت آن حیاتی و مماتی می‌شود. بهمن بیگی‌ برین ضرورت و عظمت وقوف کامل داشت. زبان ایل عقده‌های او را با موسیقی‌ شفابخش خود گشود، هم جاه‌طلبیش اقناع گردید و حکم ایلخانی فرهنگی ایران برایش‌ صدور یافت و هم دل سرگشته‌اش را سامان بخشید و کانون گرمی با فرزندان بااستعداد برایش پدید آورد و هم اکنون با آداب و رسوم سنتی خود در قالب داستان‌هایی دل‌انگیز بهمن بیگی را در صف نویسندگان خوب قرار داده است. با این دست‌آوردها جا دارد که همه چیز خود را مدیون ایل بداند و آن‌را بخارای خود بخواند و هنگامی که از پشت‌ میز کارمندی بانک ملی او را به آغوش می‌طلبد، پای در رکاب کند و با یاد یار مهربان‌ دشت و هامون را بسپرد و سر در قدمش گذارد؛ و چرا هوای نصر ابن احمد شدن در سر نپرورد و ایده‌آل او فرمانروایی ایل نباشد و روزی خان خانان نگردد؟ چه کسی در ایل سزاوارتر از اوست؟

 

بهمن بیگی از عقل دوراندیش خود همه وقت بهره‌وری کرده. همین تشخیص احیای‌ ذوق نویسندگی در دوران پختگی و تجربه آموختگی که جنبه تفنن آن بر جنبه مبارزه و احقاق حق غلبه دارد، دلیل عقل گرایی و حسن تشخیص اوست، چون اگر این قلم‌ توانمند شیرین در ایام جوانی بکار گرفته می‌شد، مسیرش را به کلی تغییر می‌داد و چه بسا دردسرها و مشکلاتی هم برایش به بار می‌آورد و در پی آن حبس و تبعید و محرومیت‌هایی هم محتمل بود، اما حالا دیگر چنین خطراتی برایش نیست و شهرتی هم‌ که بسیار دوست دارد بر آن مترتب است.

***** کتاب او یکسره مربوط به ایل و سنت‌های آنست که در حد دقت و ظرافت توصیف‌ شده و محدوده آن را خوب می‌توان دید، به جهان و سیاست جهان و آنچه بیرون از این‌ محدوده می‌گذرد خود را فارغ نشان می‌دهد، میل ندارد داخل و خارج را به یکدیگر مرتبط کند. ترجیح می‌دهد که انتزاعی بیاندیشد. به نظرم تنها کتابی است که این چنین به‌ تفصیل آداب و رسوم و هنر و فرهنگ مردمی صحرانشین را با ظرافت و دلنشینی شرح‌ داده باشد.

در آن داستان کرزاکنون (جشن تولد پسر) مملو از سنت‌ها و رسوم ایلی است، تمام‌ نوزده داستان کمابیش چنین است، ولی این داستان به خصوص به شیوه‌ای فیلم گونه تنظیم‌ شده و مثل پرده سینما در جلو چشم تصاویر و مناظر یکی پشت دیگری می‌گذرد. وقتی‌ این داستان را می‌خواندم به یاد فیلم مشهور والدیسنی، «فانتزیا» افتادم که از ده دوازده‌ سمفونی بزرگترین استادان موسیقی فیلمی تصویری ساخته بود، و انسان عظمت‌ سمفونی‌ها را در تصاویر تخیلی بجای شنیدن بچشم می‌دید. هنرنمایی تیره‌های مختلف ایل‌ قشقایی در جشن کرزاکنون‌" Korzakonon مثل همان سمفونی‌های مصور از جلو چشم‌ می‌گذشتند. فکر نازک‌اندیش و قلم روان بهمن‌بیگی در این داستان در اوج جلوه‏گری است‌ و هنگامی که نوبت به اسکان یافتگان و تخته‏قاپوشدگان می‌رسد جهت‌گیری بهمن‌بیگی‌ آشکار می‌شود، یکی ایلی متعصب است نه یک روشنفکر چاره‌اندیش، اما واقعاً متعصب‌ نیست، مصلحت‌گراست (Pragmatique) .

خودش در داستان‌ «آب بید» که در واقع‌ شرح کار اوست راه حل اسکانی کردن را ارائه می‌کند، می‌نویسد: «...کودکی که‌ فاصله مدرسه تا خانه را می‌دود و برای رسیدن به تخته سیاه می‌پرد و می‌جهد چگونه‌ می‌توان فردا، در درون این توها و پستوها، غراها، و مغاک‌ها بخزد؟» یعنی روزی اسکان‌ خودبه‌خود عملی می‌شود، که این البته مستلزم وقفه در زاد و ولد و وضع موجود ایل‌ است.

در داستان کرزاکنون پس از هنرنمایی تیره‌های مختلف قشقایی، دست آخر نوبت‌ به تخته قاپوشدگان و اسکان‌زدگان می‌رسد. همین جاست که لحن تحقیرآمیز بهمن‌بیگی آغاز می‌شود و از آن‌ها چنین یاد می‌کند: «...با زحمت و مشقت خود را کشانده و به میدان جشن رسانده بودند، لیکن بیچاره‌ها حال و رمق نداشتند...جز خروس جنگی چیزی نداشتند. جنگ خروس‌ها هم چنگی به دل نمی‌زد...یکی از نوازندگان آن‌ها ساکت نماند و گفت، مجالس ماتم و عزا، مرگ و میر جوانان و کودکان و ضجه مادران که همه از ثمرهای اسکان بود فرصتی نداد که ما دست به تار و سه تار ببریم...»

معلوم است که تمام بی‌هنری‌ها و بدبخت‌ها پس از اسکان بر سر این‌ها نازل شده است و به نظر بهمن‌بیگی اسکان به این نحو یعنی مرگ سیاه و اسکان به همان طریقه‌ای باید انجام پذیرد که او در نظر دارد. سوادآموزی تا به شکل اتوماتیک منتهی به خروج فرد از ایل و سکونت او در شهر شود. پرواضح است که این طریقه آرمانی (یتوپیک) مستلزم‌ گذشت ادوار دور آن هم به شرطی که زاد و ولد رو به کاهش رود، نه افزایش و امر سوادآموزی متوقف نگردد.

این طریقه همانند طریقه اصلاح جامعه است که خوش باوران‌ فارغ از شناخته جامعه پیشنهاد می‌کنند:جامعه وقتی اصلاح می‌شود که فرد فرد مردم‌ خود را اصلاح کنند. اگر سئوال شود چطور افراد خود را اصلاح کنند چیزی شنیده‌ می‌شود که به شوخی بیشتر شباهت پیدا می‌کند. البته اسکان به طریقی که در زمان‌های‌ پیش انجام شد و توله‌سگ صاحب منصبان قشون از شیر مادران ایلی تغذیه می‌گردید، نتیجه آن جنگ‌هایی چون جنگ‌ «تامرادی‌« و یاغی‌گریهای علی ولی و مهدی سرخی‌ و فاجعه سمیرم است. ولی طریقه‌ای هم که حضرت بهمن‌بیگی پیشنهاد می‌کند مستلزم‌ صبر ایوب و دوام فئودالیسم و توقف چرخ‏های زمان است. اسکان ایلات امری ضروری و هر دولتی می‌باید سرلوحه کار خود قرار دهد. آنچه از ایل در نهایت لطافت و شریفی در کتاب بهمن‌بیگی آمده یک روی سکه است. روی دیگر سکه تیره و سراسر آغشته به‌ خون و شرح قتل و غارت و ویرانی‌هاست. ییلاق و قشلاق کردن ایل را اگر کسی از نزدیک ندیده باشد نمی‌داند این کوچ به ظاهر معصوم چه طوفان وحشت‌زایی است. من‌ به چشم خود در سال 1322، که برای نظارت بر اجرای امر انتخابات مجلس شورای‌ ملی به خواهش استادم شادروان حسام‌زاده‏ی پازارگاد، کاندیدای جوانان شیراز، به کازرون‌ رفته بودم منظره‌ای دیدم که هیچگاه ممکن نیست از خاطرم محو شود. یکی از روزهای‌ تعطیلی رفته بودیم کنار رودخانه شاپور، برگشتن اواسط راه باغچه تازه احداث مصفایی‌ جلب نظرمان کرد که در حد سلیقه و ذوق آراسته شده بود. درخت‌هایش چهار پنج ساله‌ بود، ولی بسیار با طراوت و سرسبز می‌نمود. قرار گذاشتم جمعه ناهار را آنجا صرف کنیم. جمعه وقتی اتومبیل ما در محل باغ توقف کرد همه سراپا مبهوت شدیم، کوچک‌ترین اثری از درختان و گل‌ها به چشم نمی‌خورد، فقط دیوار فروریخته و خیابان‌های‌ بی‌درخت و جوی آبی که بجای زمزمه ناله می‌کرد خبر از آن باغچه می‌داد.

معلوم شد چهار روز قبل ایل از این محل عبور کرده است، ولی معلوم نبود که چه سابقه عنادی بین‌ صاحب این باغچه و کلانتران ایل در میان بوده است. بعداً که در شهر پرس‌وجو کردم‌ معلوم شد هیچ سابقه‌ای وجود نداشته، این اثر وجودی ایل در گذرگاهی است که عبور می‌کند. از آن روز معنای قاعداً صف صفا و کن فیکون عمیقاً مرکز ذهنم گردید.

بهمن‌بیگی عزیز جلد دوم کتاب خود را باید اختصاص به وقایعی از این دست دهد و رفتار خان‌ها را با همان ذوق طنزآمیز خود بنویسد و بیاگاهاند که این شاهک ها چه‌ کسانی بودند؟ وگرنه با خواندن آنچه بهمن‌بیگی در کتاب خود از ایل نوشته انسان را هوسناک می‌کند که به یکی از این‌ها بپیوندد و در دامن کهسار و چشمه‌ساران‌ زیر چادرهای الوان بیاساید و شهر و غوغای ماشین و آلودگی محیط زیست را به دلالان‌ ارز خیابان فردوسی و کاسبان حبیب الله و محتکران سیب‌زمینی ارزانی دارد و با چنگ و دندان از ایل دفاع نماید. ایل مثل ماه دو رویه دارد، روی روشن آن همین است که‌ بهمن‌بیگی نوشته، روی دیگر آن‌چنان مظلم و تیره است که به وصف در نمی‌آید و به‌ راستی بهمن‌بیگی باید همت کند و این رویه را با قلم شیرین و طبع طنزآلود خود بنماید تا احلام واقعیت را نپوشاند. فراموش نمی‌کنم روزی شادروان سهراب خان قشقایی‌ که یکی از بذله‌گویان نکته‌سنج و نیک‌سرشتان این قوم بود برایم تعریف کرد که زمانی‌ دولت رضایت داد چنانچه عشایر بخواهند می‌توانند به ترکیه کوچ کنند. متعاقب این‌ اجازه اغلب خوانین پهلوی من آمدند که شما هم خودتان را برای عزیمت حاضر کنید. در جوابشان گفتم من نمی‌آیم، گفتند چرا؟ گفتم چرا ندارد، این مملکت حالا که‌ شماها می‌روید تازه جای زندگی کردن است. این گفته ظریف طنزآلود حاوی باری از حقیقت می‌باشد. این حقیقت را بهمن‌بیگی باید عیان سازد وگرنه کتابش ناتمام است و حیف است که آنچه او بیش از دیگران می‌داند به قلم نیاورد.

به اجاقت قسم

نویسنده: مهردخت برومند

منبع: دو ماهنامه بخارا

خرداد 1380 - شماره 18 - تاریخ انتشار : 01/03/1380

 

 

«به اجاقت قسم» تازه‌ترین کتاب آقای محمّد بهمن بیگی را خواندم و از خود پرسیدم: چگونه؟ چگونه عشق و شور و شیفتگی انسانی را از میان هزاران برمی‌انگیزد و بار مسئولیتی را به دوش او می‌گذارد، تا کاری کند، کارستان. بی‌اختیار به یاد شعر زیبای مولانا جلال‌الدین افتادم:

جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خرّ موسی صاعقا

نمی‌دانم چرا چنین فکری به خاطرم گذشت و چرا کوه دنا را در جنوب ایران با کوه طور مقایسه کردم، مگر وجه شبهی میان این دو است؟ یکدم به خود آمدم، استغفار کردم و با خود گفتم چه می‌گویی «چه نسبت خاک را با عالم پاک» شاید می‌خواهی بگویی اگر انگیزه‌ای‌ کوه‌نشینان دنا را به حرکت واداشت همانا عشق بود. عشق مردی فرهیخته و وطن‌دوست، عاشق‌ ایران و ایرانی و دلباخته ایلات و عشایر و دلداده خاک پاک کوهستان و مردم محروم آن، که با عزمی استوار چراغ دانش و بینش را در کوهپایه‌های ایران برافروخت و تا آنجا که در توانش بود با دیو جهل و بیسوادی و خرافه پرستی مبارزه کرد و با پیامی مقدس کار دشوار خویش را آغاز کرد:

«کلید مشکلات ما در لابلای الفبا خفته است و من اینک شما را به یک قیام جدید دعوت‌ می‌کنم. پس از سال‌ها سیر و سیاحت، غور و مطالعه، دلسوزی و دردمندی به این نتیجه قطعی‌ رسیده‌ام و شما را به یک قیام مقدس دعوت می‌کنم. قیام برای باسواد کردن مردم ایلات. من به نام این مردم، با این چشم‌های بی‌فروغ، پوست‌های پرچروک، لباس‌های ژنده، شکم‌های گرسنه، با این لب‌های بی‌خنده و دل‌های پر خون، به نام این مردم به نام کتیرا زن‌ها، چوپان‌ها، مهترها، کنگرزن‌ها، دروگرها، هیزم‌کش‌ها، نی‌زن‌ها، فعله‌ها، بی‌کارها و ولگردها از شما می‌خواهم که به پا خیزید و روز و شب گاه و بی‌گاه درس بدهید، درس بخوانید، درس بخوانید، درس بدهید...» از کتاب «اگر قره قاج نبود» صفحه 201

«به اجاقت قسم» به دنبال «بخارای من ایل من» و «اگر قره قاج نبود» اکنون راهی بازار کتاب‌ شده است. در این کتاب خاطرات آموزشی نویسنده با قلمی پرتوان و پرکشش و جذاب همانند دیگر آثارش به رشته تحریر درآمده است.

حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است

چند روزیست که به این کتاب مشغولم، سرگرمی اوقات فراغت و شب چرهء شب‌های دیر پای پائیزیم شده است. می‌خوانم و با عبارات شیرینش کام جان شیرین می‌کنم و بر همّت مردانه‌ و اراده خلل ناپذیر نویسنده‌اش آفرین می‌گویم. تصور نشود که آنچه می‌گویم مداهنه و مبالغه‌ است، نیازی به مداهنه ندارم و مبالغه‌ای در کارم نیست. آنچه می‌گویم ذوق حاصل از مطالعه‌ است و بیان احساس. می‌خواهم جوانان و دانشجویان را با نثری شیرین و دل‌نشین آشنا کنم و معیار زیبانویسی را در نثر فارسی به آنان نشان دهم، که این معدود نویسندگان چیره دست نیز اگر خدای ناخواسته به حکم طبیعت روزگارشان به پایان آید و معدوم گردند بر ما بسی تأسف و دریغ است:

داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو کز باغ جهان لاله عذاران همه رفتند گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست‌ کز کاخ هنر نادره کاران همه رفتند افسوس که افسانه سرایان همه خفتند اندوه که اندوه گساران همه رفتند

سال‌هاست که با نام «محمّد بهمن بیگی» آشنا هستم و جز دیداری کوتاه با ایشان آن هم برای‌ نخستین‌بار در هفته گذشته نداشته‌ام، اما وجدان بیدار مرا بر آن می‌دارد تا درباره آنچه می‌خوانم‌ و می‌بینم و می‌شنوم خاموش ننشینم و به عنوان یک دانشجوی ادب فارسی که به مسایل‌ فرهنگی و آموزشی این مرز بوم علاقه‌مند است، قلم به دست گیرم و چیزی بنویسم. این قلم‌ گه‌گاه و بندرت به حرکت در می‌آید قلم تنبلی است، شاید هم تنبلی بهانه است. صاحب این قلم‌ بضاعت چندانی ندارد که چیزی به پیشگاه اهل ادب عرضه کند و هرگاه چیزی می‌نویسد، بیمناک است و با خود می‌اندیشد که شوخی و گستاخی کرده که گل به بوستان آورده و فلفل به‌ هندوستان فرستاده است.

امّا چه کنم در بعضی موارد این قلم تنبل و از کار افتاده و به خشکی گرائیده چنان گرم در کار این کتاب را هدیه می‌کنم به: خانواده گرگین پور، خانواده‌ای که موسیقی ستایش‌انگیز قشقائی را روی تازه‌ای بخشیده است. حبیب‌خان، استاد ممتاز و مسلم سه تار. فرود، آهنگ پردازی که به چندین هنر آراسته است‌ دکتر فرهاد، ادیب فرزانه و نوازنده چیره دست. غلامعلی هنرمند سخت کوش و پرشور؛ و سرانجام به مادر نمونه ایل معصومه بهمن بیگی که با نگهداری‌ چنان همسر و پرورش چنین فرزندان حق عظیمی بر همه دارد. محمد بهمن بیگی‌ می‌آید که گاه نوشته‌هایش رنگ مبالغه و مداهنه به خود می‌گیرد. دوستان تشویقم می‌کنند و می‌گویند: خوب می‌نویسی. از حسن ظنّشان سپاسگزارم، امّا خود می‌دانم که حقیقت چیز دیگریست. سوژه‌هایم (ببخشید که کلمه فرنگی بکار می‌برم) شیرین و دلنشین است که‌ نوشته‌هایم خوب می‌نماید:

من که شعری نسرودم به همه عمر عزیز شاعرم کردی و خود سوژه اشعار منی

وقتی وفا و صفا و مهربانی‌های بانویی بزرگوار همچون سرکار دکتر قمر آریان را نسبت به‌ دکتر زرین‌کوب می‌بینم، وقتی کتاب‌های دکتر محمّد امین ریاحی را درباره فردوسی و شاهنامه‌ می‌خوانم و از پاکی و راستی و ایران دوستی این مرد بزرگ آگاهم، وقتی می‌بینم مردی چون‌ محمد بهمن بیگی در سنین کهولت و دهه هشتاد عمر، این‌چنین راست قامت و پرشور و شاداب‌ به شرح خدمات فرهنگی و آموزشی خویش می‌پردازد، این قلم تنبل جان می‌گیرد، از گوشه‌ای‌ سر بر می‌آورد و می‌نویسد. چندی پیش در شماره 12 مجله گرامی «بخارا» گوشه‌ای از خاطرات‌ نویسنده محترم «شاهرخ مسکوب» را می‌خواندم تصادفاً در لابلای خاطرات ایشان مطلبی‌ درباره کتاب «بخارای من ایل من» دیدم که به تاریخ میلادی در 91/12/3 نوشته شده بود و عیناً آن را در این‌جا نقل می‌کنم:

«بخارای من ایل من» را تازه خواندم. کتاب خیلی سرو صدا کرد. نثر ساده، زیبا و شیرینی دارد. موضوع و درون‌مایه‌ها هم شیرین و دلپذیر است، اگرچه حقیقت عمیقی در آن به چشم‌ نمی‌خورد. ادبیات روستایی یا شبانی و رمانتیک است و همه‌چیز را در حسرت گذشته آرمانی‌ و دلفریب جلوه می‌دهد، بی‌آن‌که سوز و گداز چندانی داشته باشد و دل آزار و ملال‌آور باشد.

در توصیف‌ها، سرگذشت‌ها و داستان‌ها همه‌چیز آرمانی (ایده آلیزه) می‌شود:طبیعت، آدم‌ها، زندگی پر ادبار ایلی و حتی غرور، جهل و تعصب...نمی‌دانم چرا کتاب مرا به یاد باباطاهر می‌انداخت، منتها باباطاهری مثبت، اجتماعی و بدون دردهای وجودی.»

چنان‌که ملاحظه فرمودید قلم سحّار بهمن بیگی جناب مسکوب را هم مسحور کرده است، اما ضمناً مطالب به قلم آمده را عاری از حقیقت دانسته و آن را از مقوله اغراق شاعرانه توصیف‌ کرده‌اند. به نظر اینجانب با آن‌که قلم شاعرانه است و اغراق آمیز اما بی‌حقیقت و تو خالی نیست‌ و چه بهتر که حقیقت هم به زبان شاعرانه بیان شود تا از تلخی آن کاسته گردد. ما اغراق را در شعر فارسی پذیرفته‌ایم و نیک هم پذیرفته‌ایم:

شود کوه آهن و دریای آب‌ اگر بشنود نام افراسیاب

 

***

میان او که خدا آفریده است از هیچ‌ دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشاده است

چه بسا که اغراق‌ها و گزافه‌گویی‌های شاعرانه ما را از جا کنده و به دنیایی ورای آنچه در تصور ماست پرواز داده است.

پس چه خوب که نویسنده‌ای هم بتواند اغراق و مبالغه را در نثر نیز بکار بگیرد و چنان هنری‌ به خرج دهد که انسان در مرکز شهر خفقان‌آور تهران در میان دود و دم نفس‌گیر اتومبیل‌ها و زندگی‌ پرغوغای شهری با خواندن چند صفحه‌ای از کتاب «بخارای من ایل من» دمی چشم برهم گذارد و به ناگاه خود را در میان کوه‌های سبز و مخمل پوش جنوب ایران و درون چادرهای عشایری‌ بیابد و آن‌چنان این تخیل در او قوت گیرد که نغمه پر ترنم آبشاران و نسیم سرد کوهستان دل و جانش را نوازش دهد.

نوشته‌های بهمن بیگی زیبا و شاعرانه و اغراق‌آمیز است، اما بی‌حقیقت نیست. حقیقت‌ نوشته‌های بهمن بیگی انسان‌های تحصیل کرده و فرهیخته و هنرمندی هستند که در گوشه و کنار ابن مرز و بوم و دیگر ممالک حضور فعال دارند، بچه‌های بی‌وسیله و محروم و دردمند گذشته‌ و انسان‌های موفق و سربلند امروز.

گوشه‌ای از خاطرات آموزشی بهمن بیگی را باهم می‌خوانیم: نقل از کتاب «به اجاقت قسم» ص 133-131 «اردوهای آموزشی اردوهای صلح‌وصفا بودند. در این اردوها جایی برای خودنمائی‌ها و یکی از کتابداران معروف سیار به نام اردشیر اژدهاکش در حال توزیع کتاب بین دانش‌آموزان ایل‌ زورآزمایی‌های قدیم عشایری وجود نداشت.

قلم بر شمشیر پیشی گرفته بود. در این اردوها تفنگ و فشنگ در آستانه محترم کتاب سر به‌ زمین می‌سود.

در این اردوها پیشرفت فارسی بچه‌ها و مدرسه‌ها جایگاه و الای خود را داشت. فارسی خوانی، فارسی‌نویسی و فارسی گوئی را به نمایش می‌گذاشتند. در این مجامع کوهستانی‌ و فرهنگی هر کودکی صفحه سفیدی از مقوا یا کاغذ به گردن می‌آویخت یا بر سینه نصب می‌کرد و بر آن با خط خوش اسامی بزرگان و شاعران و عناوین اشعاری را که حفظ کرده بود می‌نوشت و می‌خواند. در این اردوها نیز سخنگوی جمعیت، فرصتی می‌یافت، در کنار نقشه‌های ایران و آسیا می‌ایستاد و درباره مرزهای کنونی ایران و مرزهای ادبی ایران سخن می‌گفت: «شما امروز، در این‌ نقشه‌های جغرافیایی ایران را به شکل کشوری کوچک می‌بینید، کشوری که با چند خط مرزی‌ محدود و محصور شده است. این خطوط مرزی با نوک سرنیزه دشمنان ترسیم شده است. حکومت‌های جبار شمال و جنوب این خطوط را پدید آورده‌اند. مرزهای ایران فراتر از این‌هاست. خیلی فراتر از این‌هاست. زبان فارسی، شعر فارسی و ادبیات فارسی مرزهای واقعی ایران را مشخص کرده است. جوی مولیان و شط جیحون یکی از مرزهای خاوری ماست.»

بوی جوی مولیان آید همی‌ یاد یار مهربان آید همی آب جیحون با همه پهناوری‌ خنگ ما را تا میان آید همی

مرزهای ایران را قصیده‏سرای شکّه و شیروان و ماورای قفقاز هنگامی که از ویرانه‌های‌ مدائن دیدن می‌کرد مشخص کرده است:

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان‌ ایوان مدائن را آیینه عبرت دان‌ یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن‌ وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

چرا دور برویم و از گوینده معاصرمان سیاوش کسرایی کمک نگیریم گوینده‌ای که یکی از اسطوره‌های کهن ما را با شعر آرش کمانگیرش زنده کرده است:

آری آری جان خود در تیر کرد آرش‌ کار صدها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش‌ تیر آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون‌ به دیگر نیم‌روزی از پی آن روز نشسته بر تناور ساق گردوئی فرو دیدند و آنجا را از آن پس‌ مرز ایرانشهر و تو ران باز نامیدند

آری کشور ما کشور پهناورتری است. وطن ما وطن بزرگتری است. ما باید همه فارسی زبانان‌ را هموطنان خود بدانیم. چگونه ممکن است که مردم هرات و غزنه و سمرقند و خجند و فرغانه‌ و بدخشان را بیگانه بدانیم و بخوانیم. این شهرها و ولایات برای ما همان قدر گرامی و عزیزند که‌ شیراز و اصفهان و تبریز و تهران.»

به بهانه پیشواز «روز دانش‌آموز»

پرونده‌ای برای نكوداشت «معلم بزرگ ایل»

نویسنده: ادیب عربی*

روزنامه دنیای اقتصاد 10 آبان 1391

 

محمد بهمن‌بیگی، بنیانگذار آموزش دانش‌آموزان عشایر ایران در دهه‌های 1330 و 1340، اسلحه را از بچه‌های ایل گرفت و به آن‌ها قلم هدیه کرد.

چهارشنبه، سوم خردادماه امسال، در صفحات 28 و 29 روزنامه دنیای اقتصاد و در قالب پرونده‌های هفتگی منتشره پیرامون موضوعات اقتصادی_ اجتماعی، گزارشی از فعالیت‌های آموزشی خانمی به اسم «جما سیسیا» (Gemma Sisia) در تانزانیا، که با تاسیس مدرسه «سنت جود» (St Jude) انقلابی آموزشی به راه انداخته بود، مورد اشاره قرار گرفته و از آن به نیکی یاد شده بود [1]. به‌حق، این بانوی استرالیایی که سال‌ها عمر خود را وقف آموزش کودکان تانزانیایی ساخته، کاری بس دشوار و بسیار ارزشمند را انجام داده و می‌دهد.

همان‌طور که مطالب داستان‌ مانند فعالیت‌های این معلم فداکار را مرور می‌کردم، به یاد نمونه داخلی این فعالیت آموزشی افتادم. در راستای نکوداشت فعالیت‌های استادِ پدرم، مرحوم «محمد بهمن‌بیگی»، سعی شد در آستانه «روز دانش‌آموز» فعالیت‌های آموزشی ایشان به عنوان یک نمونه غنی داخلی، دیگر بار معرفی شود:

استاد بهمن‌بیگی، با تاسیس نخستین مدرسه سیار عشایری در دهه 1330 و تلاش‌ها و دستاوردهای فراوان بعدی، توانست به قول خودشان اسلحه را از بچه‌های ایل گرفته و به آن‌ها قلم هدیه نماید. به جرأت می‌توان گفت فعالیت‌های بزرگ این بزرگ‌مرد ایلی و عشایری کشور بسیار تاثیرگذار بوده و مشکلات زیادی را پشت سر گذاشته است. یکی از این مشکلات، به «کوچ‌رو» بودن یا به عبارتی سیار بودن دانش‌آموزان عشایری مربوط می‌شده؛ به عبارت دیگر، برای آموزش فرزندان عشایر که به عنوان نیروی کار خانواده به حساب می‌آمدند و در عین حال در سال دو مرتبه از ییلاق به قشلاق در سفر بوده‌اند، باید رنجی چند برابر کشید. از فعالیت‌ها و اقدامات استاد بهمن بیگی که پیام سواد و الفبا را برای عشایر به ارمغان آورد، به اختصار می‌توان به این موارد اشاره کرد:

• فعالیت در جامعه‌ای ابتدایی با سبک زندگی ساده و بی‌آلایش

• به حداقل رساندن اصطکاک و درگیری‌ها با جامعه اطراف در جهت بهبود کیفیت آموزش

• راه‌اندازی مدارس با حداقل امکانات و توجه به کیفیت در امر آموزش

• توجه به همه جوانب محیط زندگی و تطابق آموزش نوین با شیوه زندگی دانش‌آموزان و مربیان

• استفاده بهینه از منابع و امکانات موجود در جامعه، به جای آرمان‌گرایی و ایده‌آل‌گرایی

• خلاقیت در شیوه مدیریت، آموزش، نظارت بر فعالیت معلمان و شیوه‌های تشویق و تنبیه

• نوآوری در شیوه‌های آموزش (برگزاری کنفرانس، آموزش عملی، نمایش، اردوهای علمی تفریحی و ... )

• استقبال از فعالیت‌های نوین آموزشی معلمان در امر آموزش و تربیت

• آشنا کردن معلمان با شیوه تدریس و نوآوری‌های دیگر معلمان در اردوهای آموزشی و ایجاد یک محیط رقابت سالم میان معلمان در امر آموزش

• اهمیت قائل شدن برای سوادآموزی دختران به اندازه پسران، با وجود محدودیت‌های خاص جامعه عشایری آن روز

• توجه به این شعار که کلید فقر جامعه عشایر در آموزش «الفبا» نهان است

• تأمین بودجه برای آموزش عشایر با روش‌های گوناگون

• عدم ایجاد محدودیت و ممنوعیت برای آموزش کودکان

عشایری

• پیگیری مستمر وضعیت تحصیلی دانش‌آموزان و وضعیت آموزشی مدارس

• توجه ویژه به کتاب و کتابخوانی در میان دانش‌آموزان و حساسیت در انتخاب کتاب برای دانش‌آموزان

• تلاش برای تسهیل دسترسی دانش‌آموزان به کتاب از راه ایجاد شیوه نوین کتابخانه سیار در جامعه عشایر

• ایجاد محیط امن روانی برای معلمان تا بتوانند بر آموزش دانش‌آموزان تمرکز کنند

• کمک به ایجاد یک پرستیژ ویژه برای معلمان همکاری‌کننده در آموزش دانش‌آموزان عشایر، به صورتی که اکثراً به خواص و نخبگان جامعه تبدیل شدند

• راه‌اندازی یک مرکز آموزشی با امکانات بسیار خوب برای تربیت و آموزش معلمان

• استفاده بهینه از بازدیدکنندگان ویژه مدارس و فعالیت‌های آموزش عشایر، در جهت رفع مشکلات سیستم آموزشی برپا شده آموزش عشایر

• تحمل مشکلات به صورت یک‌تنه برای جلوگیری از گسیل فشارها به بدنه آموزش عشایر

• شیوه مدیریت مبتنی بر خلاقیت فردی و پشتکار فراوان

• تلاش خستگی‌ناپذیر شخص استاد بهمن‌بیگی طی سالیان مدیریت

برای هر یک از این موارد می‌توان ساعت‌ها مثال و خاطره و یادداشت، چه از خود استاد و چه از شاگردان بی‌شمارش تهیه و جمع‌آوری کرد، اما تکیه این يادداشت بر این است که نشان دهد بهمن‌بیگی جامعه عشایری را در چه زمانی و با چه امکانات و ویژگی‌هایی متحول کرد.

جامعه عشایری آن روز، جامعه‌ای بود که به صورت بسیار ساده و ابتدایی زندگی می‌کرد. با توجه به سفرهای ییلاقی و قشلاقی عشایر و سختی زندگی آنان، فرصتی برای تمرکز بر آموزش فرزندان وجود نداشت. در چنین جامعه‌ای، پسران به عنوان نیروی کار خانواده‌ها، وظایف بسیاری بر عهده داشتند. دختران نیز اگر چه در سنین پایین ازدواج می‌کردند، اما پا به پای مردان برای چرخیدن چرخ لنگ زندگی، از بامداد تا شامگاه فعالیت می‌کردند. سوادآموزی اولویت اول خانواده‌ها که نبود هیچ، شاید در انتهای سبد اولويت‌هاي آنان هم قرار نداشت. «طبیعت» به عشایر روحیه خاصی داده بود که چندان مطیع اوامر حکام نبودند. حاکمیت نیز برای آموزش آنان علاقه‌ای نشان نمی‌داد و شرط آموزش عشایر را «یکجانشینی» آنان می‌دانست. نه از عشایر اشتیاق بود و نه از حکومت التزام.

استاد بهمن‌بیگی با درک وضعیت چنین جامعه‌ای، قدم در راه اصلاح وضع موجود گذاشت. ایشان راه گذر از فقر، فلاکت و سطح پایین رفاه جامعه را در میان حروف الفبا پیدا نمود. به عبارت بهتری، ایشان ابتدا بیماری را تشخیص داد و متناسب با جامعه عشایر، نسخه شفابخش و موثر آموزش عشایر را تجویز کرد. صد البته هیچ‌کس به غیر از ایشان نمی‌توانست این نسخه را به خورد مردم عشایر دهد، کما اینکه ایشان خود آستین‌ها را بالا زد. البته باید اشاره‌ای محکم داشته باشم که متأسفانه پس از ایشان، هیچ‌کس نتوانست راهش را ادامه دهد. زمانی بسیاری از مدعوین، مسوولان یا فعالان امر آموزشی داخل و خارج از کشور برای مشاهده دسترنج فعالیت‌های بی‌وقفه استاد بهمن‌بیگی رنج سفر به دشت و کوه می‌خریدند تا یک مدرسه عشایری را از نزدیک ببینند، اما اکنون مدرسه عشایری برای چه کسی جذابیت دارد؟

ختم کلام را از حافظ مدد می‌گیرم: «سواد»، در ادبیات ما، به جز خواندن و نوشتن، به «سیاهی» هم گفته می‌شود. چنانکه شاید معنای خواندن و نوشتن از سیاهی جوهر بر سپیدی کاغذ عاریه گرفته شده باشد. الگوگیری از کار استاد بهمن‌بیگی، در هزاره جدید نیز می‌تواند گره‌گشا باشد، اما فعالیت‌های آموزشی بهمن‌بیگی هنوز هم برای بسیاری ناشناخته است و باید با نگاهی نو به فعالیت‌هایش نگریست.

چشم جادوی تو، خود، عین سواد سحر است/ لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست

در حاشيه سخنان مديركل آموزش عشايري وزارت آموزش و پرورش

دانش آموزان کپرها و چادرها

نويسنده: شيرزاد عبداللهي

روزنامه اعتماد، شماره 1603 - 10/11/86

 

«سه سال است سازمان نوسازي، توسعه و تجهيز مدارس كشور اعلام می‌کند كه جشن کپر زدایی تا پايان سال برگزار می‌شود. اين جشن با وجود اين تعداد واحد كپري در چه مناطقي برگزار خواهد شد؟ چرا که در حال حاضر امكان برگزاري اين جشن وجود ندارد.» مديركل آموزش و پرورش عشاير روز سوم بهمن (1386) در گفت‌وگو با خبرگزاری‌ها با بيان جملات بالا به سازمان نوسازي مدارس اعتراض می‌کند و می‌پرسد كه چرا بودجه و سهم فضاهاي آموزش عشاير را به خود اين اداره كل واگذار نمی‌کنند: «چرا بايد دانش آموزان عشاير زير كپر يا چادر حتي بدون صندلي و روي زيلو درس بخوانند؟ و اين در حالي است كه دفتر آموزش و پرورش عشاير براي افزايش رفاه دانش آموزان برنامه داشته، اما بودجه‌ای در اختيار ندارد.» لطف الله عباسي با اشاره به اينكه متولي اصلي تغيير فضاهاي آموزشي كنوني عشاير به فضاهاي آموزشي استاندارد سازمان توسعه و تجهيز مدارس كشور است، استان‌های اصلي داراي مدارس كپري را دو استان سيستان و بلوچستان و لرستان برشمرد و با اعلام اينكه علاوه بر 629 واحد آموزشي كپري، حدود يك هزار و 700 مدرسه چادري نيز در كشور وجود دارد، بر قابليت تبديل اكثر واحدهاي كپري به فضاهاي مناسب‌تر از قبيل كانتينر، كانكس يا حتي ساختمان و در نتيجه ارتقاي وضعيت روحي دانش آموزان عشاير براي تحصيل تاكيد كرد. وي در پاسخ به اينكه چه ميزان اعتبار براي ارتقاي مجموع واحدهاي كپري مورد نياز است، عنوان كرد: برآورد كلي اعتبار صورت نگرفته، اما می‌توان با اختصاص تنها چهار ميليون تومان براي تبديل يك واحد كپري به كانكس، بسياري از مشكلات رفاهي دانش آموزان عشاير را برطرف كرد. وي در پايان تصريح كرد كه تنها راه حل مشكل فضاي آموزشي عشاير در اولويت قرار دادن نياز اين گروه توسط سیاست‌گذاران به ويژه سازمان نوسازي و تجهيز مدارس و واگذاري بودجه ساخت و ساز مدارس عشايري به مرجع مربوطه يعني دفتر آموزش و پرورش عشاير براي توزيع اعتبار مطابق با نياز است.

   

    ارقام شاعرانه

      اينكه چرا مديركل آموزش عشايري با چنين ادبياتي به انتقاد از معاون وزير می‌پردازد و حقايقي را صريح بيان می‌کند، بدون توجه به روانشناسي مديران و ویژگی‌های منحصر به فرد بوروكراسي ايراني قابل فهم نيست. هر وقت يكي از مسوولان آمار نگران كننده ای ارائه می‌دهد اگر مطلب را تا آخر دنبال كنيد، می‌بینید كه آمار و ارقام بهانه ای براي طرح يك مشكل مالي و تقاضاي اعتبار است. در اين گونه موارد هدف اطلاع رساني و گزارش عملكرد به مردم نيست بلكه اعمال فشار بر دستگاه هاي تخصيص دهنده اعتبار براي گرفتن بودجه بيشتر است. نوعي فرافكني هم در چنين اظهارات تندي وجود دارد، يعني كه ما مقصر نيستيم، پول و امكانات نداريم. مثلاً رئيس سازمان نوسازي يكباره اعلام می‌کند كه مجلس در سال جاري 250 ميليون دلار از بودجه مقاوم سازي مدارس فرسوده را نداده و اين را يك مصيبت عظيم می‌داند كه گويا مانع اجراي برنامه هاي اين سازمان شده است. اما توضيح نمی‌دهد كه سازمان نوسازي تاكنون با يك ميليارد و هفتصد ميليون دلار بودجه جذب شده مقاوم سازي چه كرده است؟ يا مديركل دفتر آموزش از راه دور چندي پيش اعلام كرد كه در سال جاري دو ميليون و 400 هزار دانش آموز ترك تحصيل کرده‌اند، اين آمار كه حداقل 5 برابر آمار واقعي است اگر از سوي يك كارشناس مستقل بيان می‌شد او را متهم به سياه نمايي می‌کردند. اما در اينجا چون صرفاً هدف از اعلام آن جذب بودجه بيشتر و توجيهي براي ادامه كار اين دفتر بوده، قابل چشم پوشي است. در همان زمان معاون آموزش عمومي در گفت‌وگویی با ايسنا خبر ترك تحصيل 115 هزار دانش آموز را كه خودش چند روز پيش از آن اعلام كرده بود، تكذيب كرد و گفت هيچ دانش آموزي ترك تحصيل نكرده. تناقض بين اين دو عدد صفر و دو ميليون و چهارصد هزار هم مطلب مهمي نيست. در اين ميان يك نكته هشداردهنده وجود دارد، تكيه بر چنين آمارهايي براي كارشناسان گمراه كننده است. از نگاه برخي از مديران آمار و ارقام به خودي خود اصالت ندارد، بلكه ابزار و وسيله ای است موثر كه در فضاها و موقعیت‌های مختلف كاربرد هاي متفاوت دارد و بر حسب شرايط می‌توان آن را كم و زياد كرد. اعداد برخلاف تصور عمومي واقعيتي عبوس و خشك و تغييرناپذير نيست، بلكه چيزي است شبيه موم كه می‌توان به دلخواه آن را تغيير داد. طبع ظريف برخي مديران مرز بين رياضيات و شعر را درنورديده است.

   

    كپرها و چادرها

        اين سخن مديركل كه دانش آموزان عشاير بايد از رفاه برخوردار باشند حرف درستي است. معلم آموزش ديده و باانگيزه و تجهيزات آموزشي خوب و حتي كمك هزينه تحصيلي و تغذيه مناسب حق دانش آموزان عشاير است اما رفاه به معناي برچيدن كپرها و چادرها و اسكان آن‌ها در كانتينر و كانكس نيست و با هيچ استدلالي نمی‌توان ثابت كرد كه دانش آموزان بلوچستاني داخل كانكس وضعيت روحي بهتري خواهند داشت. علت بقاي مدارس كپري را بايد در شرايط خاص اقليمي مناطق گرمسيري جست‌وجو كرد همچنان كه علت وجود مدارس چادري حركت ايل و سيار بودن مدرسه است. تا شيوه معيشت ايلي مبتني بر حركت براي يافتن چراگاه تداوم دارد و ايلات بين ييلاق و قشلاق سرگردانند مدارس سيار هم به حيات خود ادامه می‌دهند. در روستاهايي هم كه مردم درون كپر زندگي می‌کنند، نصب كانتينر و كانكس و حتي ساختمان به جاي كپر ممكن است وضع روحي دانش آموزان را برخلاف تصور مديركل ارتقا ندهد و حتي بدتر هم بكند. در تئوری‌های جديد تعليم و تربيت بر امكانات نرم افزاري تاكيد بيشتري می‌شود. معلم خوب و باانگيزه، برنامه درسي مناسب، روش‌های مدرن تعليم و تربيت و وسايل كمك آموزشي، بسيار مؤثرتر از ساختمان مدرسه است. مدرسه عشايري كه بايد پا به پاي ايل در حال حركت باشد، لزوماً بايد زير چادر تشكيل و از تجهيزات آموزشي سبك در آن‌ها استفاده شود. كلمه كپرزدايي كه ساخته و پرداخته مسوولان آموزش و پرورش است داراي بار منفي نسبت به كپر و كپرنشينان است، در حالي كه زندگي در كپر نوعي تطابق بين انسان و شرايط اقليمي منطقه است همچنان كه بادگيرها در يزد و خانه هاي يخي اسكيموها در قطب شمال چنين كاركردي دارند. حذف كپرنشيني و چادرنشيني تنها در سايه توسعه اقتصادي و اجتماعي جامعه و به خصوص در مناطق روستايي و ايل نشين حاصل می‌شود و نخست بايد شيوه معيشت مردم تغيير كند. مسئله اصلي در مناطق عشايري و روستا هاي محروم و دورافتاده كاهش پوشش تحصيلي است. به نظر می‌رسد زندگي طولاني در شهر و جذابیت‌های آن مديركل آموزش عشايري را به اين نظر جديد رسانده است.

   

    از بهمن بيگي بياموزيم

     آقاي عباسي قطعاً با سابقه تشكيل مدارس عشايري، آشنا هستند. محمد بهمن بيگي پدر آموزش عشايري از جمله مرداني است كه تعداد آن‌ها در تاريخ آموزش و پرورش مدرن ايران انگشت شمار است. بهمن بيگي با قلبي سرشار از عشق به كودكان ايل و با دست خالي به جنگ ديو جهل در ميان عشاير رفت. او سال‌ها در جدال با ديوان سالاراني بود كه از مدرسه تنها تصور مكاني ثابت را داشتند و مدرسه متحرك را به سخره می‌گرفتند. پايمردي او سرانجام راه جديدي را به روي بچه هاي عشاير گشود. اين خانزاده تحصیل‌کرده و باهوش به نام و نان و اسم و رسم پشت پا زد و به جاي سفارت و وكالت معلم شد و نهال آموزش عشايري را در كنار قره قاچ كاشت. به زودي مدارس سيار عشايري به همه جاي ايران از آذربايجان تا ايلام و كردستان گسترش يافت و كودكان مظلوم عشاير كه نسل اندر نسل بی‌سواد بودند زير چادرهاي سفيد، با خواندن و نوشتن آشنا شدند و زمينه براي ادامه تحصيل و خروج از دايره محروميت ازلي براي نسل جديد عشاير فراهم شد. چادر سفيد مدرسه با پرچمي سه رنگ بر فراز آن، در جدال با باد و در محاصره انبوه سياه چادرها و در ميان دشتي پر از سبزه و گل نماد رويش زندگي نوين در ميان عشاير بود. استعدادهاي نهفته كودكان كچل، تراخمي و اسير امراض و بلاياي گوناگون و بدتر از همه گرفتار در بند جهلي موروثي در اين مدارس شكوفا شد. اشتياق دانش آموزان براي يادگيري و تلاش معلمان كم سواد اما عاشق اين مدارس و وجود مديركلي كه با اسب كوره راه‌ها را طي می‌کرد و همه معلمان را به نام و اسم پدر و ايل وظيفه می‌شناخت كار مدارس عشايري را به مرز حماسه رسانده بود. كار به جايي رسيد كه تيمسارها و كارمندان ارشد و پولدارهاي شيراز براي ثبت نام فرزندشان در دبيرستان عشايري شيراز التماس می‌کردند. بهمن بيگي تابوي مدرسه ثابت را شكست و درهاي دانش را به روي كودكان عشاير از دختر و پسر گشود. هيچ مديركل و مسوولي در آموزش و پرورش از تجارب و تئوری‌های آموزشي بنيانگذار مدارس عشايري بي نياز نيست.

   

    بخاراي من ايل من

       خوشبختانه محمد بهمن بيگي به دليل فراغت اجباري از كارهاي اجرايي در سال‌های بعد از انقلاب با قلمي شيوا و پر تب و تاب تجربه بيش از سي سال كار آموزشي در ميان عشاير را در قالب چند كتاب منتشر كرد. بسيار بجا و ضروري است كه آثار بهمن بيگي به عنوان مواد درسي در برنامه آموزشي مراكز تربيت معلم گنجانيده شوند. به مديركل آموزش عشايري كه برجاي مرد بزرگي مانند بهمن بيگي تكيه زده است و احتمالاً در دوره كودكي در همين مدارس سيار عشايري الفبا و شعر و سرود آموخته است، توصيه می‌کنم يك بار ديگر كتاب «بخاراي من ايل من» را بگشايد و داستان «گاو زرد» را از اين مجموعه بخواند تا با تجربه ناكام اسكان عشاير در رژيم گذشته آشنا شود. استفاده از كانتينر و كانكس به جاي چادر به معناي اسكان اجباري ايل است. بهمن بيگي با قلم سحرانگيز خود داستان ساخت شهركي براي اسكان عشاير و اجبار آن‌ها به سكونت در آن را با تصاويري زيبا ترسيم می‌کند. عشاير به اجبار در شهركي زيبا اسكان داده می‌شوند اما هنگامي كه چند روز بعد مقامات براي بازديد به شهرك اسكان می‌روند خبري از ايل نيست چرا كه ايل شبانه فرار كرده و به كوه و بيابان زده بود.

   

    كمبود بودجه يا ضعف مديريت

   مديران می‌توانند براي جذب بودجه راه هاي مناسب‌تری را هم آزمايش كنند و به جاي ارائه آمار هاي واكنشي به صورت منظم گزارش فعالیت‌های حوزه مديريت خود را در اختيار افكار عمومي بگذارند. در سيستم اداري مسائل كوچك ابتدا بزرگ و بعد از مدتي تبديل به گره كور و كلاف سردرگم می‌شوند. بودجه عمراني سازمان نوسازي مدارس جدا از بودجه مقاوم سازي و بازسازي مدارس فرسوده (سالانه يك ميليارد و یک صد ميليون دلار)، در سال رقمي حدود 800 ميليارد تومان و بودجه درخواستي دفتر آموزش عشايري براي برچيدن 629 مدرسه كپري به گفته عباسي كمتر از 3 ميليارد تومان است (هر مدرسه 4 ميليون تومان). در مقابل رقم بودجه عمراني سازمان نوسازي، اين رقم ناچيز است، اما مطمئن باشيد اين مسائل در چرخه بوروكراسي آموزش و پرورش لاينحل است. 10 سال است كه بحث مدارس كپري و کپر زدایی مطرح است و احتمالاً سال‌های آينده هم در فصل زمستان يعني فصل بودجه مطرح خواهد شد همچنان كه بحث بخاری‌های غيراستاندارد در اين وزارتخانه تداوم خواهد داشت. البته بخشي از مشكل آموزش و پرورش مالي و پولي است. نمونه آن بودجه‏ای است كه اين روزها در مجلس بررسي می‌شود در حالي كه دولت و نمايندگان وعده اجراي قانون مديريت خدمات كشوري در سال آينده را می‌دهند، اعتبار مالي آن در لايحه بودجه 87 نيامده است و كسي هم اين تناقض را زير ذره بين نمی‌گذارد. اما مهم‌تر از كسري بودجه مزمن، ضعف شديد مديريت و ناكارآمدي است. در همين وزارتخانه بخش‌هایی داريم كه پول كافي دارند اما كارها باز هم پيش نمی‌رود. مشكل اصلي ما فقر مديريتي و انباشته نشدن تجارب است. هر كسي می‌آید درصدد است كه طرحي نو دراندازد و بر كار پيشينيان قلم بطلان بكشد.

تخته‌سياه تفنگم، گچِ سفيد فشنگم

نویسنده: اندیشه شمسی

روزنامه دنیای اقتصاد 

تاريخ چاپ : چهارشنبه 10 آبان 1391

 

از پدر آموزش عشايري ايران چه مي‌توان آموخت؟

چادري سپيد، ميانه ده‌ها سياه‌چادر، بر سينه وسيع دشت. تخته‌سياه روي پايه چوبي‌اش و يك مشت گچ سفيد. صداهاي كودكانه‌اي كه با فريادي عصيان‌گر، درسِ حساب و انشا و جغرافي پس مي‌دهند؛ اين چادر يك دبستان ساده سيار عشايري نيست، در لابلاي خطوط به جامانده بر تخته، روي گرد سپيد گچ بر انگشتان كودكانه، بر «زيلو» و «گليم»ش داستان‌ها نهفته است.

 

داستان معلم بزرگ ايل و مبارزه‌اي از دل و جان براي سوادآموزي عشايرزادگان!

بنا كردن ستون‌هاي اين چادر، به سادگي نبوده است، نه با اراده و بودجه دولتي و نه برخوردار از حمايت ذهن‌هاي آماده و باورمند به لزوم سوادآموزي. پايان خوش داستان اين چادر نيز نه تنها سوادآموزي به بيش از 500 هزار ايل‌زاده، بلكه ايجاد يك مكتب آموزشي تحسين‌برانگيز است كه جا دارد به نام مؤسس آن «مكتبِ تعليمات محمد بهمن‌بيگي» عنوان بگيرد.

 

«آموزگار عشاير» كه بود؟

محمد بهمن‌بيگي، زاده 1298، در زمان كوچ در چادر ايل قشقايي در فاصله لار و فيروزآباد شيراز. او كه تا ده‌سالگي رنگِ شهر نديده بود، به دنبال طغيان ايل قشقايي در 1309 همراه مادر به تهران تبعيد شد و به پدر پيوست. او به جبر روزگار ايل‌زاده‌اي شد كه فرصت تحصيل در دبيرستان و سپس در رشته حقوق دانشگاه تهران را يافت. شماتت‌هاي نزديكان كه «تو تصديق داري و بايد به شهر بازگردي و ترقي كني»، بهمن‌بيگي را در دهه دوم زندگي‌اش دو بار از شهر به ايل و از ايل به شهر كشاند. دغدغه باسواد كردن بچه‌هاي ايل او را حتي از فرنگ به وطن بازگرداند. «يك نياز نيرومند دروني نمي‌گذاشت كه آرام بگيرم... انديشه تعليم و تربيت اطفال ايل آسوده‌ام نمي‌گذاشت...»

در سال 1330 با برپا كردن «نخستين مدرسه سيار عشايري» در سايه يك چادر ميهماني، بهمن‌بيگي راهي را آغاز كرد كه در آن به آموزگار تمام‌قامت عشاير سراسر ايران تبديل شد.

نتيجه تلاش‌هاي شبانه‌روزي بهمن‌بيگي، به تصويب برنامه سوادآموزي عشاير در وزارت آموزش و پرورش، جلب حمايت‌هاي مالي وزارت از تحصيل كودكان كوچ‌رو، تاسيس اداره كل آموزش عشاير، پايه‌گذاري دانشسراي عشايري، تاسيس اولين دبيرستان شبانه‌روزي عشايري و ... محدود نمانده است. او نظام تعليم و تربيتي را ايجاد كرده كه در آن تنها به آموزش كمّي دانش‌آموزان انديشه نشده، بلكه بر روش‌هاي مبتكرانه و بومي آموزشي استوار بر كتاب و كتابخواني، سينماهاي سيار، اردوهاي تربيتي، تبادل ايده و نوآوري ميان آموزگاران و امثالهم تاكيد داشته است.

در مكتب بهمن‌بيگي، تا سال 1346، بيش از 24 هزار دانش‌آموز در 550 مدرسه عشايري درس آموختند. به همت او جمع باسوادان عشاير تا سال 1356 از مرز 500 هزار نفر گذشته است. در نظام آموزشي او در 22 دوره كار دانشسراي عشايري، حدود 12 هزار معلم در همه مناطق عشايري، از ميان همين دانش‌آموزان تربيت شده‌اند؛آموزگاراني كه به گواه مطالعه تطبيقي و ميداني موسسه روانشناسي دانشگاه تهران در دهه 50، در همه مواد درسي از آموزگاران شهري، روستايي و «سپاه دانش»، سر و گردني بالاتر بوده‌‌اند.

در التهاب‌هاي روزهاي انقلاب، كه به دلیل رفتارهای ناصحیح گروهی نیروهای خودسر، مرز ميان خدمت و خيانت ناروشن مي‌‌شود، بهمن‌بيگي از شيراز گريزان شده و تا به دست آوردن حكم برائتش در خانه‌اي در تهران پنهان مي‌ماند. سكوت ده ساله او پس از اين انقلاب با انتشار نخستين كتابش «بخاراي من، ايل من» در سال 1368شكسته شده و تلاش دوباره‌اش براي آموزش- اين بار در قالب مستندسازي تجربه‌ها و روش‌هاي آموزشي-‌ آغاز مي‌شود.

مكتب بهمن‌بيگي با رفتنش از جهان - در آستانه روز معلم سال 1389- پايان نگرفت. متاسفانه پس از او و حتي در زمان حياتش پس از انقلاب، دستاوردها و تجربه‌هاي او در تعليمات عشايري چندان به كار بسته نشد. با اين حال، نتيجه جد و جهد بهمن‌بيگي هم در كتاب‌هايش و هم در انديشه و جان دانش‌آموزان، به حيات خود ادامه مي‌دهد.

 

ره‌توشه‌‌اي براي امروز

نشستن پاي يادها و خاطره‌هاي دانش‌آموزان ديروز بهمن‌بيگي يا سر كشيدن شهد شيرين كلمات خودش، آدم را به اين نتيجه مي‌رساند كه مكتب بهمن‌بيگي تنها تلاشي براي گذشته نيست بلكه مسوولان و علاقه‌مندان آموزش از آن نكته‌ها مي‌توانند برگيرند و از فعاليت‌هاي او به عنوان يك كنشگر فعال اجتماعي، خيرخواهان و داوطلبان سازمان‌هاي مردمي نيز مي‌توانند ره‌توشه بردارند.

از كتاب‌هاي بهمن‌بيگي و همچنين از آنچه درباره او نگاشته‌شده، چيزهاي زيادي براي امروز مي‌توان آموخت؛ از اولین کتاب یعنی «مديركل افسانه‌اي»[1]، تا «سوگ سيمرغ»، و از «نوشته‌هايي درباره محمد بهمن‌بيگي و آثار او»[2]، تا «قصه آفتاب»، «سواد عصاي پيري‌ست»، «دانش‌سراي عشايري از طلوع تا غروب»[3] و ...، از يادنامه‌ها و ويژه‌نامه‌ها تا مستند «الفباي معجزه‌گر»[4] درباره حياتش.

روشن است برشمردن همه ره‌توشه‌ها و همچنين تلاش‌هاي آموزگار ايل بر اساس خط‌كش امروز، در چند ستون يك روزنامه نمي‌گنجد اما مي‌توان در حدِ توان، درس‌هايي براي امروز برگرفت:

• آرمان‌گرايي، تعهد، عشق و اميد

بهمن‌بيگي نمونه انساني است كه دغدغه و آرمان خود را پي‌ گرفته و در اين راه از وسوسه‌ ترقي، پشت‌ميزنشيني و آسايش گذر كرده است. او با عشق و تعهد با اسب و سپس با لندروور قراضه‌اش براي سركشي به مدارس عشايري به دورترين نقاط ايران سفر كرده است. بذر اميد حتي در بحراني‌ترين لحظه‌هاي تعليمات عشايري در او زنده بوده است.

• تكيه به امكانات موجود، بازگشت به مردم

نبود يا كمبود امكانات، پدر آموزش عشايري را، از كار دور نكرد. او همواره از امكانات موجود- چادر ايلياتي، زيلو، جوانان نيمه‌باسواد ايل در فقدان معلمان دوره‌ ديده شهري و روستايي كه تحمل دشواري تدريس در ييلاق و قشلاق را نداشته‌اند- استفاده كرده و هرجا كه از همراهي دولت و مقام‌هاي رسمي نااميد شده، به گفته خودش «نقشه تازه‌اي در خيالم نقش بست و اين بار به جاي دولت به دامن ملت پناه آوردم.»

• همراه كردن مردم، فرهنگ‌سازي، الگوسازي

بهمن‌بيگي كار آموزش را هنگامي آغاز مي‌كند كه ذهن‌هاي ايلياتي هنوز اهميت سواد را درنمي‌يابند. از سوي ديگر، در آن شرايط «اعتقاد عمومي زمامداران فرهنگي و غيرفرهنگي بر اين بود كه ايل تا زماني كه گرفتار حركت است و اقامتگاه مشخصي ندارد، نمي‌تواند به دانش و سواد دست يابد.»

بهمن‌بيگي از راه شيوه آموزش خاص خود، در برابر ذهنيت ايل و سلطه انديشه‌هاي كلاسيك آموزش و پرورش مقاومت مي‌كند. او براي پيشبرد كار مي‌كوشيد مردم ايل و پيش از همه بزرگان و مرجعان را با خود همراه

كند.

يكي از روش‌هاي بهمن‌بيگي براي پيشبرد هدف، الگوسازي است. او اولين چادر سيار دبستان را براي خويشان و بستگان خود برپا مي‌كند. براي ترغيب دختران و خانواده‌ها، دختر خود را تشويق مي‌كند پيش‌قدم شده و براي معلم‌شدن به دانشسرا بيايد.

بهمن‌بيگي در برابر تبعيض جنسيتي ايل در آموزش مقاومت مي‌كند؛ «سكينه كياني»، همسر او در مصاحبه‌اي تعريف مي‌كند: ‌«دخترها را اوايل اصلا مدرسه نمي‌فرستادند. او عصباني شد، گفت مگر مادرها اينجا همه پسر زاييده‌اند؟ دختر نزاييده‌اند؟ چرا دخترها نمي‌آيند مدرسه؟ قهر كرد. فردا برگشتيم ديديم 25 دختر سر كلاس نشسته‌اند. از آن به بعد مدرسه‌ها همه‌جا دختر هم داشت.» ثمره اين مقاومت روانه شدن معلمان دختر از عشاير فارس به ايلات سيستان و بلوچستان و كردستان براي تدريس است.

• بومي‌سازي،‌ استفاده از خلاقيت و نوآوري در آموزش، تبادل ايده

در آموزش، بهمن‌بيگي تا حد امكان به بومي‌سازي مي‌پردازد، معلم عشايري براي آموختن شمارش به كودكي كه سيب و پرتقال نديده و نخورده است، ريگ و تكه چوب به كار مي‌برد. از تئاتر در مدارس عشاير شبانه‌روزي براي پيشرفت تحصيلي دانش‌آموزان و همچنين نجات آنها از كم‌رويي بهره‌ مي‌گيرد.

امرالله يوسفي، از شاگردان مكتب بهمن‌بيگي مي‌گويد: «هر معلمي كه در مدرسه‌اي نوآوري داشت، {بهمن‌بيگي} يادداشت مي‌كرد و بين همه مدارس عشايري ايران پخش مي‌كرد. ايشان هر نوآوري‌اي كه هركس داشت تبديل به الگو مي‌كرد.»

• يافتن راه‌هاي جديد براي تامين بودجه

يكي از توانمندي‌هاي بهمن‌بيگي، ابتكار در تامين هزينه‌هاي تعليمات عشايري است، براي مثال يوسفي، توضيح مي‌دهد: «آقاي بهمن‌بيگي روش خيلي خوبي داشت. برنامه‌ريزي مي‌كرد، مدرسه را در مسير سران مملكت و جهانگردان قرار مي‌داد، چون بچه‌ها و معلم‌ها خوب كار مي‌كردند، تبليغي مي‌شد و اين آقايان پس از بازگشت كمك مالي مي‌كردند.»

• تنظيم سازوكارهاي موثر ارزيابي و نظارت و همكاري و هم‌افزايي

نظام آموزشي بهمن‌بيگي مبتني بر شبكه‌اي از افراد و روابط است؛ دانش‌آموزاني كه وارد دانشسرا شده و آموزگار مي‌شوند. راهنماياني كه بر كار معلمان دائما نظارت مي‌كنند و گزارش مي‌دهند. فضايي كه در آن رقابت ميان معلمان و دانش‌آموزان به حيثيت و آبروي ايل پيوند مي‌خورد. در عين حال آموزگاران متعهدند تلاش‌هاي خود را در اردوهاي تربيتي به محك بگذارند و دستاوردهاي خود را به‌صورت عمومي ارائه كنند.

• رويكرد توسعه‌اي

امرالله يوسفي، نويسنده اولين كتاب درباره بهمن‌بيگي مي‌گويد: «در آغاز كار نظر بهمن‌بيگي بيشتر روي ايل قشقايي بوده است... و بعد كهكيلويه و بوير احمد. ده سال اول كار به سختي اداره مي‌شود. از سال دهم و يازدهم به بعد ديگر استان‌هاي عشايري ايران نيز تقاضاي معلم عشايري كردند.»

اين رويكرد توسعه‌اي در گسترش حوزه‌هاي فعاليت آموزگار ايل، براي مثال راه‌اندازي فروشگاه‌هاي سيار عشايري يا ايجاد موسسه تربيت ماماي عشايري هم ديده مي‌شود.

 

در نظر گرفتن ظرفيت‌هاي انساني نيروها

بر اساس خاطرات شاگردان بهمن‌بيگي، او با معلمان آشنايي نزديك داشت، «مي‌دانست هر معلم پدر و مادرش چه كاره است، وضعيت مالي‌اش چطور است، سوادش چطور است...» بهمن‌بيگي با اين شناخت بود كه مي‌توانست نيازهاي نيروي انساني را برآورده كند و با ملاحظه وضعيت آنان كار و هدف خود را در مقام يك «مدير كل افسانه‌اي» پيش ببرد.

خلاصه آنكه بهمن‌بيگي، به عنوان «عنصر فعال هستي» و يك «انسان در پي تغيير»، يك بار ديگر به يادمان مي‌آورد كه هرجا و در هر شرايطي كه به سر مي‌بريم، با هر آنچه در دست داريم مي‌توانيم پاي در راهي بگذاريم و در حد توان بنيادي بيفكنيم؛ «... افتخاري اگر داشته باشم، اين است كه بنياد دبستان‌ها و مدارس عشاير را در ايران بنا نهادم... با يك چادر، با دو زيلو، با يك تخته‌سياه و اندكي گچ سفيد بناي قشنگي را پي‌افكنده بودم، بنايي استوار، بنايي كه از باد و باران بيم گزند نداشت... من از ميان اين كودكان خانه‌به‌دوش و بي‌نام و نشان هزاران معلم، اديب، قاضي، طبيب و مدير پرورده بودم. صدها كودك سرگردان عشايري را در طول ساليان دراز درس داده بودم...»

 

توضيح:

تیتر این مطلب، مصرع شعري‌ست از «ابراهيم بابادي»، معلم بختياري كه زبانزد كودكان دبستان‌هاي عشايري بود و در مراسم تشييع پيكر بهمن‌بيگي نيز خوانده شد.

 

منابع:

مصاحبه نگارنده با امرالله يوسفي، نویسنده و از شاگردان محمد بهمن‌بيگي.

كاظمي، اسكندر و ديگران، «سوگ سيمرغ: يادنامه محمد بهمن‌بيگي»، نشر همارا، شيراز، 1391.

http://www.jadidonline.com/story/20052011/frnk/mohammad_bahman_beygi_pedagogue

 

ارجاعات:

[1]: نويسنده: امرالله يوسفي

[2]: احمدي، اسماعيل و ديگران، نشر ويژه‌نگار، تهران، 1384

[3]: نويسنده هر سه كتاب: امرالله يوسفي

[4]: كاري از گروه مستند شبكه دو سيما به كارگرداني و تهيه‌كنندگي سيروس حسن‌پور كه شهريورماه امسال پخش شد.

غروب ستاره ایل

دکتر وحید محمودی

روزنامه شرق 14 اردیبهشت 1389 سال پنجم شماره 954

 

محمد بهمن‌بیگی معلمی بزرگ، نویسنده‌ای توانا و بنیانگذار آموزش عشایر ایران در شبانگاه روز معلم دار فانی را وداع گفت و خیل عظیم شاگردان و دوست‌دارانش را سخت متاثر کرد. محمد بهمن‌بیگی که بود و چه کرد؟ برای پاسخ با این سوال مایلم از خاطره‌ای شروع کنم. در سال 1380 پس از 5 سال اقامت در فرنگ (انگلستان) برای تحصیلات دکترا به تهران برگشتم و باخبر شدم یکی از آشنایان، معاون وزیر آموزش و پرورش شده است. دوستان پیشنهاد دادند به دیدن ایشان برویم. در دیداری که با ایشان داشتم بنده از ضرورت و اهمیت آموزش برای توسعه یعنی نظام آموزشی که بتواند احترام به قانون، احترام به علم و عالم، نظم پذیری، روح تتبع و نوآوری و تفکر جمعی و در کل انسان‌های نویی که بتوانند چرخ توسعه ملی را به گردش درآورند صحبت کردم و بر ضرورت بازنگری در آموزش و پرورش کشور تاکید کردم. ایشان در پاسخ به بنده گفتند نفس شما از جای گرمی بلند می‌شود و هنوز در حال و هوای فرنگ سیر می‌کنید؛ ما از کجا معلمانی را پیدا کنیم که بتوانند چنین آموزش‌هایی بدهند. گفتم چنین معلمانی در کشور موجودند، آقای معاون وزیر، شما محمد بهمن‌بیگی را می‌شناسید؟ گفت: نه. گفتم با عرض معذرت کسی که تاریخ آموزش کشورش و بالاخره بهمن‌بیگی را نمی‌شناسد صلاحیت تکیه بر صندلی مدیریت ارشد آموزش کشور را ندارد. محمد بهمن‌بیگی در سال 1299 متولد شد و در سال 1389 چشم از جهان فرو بست. او فارغ التحصیل حقوق دانشگاه تهران بود و در سال 1324 یعنی در سن 25 سالگی کتابی تحت عنوان «عرف و عادت در عشایر فارس» منتشر کرد و چند سالی پس از آن به فکر باسوادی عشایر افتاد و آموزش عشایر کشور را بنیان گذاشت. او تصمیم گرفت چراغ علم و دانش اندوزی و معرفت را با طبیعت مصفا پیوند بزند و با برافراشتن چادری سفید میان سیاه‌چادرهای عشایری با نور علم و دانایی به زندگی مردم فقی و محروم عشایری روشنی بخشد. محمد بهمن‌بیگی درخشش نوری در تاریکی بود تا ظلمت را از عشایر بزداید. کسانی که به خوبی به عملکرد ایشان واقفند تصدیق می‌کنند که جایگاه و کارکرد بهمن‌بیگی برای عشایر ایران همانند کارکرد میرزا تقی‌خان امیرکبیر و دکتر محمد مصدق برای ایران بود. آموزش عشایر ایران بیش از ده‌ها هزار معلم داشت که اگر اغراق نباشد آقای بهمن‌بیگی با هوش و استعداد فوق‌العاده اش همه را به اسم و رسم می‌شناخت. بهمن‌بیگی هفته ای یک‌بار آموزشیاران مرکز تعلیم وتربیت عشایر را جمع می‌کرد و شخصا به آن‌ها رفتارهای اجتماعی و شخصی می‌آموخت و تاکید می‌کرد که این رفتار‌ها از طریق آموزگاران به مردم عشایر منتقل و آموزش داده شود. ایشان علاوه بر تربیت معلم برای باسواد کردن فرزندان عشایر به فکر کار و حرفه عشایر نیز بود. برای مثال در حوزه امور پزشکی مامای عشایری تربیت می‌کرد، تکنسین دامپزشکی برای امور دام عشایر، کارگاه‌های فنی و حرفه‌ای برای سایر امور مردم عشایر و کارگاه‌های قالی‌بافی برای دختران عشایر، یعنی دنبال حل مسائل عشایر در تمام زمینه‌ها بود. شاید بتوان گفت به لحاظ کارکرد سیاسی میوه تلاش‌ها و عملکرد بهمن‌بیگی در امر باسواد کردن مردم را جمهوری اسلامی برداشت می‌کند چرا که با وقوف به سبقه‌ای که عشایر در طول تاریخ داشته‌اند هیچ مزاحمتی برای کشور از طرف عشایر ایجاد نشد. بهمن‌بیگی شخصا از مدارس عشایری بازدید می‌کرد و از تک تک دانش‌آموزان از تمام دروس آزمون به عمل می‌آورد و معلم را مورد تشویق قرار می‌داد. او اشراف کاملی بر عملکرد مدارس داشت و ایجاد رقابت و تشویق و تنبیه اساس کار ایشان بود. در دستگاه آموزش و پرورش عشایر خوب و بد همیشه در معرض دید تشکیلات قرار داشت. اردو‌های آموزشی برای مدارس در مناطق مختلف عشایر ایران سالانه بر پا می‌شد و زمینه آشنایی اقوام مختلف عشیره‌های ایرانی با هم و انتخاب بهترین‌های مدارس از دیگر ابتکارات بهمن‌بیکی بود. ایشان در مناعت طبع و سلامت نفس و مردم‌داری الگو و نمونه بود. به معلمانش درس اخلاق و تعهد می‌آموخت و به پیوند علم و اخلاق و کاربردی کردن آن اعتقادی عمیق داشت، چنانچه بعد‌ها هر یک دانشجویان و دانش‌آموزانش یه جایی رسیدند که از نظر کارکرد و سلامت نمونه بودند. او معتقد بود که تنها از مسیر تعلیم و تربیت می‌توان به وضع اندوهبار جهان امروز خاتمه داد. او می‌گوید دنیای ما دنیای جنگجویان و غارتگران و فاتحان است. کار ما به جایی رسیده است که پدران و مادران نام‌های جنگجویان خون‌آشام را برای فرزندان خود انتخاب می‌کنند. می‌گوید من ساکن شهر شیرازم که زادگاه دو شاعر بی نظیر یعنی حافظ و سعدی است و در این شهر که بیش از نیم‌میلیون جمعیت دارد یک مرد با پسری به نام سعدی و حافظ را به ندرت می‌توان پیدا کرد، ولی در هر یک از کوچه‌ها و خیابان‌های آن ده‌ها تیمور، چنگیز و نادر از سر و کول هم بالا می‌روند. او در کنار سواد‌آموزی، مهرات‌های فنی و حرفه‌ای و امور بهداشت و سلامت جسمی از نیاز و سلامت روحی مردم نیز غافل نبود، به موسیقی علاقه وافری داشت و در ترویج موسیقی اصیل ایل نیز اهتمام ویژه‌ای داشت. او می‌گفت که موسیقی ایل از چنگ اوباش هرزه‌سرا و عربده‌کش به دور است؛ موسیقی ایل با عیاشی‌های رذیلانه آمیزشی ندارد. موسیقی ایل از طبیعت نجیب و سخاوتمند جان می‌گیرد. محمد بهمن‌بیگی تنها مدیر کل کشوری بود که قبول نکرد دفتر کار و مجموعه اداری خود را در تهران مستقر کند. دفتر کار و کل مجموعه او در شهرستان یعنی حوالی شیراز مستقر بود و در شیراز معلم عشایری تربیت می‌کرد و به سراسر کشور از جمله آذربایجان غربی و شرقی، کردستان، ایلام، سیستان و بلوچستان، خوزستان، خراسان، لرستان و اصفهان می‌فرستاد. سبک و شیوه آموزشی ایشان به کلی با آموزش رسمی متفاوت بود. او به سه زبان انگلیسی، فرانسه و آلمانی مسلط بود و در 1973 موفق به دریافت جایزه یونسکو شد. او در سه دهه آخر عمر به نویسندگی رو آورد و آثار بی‌نظیری چون «بخارای من، ایل من»، «اگر قره‌قاج نبود»، «به اجاقت قسم» و ... را به رشته تحریر آورد. او از فصاحت و بلاغت کم‌نظیری در کلام برخوردار بود و قلم سحر‌آمیزی داشت. بهمن‌بیگی در نویسندگی صاحب سبک بود به طوری که در کتب ادبی دبیرستان نمونه سبک نوشتاری ایشان آمده است. محمد بهمن‌بیگی چشم از جهان فرو‌بست اما چشمان زیادی را گشود. روحش شاد و راهش پر رهرو باد. به امید روزی که دولتمردان ما در عمل دریابند که به قول محمد بهمن‌بیگی کلید مشکلات ما در لابه‌لای الفبا خفته است.

کتاب و کتابخانه، در مکتب مدیریتی محمد بهمن‌بیگی

نویسنده: مسعود بهره‌بر*

روزنامه دنیای اقتصاد - چهارشنبه 10 آبان 1391

 

محمد بهمن‌بیگی با اندیشه‌های بلند و با امکانات کم، بنای تعلیمات عشایر را پی ریزی کرد. او خود در کتاب «طلای شهامت» می‌نویسد: «با یک چادر، با دو زیلو، با یک تخته سیاه و اندکی گچ سفید، بنای قشنگی را پی افکنده بودم.

بنایی استوار، بنایی که از باد و باران بیم گزند نداشت ... من از میان این کودکان خانه‌به‌دوش و بی‌نام‌ونشان، هزاران معلم، مهندس، ادیب، قاضی، طبیب و مدیر پرورده بودم. صدها هزار کودک سرگردان عشایری را در طول سالیان دراز درس داده بودم ...»

بهمن‌بیگی اندیشمندی بود که تعلیم و تربیت را صرفاً در کلیشه کلاس درس، معلم، کتاب درسی و جمع و تفریق نمی‌دانست. او تربیت را مقدم بر تعلیم و شهامت را زیبنده‌تر از سواد می‌پنداشت. از این‌رو هرجا که آموزشگاهی بنا می‌کرد، در کنار دروس عمومی آموزش و پرورش به فکر آموزش‌های مهم‌تری نیز بود. ایجاد آزمایشگاه در مدارس سیار عشایری مقدور نبود؛ او «جعبه علوم» را ابداع کرد. حمل قفسه‌های کتابخانه در مدارس سیار عشایری امکان‌پذیر نبود؛ او «کتابخانه سیار» راه‌اندازی کرد. شاهکار بهمن‎بیگی آنقدر پر رمز و راز است که اگر زوایای مختلف مورد بررسی قرار گیرد، می‎تواند الهام‎بخش و نجات‎بخش بسیاری از برنامه‎های ناکام و فعالیت‎های بی‌ثمر نظام تعلیم و تربیت در عصر کنونی شود.

یکی از شاهکارهای بهمن‎بیگی که تاکنون کمتر مورد دقت محققان و پژوهشگران قرار گرفته و حتی خود او نیز در آثارش کمتر به آن پرداخته است، موضوع کتاب و کتابخانه در تعلیمات عشایر است. دقت و اصراری که بهمن‎بیگی به موضوع کتابخوانی دانش‎آموزان داشت در تفکر هیچ مدیر، نهاد و سازمانی در کشور دیده نشده است. اهمیت تاکید بهمن‎بیگی به موضوع کتابخانه در آموزشگاه‎های عشایری نزدیک به نیم قرن پیش، زمانی آشکار می‎شود که می‎بینیم در نظام فعلی آموزش و پرورش پست سازمانی کتابدار را از مدارس کشور حذف می‎کنند و عملاً بسیاری از کتابخانه‌ها را در مدارس به تعطیلی می‎کشانند؛ آن هم در عصری که آن را عصر اطلاعات نامیده‎اند.

بهمن‌بیگی در قطعه «جعبه علوم» در کتاب «به اجاقت قسم» می‌نویسد: «آموزش بچه‎های عشایر سبب شد که من مجبور شوم پس از سال‌ها اقامت در ایل به شهر بیایم و با فروش قسمتی از گوسفندانم صاحب‎ خانه و کتابخانه شوم. خانه سابقم چادر سفید کوچکی بود در کنار چادر بزرگ سیاه پدر. کتابخانه سابقم چمدان جادار رنگ‌ و ‌رو‌رفته‌ای بود پر از کتاب که طناب پیچ بر پشت قاطری باربر فاصله بین ییلاق و قشلاق را می‎پیمود ...

از این کتابخانه سیار خاطره‎های بسیار دارم:

همین که پس از قریب دو ماه سیر و سفر پاییزی و بهاری به گرمسیر یا سردسیر می‎رسیدیم چمدانم را می‎گشودم، کتاب‎ها را درون چادر می‎چیدم و بیشتر اوقات سرگرم مطالعه می‎شدم. برای میان راه کتاب‎های سبک و دم‌دستی داشتم ...

هرگاه از کارهای آموزشی و اداری فراغت می‎یافتم، به سراغ کتاب‎هایم می‎رفتم. تشنگی کشیده ‎بودم. در جست‌وجوی آب بودم. اغلب شب‎هایم با کتاب‎ها می‎گذشت. چراغ مطالعه داشتم و این برای کسی که روزگاری دراز از بوی نفت و دود هیزم رنج برده بود، نعمتی بود خداداد ... »

آری او با این پیشینه و با این اندیشه که کتاب و الفبا تنها راه نجات است، قدم در راه باسواد کردن فرزندان عشایر گذاشت. او می‎دانست که تنها خواندن کتب درسی برای رهایی از دیو جهل کافی نیست. بنابراین پس از راه‌اندازی مدارس سیار عشایری به فکر ایجاد کتابخانه‎های سیار افتاد. او در سال 1347 کتابخانه‎های سیار عشایری را در ایلات قشقایی، عرب، باصری، ممسنی و بویراحمد ایجاد کرد. بهمن‎بیگی به آموزش همه‌جانبه بچه‎ها و باسواد شدن آن‌ها اعتقاد عمیق داشت. تنها به آموزش محتوای کتب درسی بسنده نمی‎کرد. کتب درسی را برای باسواد ‎شدن بچه‌ها کافی نمی‎دانست. او در کتاب «به اجاقت قسم» در انتهای داستان «آموزش عشایر و زبان فارسی» می‎نویسد: «ما بسیاری از آثار این بزرگواران (نویسندگان و مترجمان هنرمند آينده کشور) را با هفت کتابخانه سیار که در اختیار داشتیم به کوهستان‎ها و بیابان‎ها می‎بردیم و انبوه کتاب‎ها و کتابچه‎ها و مجلات را به ایلات می‎رساندیم... من پیوسته در این آرزو بودم که کاش به جای اتومبیل، هلی‌کوپتر داشتم تا این اوراق و دفاتر را زودتر و بیشتر بر سر نوجوانان عشایر فرو ریزم.»

او تشنگی فرزندان عشایر را حس کرده بود و خوب فهمیده بود که این عطش را چگونه فرو نشاند. دستیارانش این گفته او را تا اعماق وجود درک کرده بودند که «تنها راه نجات در لابه‌لای الفبا خفته است.» از این رو در راهی که انتخاب کرده بودند از جان و مال مایه می‎گذاشتند.

نظام مدیریتی خاصی که بهمن‎بیگی برای نظارت و کنترل مدارس پیاده کرده بود، او را یاری می‎کرد که بهتر بتواند کتاب‎ها را میان کودکان و نوجوانان عشایر ببرد. بسیاری از راهنمایان تعلیماتی، به هنگام بازرسی دوره‎ای از مدارس، نقش کتابدار را نیز ایفا می‎کردند. آن‌ها به همراه خود کتاب‎های جدید را به مدارس می‎بردند و کتاب‎های قبلی را باز می‎گرداندند. لندرورهای سبز برای بچه‌های عشایر پیام‎آور شادی و نشاط بودند.

کتابخانه دبیرستان عشایری، در میان کتابخانه‎های آموزشگاهی کشور منحصربه‌فرد بود. ادیب، نویسنده و دانشمندی نبود که حداقل یک اثر او در اين کتابخانه موجود نباشد. استانداردهای جهانی در این کتابخانه به خوبی پیاده شده بود. کتاب‎ها

بر اساس نظام رده‎بندی «دیوئی» در قفسه‎ها چیده شده بود. برگه‎دان‎های مختلف، عنوان، مؤلف و موضوعی دانش‎آموزان را در یافتن کتاب مورد علاقه‎شان یاری می‎کردند. کتاب‎های تست و آمادگی کنکور در کتابخانه جایی نداشت. کسی برای خواندن کتاب آشپزی و سفره‎آرایی و آرایش صورت به کتابخانه نمی‎رفت. کتابدار دغدغه پنهان نمودن هیچ کتابی را نداشت. کتاب مبتذلی در کتابخانه نبود. کتاب‎های مبتذل مشتری نداشت. کتاب‎ها با دقت و وسواس انتخاب می‎شدند. کتابخانه گنجینه‎ای بود از آثار بزرگ علمی و ادبی نویسندگان، ادبا و مکاتب مختلف ادبی جهان. یادم می‎آید در سال 1355 یا 1356 دو نفر کتابدار کتابخانه را اداره می‎کرد. کتابدارانی که خود مشاور هم بودند و دانش‎آموزان را در خواندن کتاب‎های مناسب سن و سالشان راهنمایی می‎کردند. دکوراسیون چوبی قهوه‌ای رنگ، دیوارهای آجرنما، سقف سفید، میزهای مطالعه چوبی تک‌نفره و فضای آرام و دلنشین سالن مطالعه کتابخانه هیچ‎گاه از یاد و خاطره دانش‎آموزان دبیرستان عشایری محو نخواهد شد. این‌گونه بود که دانش‎آموزان دبیرستان عشایری در آزمون‎ها و مسابقات علمی و ادبی گوی سبقت را از همه رقبا می‎ربودند. خواندن رمان‎ها و آثار معروف نویسندگان بزرگ و مکاتب ادبی جهان، از دانش‎آموزان، فارغ‌التحصیلانی باسواد، باذوق و هنرمند می‎ساخت و این چنین بود که اکنون آن‌ها در هر کجا که مشغول خدمت به وطن هستند، سرآمد همکاران خویشند. موفقیت‎های دانش‎آموزان دبیرستان عشایری مرهون تفکر انسانی است که آرزو می‎کرد ای کاش به جای ماشین هلی‌کوپتر داشت که کتاب‎ها را سریع‌تر به دست فرزندانش برساند. او در دانشگاه علم حقوق خوانده بود؛ ولی به واسطه هوش و نبوغ سرشار، مانند یک متخصص علوم تربیتی خوب فهمیده بود که کتاب خواندن را باید از کودکی به فرزندان آموخت. بهمن‎بیگی با ایجاد کتابخانه‎های سیار در مدارس عشایری فرهنگ کتابخوانی را در میان فرزندان عشایر نهادینه می‎کرد. تقریباً همه مدارس عشایری از نعمت این کتابخانه‎های سیار برخوردار بودند. در هر مدرسه‎ای حداقل یک صندوقچه چوبی زردرنگ وجود داشت که کتاب‎ها در آن نگهداری می‎شد. کتاب‎هایی رنگارنگ از نویسندگان مختلف با مضامین متفاوت؛ شعر، قصه و داستان. آن صندوقچه‎های زرد گنجینه‎های ارزشمندی بودند که بهمن‎بیگی برای فرزندان عشایر به ارمغان می‎فرستاد.

آری! بهمن‎بیگی مدیری بود کتابخوان، کتابخوانی بود دانشمند، دانشمندی بود دلسوز و دلسوزی بود توانمند، آموزگاری شایسته بالاترین مراتب فردوس برین.

 

* مسعود بهره‌بر، دانش‌آموخته دبیرستان عشایری مرحوم بهمن‌بیگی، کارشناس ارشد علوم کتابداری و اطلاع‌رسانی، مدیر فعلی انتشارات و موسسه فرهنگی «همارا» است. 

معلمان بزرگ ایران‌ محمد بهمن بیگی

نویسنده: اسفندیار معتمدی

منبع: ماهنامه رشد معلم - آذر 1389 - شماره 252

تاریخ انتشار: 01/09/1389

 

مهرماه 1350 به شیراز رفته بودم. یکی از دوستانم دبیر ریاضی مدرسه‌ی عشایری بود. روزی مرا دید و گفت: «دارم‌ لذت معلمی را احساس می‌کنم. محصلانی بسیار آماده از خانواده‌هایی بسیار محروم دارم. هنوز فکری از ذهن من‌ نگذشته و یا جمله‌ای از زبان من جاری نشده، دانش‌آموزان‌ آن فکر و آن جمله را می‌خوانند، دریافت می‌کنند و واکنش‌ مناسب نشان می‌دهند و این انگیزه‌ای شده است برای آن‌که‌ من با همه‌ی وجود، به معلمی عشق ورزم و خود را پویاتر کنم تا با این شاگردان هماهنگ باشم و بتوانم در آن‌ها تحرک‌ بیشتر به وجود آورم. آیا می‌خواهی با این بچه‌ها آشنا شوی‌ و عامل تحرک آن‌ها را بیابی؟»با اظهار خوش‌حالی فراوان، با او وعده کردم که به مدرسه‌ی عشایری شیراز بروم. در آن‌جا بود که با انسانی روبه‌رو شدم سراسر شور زندگی و سازندگی؛ مردی شاد و مصمم با چهره‌ای باز و پیشانی بلند که در همان لحظه‌ی دیدار، با چشمانش قوت می‌بخشید؛ مردی به نام محمد بهمن بیگی. وقتی به او معرفی شدم، دست مرا به گرمی فشرد و با نگاه‌های نافذ خود، در عمق‌ وجودم جای گرفت. پس از احوال‌پرسی که در دفتر کار او صورت گرفت، گفت بهتر است به کلاس برویم و با بچه‌های‌ من آشنا شوید. با او به راه افتادم و به یکی از کلاس‌های اول‌ راهنمایی رفتیم. از دبیر کلاس اجازه گرفت و وارد شدیم. مرا به دانش‌آموزان معرفی کرد و از دبیر کلاس خواست کار بچه‌ها را معرفی کند.

معلم، یکی از بچه‌ها را با نام کوچک به پای تخته خواند و گفت، یک بیت شعر بنویس. دانش‌آموز با سرعتی فوق‌العاده، گچ را برداشت و چنین نوشت:

من خاک و آبم و تو آفتاب و ابر گل‌ها و لاله‌ها دهم ار تربیت کنی

خط بسیار پخته و زیبا بود و آن را دانش‌آموز بسیار سریع‌ نوشت و اجازه گرفت و نشست.

دبیر که لباس عشایری بر تن داشت، دیگری را صدا کرد و گفت، مناطق عشایرنشین ایران را در نقشه نشان بده.

دانش‌آموز نقشه‌ای از ایران را در یک لحظه کشید و فارس، کرمان، خوزستان، بلوچستان، خراسان و آذربایجان را روی‌ آن با رنگ خاصی مشخص کرد و خورشیدی در شیراز نقش‌ نمود و از آن‌جا پرتوهایی به سوی استان‌ها رسم کرد و در زیر نقشه، در آب‌های خلیج فارس نوشت:

چو ایران نباشد تن من مباد

و احترامی کرد و بر صندلی خود جای گرفت.

آقای معلم نفر سوم را صدا کرد و...

نوبت به ریاضی و محاسبات عددی رسید. دانش‌آموز دیگری با سرعتی غیرقابل باور، به ضرب کردن عددهای‌ دورقمی، سه‌رقمی و چهاررقمی درهم پرداخت. کار او آن‌ اندازه سریع بود که باور کردنش برایم سخت بود. من که‌ در اصفهان، اغلب دانش‌آموزان تیزهوش و تندکار را دیده‌ بودم، از دیدن این اعجوبه شگفت زده شده بودم. هر یک از دانش‌آموزان که پای تخته سیاه می‌آمدند، هنری تازه از خود نشان می‌دادند.

از کلاس به کارگاه رفتیم. در آن‌جا بود که بچه‌ها انواع‌ حرفه‌ها و هنرها را از راه عمل می‌آموختند. یکی نجاری‌ می‌کرد، دیگری مجسمه می‌ساخت، آن یکی با رادیو و دیگری با تلویزیون مشغول بود. دانش‌آموزی تلفن تعمیر می‌کرد و هر یک به کار مشغول بودند. در آن‌جا بود که‌ معنی «دست‌های سازنده» را احساس کردم. به آزمایشگاه‌ فیزیک رفتیم. روی هر یک از میزها وسایل مربوط به یکی‌ از بخش‌های فیزیک قرار داشت:وسایل مکانیک، الکتریسیته، نور...روی برگ کاغذی نوشته بود:آزمایش‌هایی را طراحی کنید و هر یک را با وسایل موجود آزمایش کنید و گزارش بنویسید. در آن‌جا بود که خلاقیت و نوآوری‌ دانش‌آموزان را ضمن کار دیدم و غرق لذت شدم. آقای‌ بهمن بیگی گفت، معلمان این مدرسه از عشایرند. هر یک‌ را از گوشه‌ی سیاه‌چادری آورده‌ام و تربیت کرده‌ام، به مراکز تربیت معلم یا دانشگاه فرستاده‌ام و برای تکمیل تحصیلات‌ حتی به خارج از کشور هم روانه کرده‌ام.

بهمن بیگی بنیان‌گذار آموزش عشایری در ایران است. استعدادهای درخشان فرزندان عشایر ایران را شناخت و پرورش داد. به چهار گوشه‌ی ایران سفرها کرد. کتاب‌ها نوشت و از زندگی خود چنین گفت: «من در یک چادر سیاه‌ به دنیا آمدم. زندگی را در چادر با تیر تفنگ و شیهه‌ی اسب‌ آغاز کردم. تا ده سالگی حتی یک شب هم در شهر و خانه‌ی‌ شهری به سر نبردم. زمانی که پدر و مادرم را به تهران تبعید کردند، تنها فرد خانواده که خوش‌حال و شادمان بود، من‌ بودم. نمی‌دانستم که فشنگ مشقی و تفنگم را می‌گیرند و قلم به دستم می‌دهند. به کتاب و مدرسه دلبستگی داشتم. دو کلاس یکی می‌کردم، شاگرد اول می‌شدم. سرانجام تصدیق‌ گرفتم. پدرم از شور و شوق اشک در چشم آورد...در پایتخت به تکاپو افتادم و با دانش‌نامه‌ی حقوق قضایی، به‌ سراغ دادگستری رفتم تا قاضی شوم و درخت بیداد را از بیخ‌ و بن براندازم. دلم گرفت و از ترقی عدلیه چشم پوشیدم... نامه‌ای از برادرم رسید. بوی جوی مولیان مدهوشم کرد. ترقی‌ را رها کردم. تهران را پشت سر گذاشتم و به سوی بخارا بال‌ و پر گشودم. بخارای من ایل من بود».

محمد بهمن بیگی به شیراز و به ایل خود باز می‌گردد و به فکر باسواد کردن بچه‌های بی‌صاحب عشایر می‌افتد. در 1342 کتابی به نام عرف و عادت در عشایر فارس منتشر می‌کند و در آن درمان درد عشایر را فقط در سایه‌ی مهر و محبت و تعلیم و تربیت میسر می‌داند. از استادش دکتر علی‌ شایگان که مقام وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش کنونی) را یافته بود، کمک می‌طلبد و درخواست می‌کند که برای آغاز کار،50 آموزگار در اختیارش گذاشته شود که «دبستان‌های‌ متحرک» را راه اندازد. از مقام وزارت دستور «اقدام سریع» را گرفت، اما مدیر کل فارس گوش شنوا نداشت و تیر به سنگ‌ خورد. اما شور و شوق بهمن بیگی افزایش یافت و دوستانی‌ که در ایل داشت، پذیرفتند هرکدام حقوق یک معلم را تأمین کنند و وسیله‌ی حمل و نقل مدرسه را همراه حرکت‌ عشایر فراهم آورند. همین کمک سبب شد بتواند دبستان‌های‌ سیار عشایری را برپا کند. در این دبستان‌ها هرکس هر قدر می‌توانست یاد می‌گرفت و پیش می‌رفت. تعداد این مدارس‌ از 80 واحد بیشتر شد. معلمان این مدارس از عشایری‌ بودند که سواد خواندن و نوشتن و حساب کردن داشتند، اما رسمی نبودند. استاد بهمن بیگی برای آن‌که عشایر از تعلیم‌ و تربیت درست بهره گیرند، مدتی 40 نفر از آموزش‌دیدگان‌ دانش‌سرای مقدماتی شیراز را به عشایر گسیل کرد. آن‌ها با وجود آن‌که سواد بیشتر داشتند و از دولت حقوق می‌گرفتند و قدرت صدور کارنامه داشتند، از شور و نشاط کار بی‌بهره‌ بودند و مشخص شد این جوانان شهری، به درد آموزش‌ بچه‌های محروم عشایر نمی‌خورند. زندگی در ایل برای این‌ معلمان جوان شیرازی طاقت‌فرسا بود. حتی دانش‌سرا دیدگان‌ جهرمی که خود از قشر محروم بودند نیز نتوانستند در ایل‌ مؤثر واقع شوند. پس به ناچار طرح تأسیس «دانش‌سرای‌ عشایری» را از تصویب شورای عالی گذراند و آن را در شیراز تشکیل داد؛ و توانست سالیانه گروهی از جوانان ایلی‌ را با امتحان ورودی کتبی و مصاحبه و بدون توجه به مدارک‌ تحصیلی، انتخاب و برای عشایر تربیت کند.

در همین زمان، دایره‌ی آموزش عشایر در آموزش و پرورش فارس به وجود آمد. این دایره پس از مدتی به اداره‌ و سپس به «اداره کل آموزش عشایر کشور» تبدیل شد.

یکی از مشکلات آموزش عشایری، آموزش خط و زبان‌ فارسی به قشقایی‌های ترک زبان، بویراحمدی‌ها و ممسنی‌های‌ لرزبان و ایل خمسه‌ی عرب زبان بود که در این‌جا عباس‌ سیاحی را کشف می‌کند: «آقای سیاحی را دیدم. ایشان را به شیراز آوردم، برنامه‌های بعدازظهر دانش‌سرا را بر هم زدم. برای او کلاس دسته جمعی فراهم کردم و خودم نیز بدون‌ یک لحظه تعطیلی، در ردیف شاگردان نشستم. از آن پس‌ تدریس الفبا به نوآموزان عشایری از نوشیدن آب زلال هم‌ آسان‌تر بود».

محمد بهمن بیگی از خود آثار ماندنی فراوان به جای‌ گذاشت. از جمله کتاب به اجاقت قسم خاطرات آموزشی‌ اوست که در 1380 به چاپ رسید. بخارای من ایل من‌ مجموعه داستانی است که در 1380 چهارمین چاپ خود را پشت‌سر گذاشت. در بهمن‌ماه 1384 انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، بزرگداشتی برای ایشان ترتیب داد و وی‌ را «پژوهشگر توانا و استاد دانا، محمد بهمن بیگی، بنیان‌گذار آموزش عشایری ایران» نامید و مجموعه‌ای برای ایشان منتشر کرد.

پیام بهمن بیگی به معلمان، در بخش پایانی کتاب اگر قره‌ قاج نبود چنین است:

کلیه‌ی مشکلات ما، در لابه‌لای الفبا خفته است. پس اینک‌ شما را به یک قیام جدید و مقدس دعوت می‌کنم. قیام برای‌ باسواد کردن مردم ایلات. من به نام مردم، با این چشم‌های‌ بی‌فروغ و پوست‌های پرچروک، لباس‌های ژنده، شکم‌های‌ گرسنه، با این لب‌های بی‌خنده و دل‌های پرخون، از شما می‌خواهم که به پاخیزید، روز و شب و گاه و بی‌گاه درس‌ بدهید، درس بدهید، درس بدهید».

 

منابع

1.زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی محمد بهمن بیگی. انجمن آثار و مفاخر فرهنگی.1384

2.عرف و عادت در عشایر فارس. محمد بهمن بیگی. انتشارات نوید شیراز.1381

3.به اجاقت قسم. محمد بهمن بیگی. بخارا. تیر 1380

بهمن ‏بيگي سفینه نجات بود

 كرامت برفروشان* - دانش آموخته تعليمات عشاير

31/05/1390

برگرفته از سایت کوچ لایب

koochlib.ir

 

بهمن‏ بيگي در روزگاري ديده به جهان گشود كه دنيا درگير كشمكش‏هاي منطقه‏ اي و جهاني بود و صداي دهشتناك توپ و تانك و بمب‏ افكن‏ها و سم ستوران غارتگران به قصد غارت و تسلط بر منابع و نواميس مردم سرزمین‌های فقير و عقب مانده، خواب را بر مردم دنيا، خصوصاً كشورهاي غني ولي عقب‏ مانده حرام كرده بود. حاكمان مستبد و ديكتاتور بي ‏تدبير و جاه‏ طلب يكي بعد از ديگري بر اريكه قدرت می‌نشستند و به زعم خود براي نجات كشور از اين يا آن قدرت خارجي دفاع و مردم فقير و ناآگاه اين مرز و بوم را سپر دفاعي اين کشمکش‌ها و درگیری‌های بي‏ حاصل می‌کردند.

كشور عزيز ما ايران از اين قاعده مستثنا نبود. در مناطق جنوب، انگلیسی‌ها به ثروت سیاه خفته در زیر خاک چشم طمع دوخته بودند و در شمال، روس‌ها برای این آب و خاک دندان تیز کرده بودند. افكار حاكمان و روشن فكران و گروه‌ها بسیار مشتت، گروهي به هواخواهي از همسايه شمالي و گروهي هم سينه چاك انگلیسی‌ها و در ميان اين دو، عده‏اي بودند كه نجات ميهن را به همراهي با آلمان نازي كه قرابت نژادي با ما داشت می‌پنداشتند. مردم جنوب ايران خصوصاً عشاير جنوب با اين طرز تفكر به مقابله با قدرت اهريمني انگليس می‌پردازند، خاندان بهمن‏ بيگي هم از اين افتخار بي‏ نصيب نمی‌مانند و پس از کشمکش‌ها و برادرکشی‌ها و هتك‏ حرمت‌ها به نواميس اين مرز و بوم و خيانت خائنان داخلي، سرانجام بخت با مردم ستمديده و سيلي خورده عشاير نيست و شكست را می‌پذیرند. فاتحان، سرمست از پيروزي و مغلوبان بايد مجازات شوند. گروهي مشمول عفو ملوكانه و تعدادي اعدام و عده اي هم تبعيد می‌شوند. پدر و عموي بهمن بيگي از آن دسته بودند كه به تهران تبعيد و تحت‌الحفظ بودند. بهمن بيگي اين طفل خردسال با مادرش نگران و پريشان در ایل ماندند ولي ديري نپاييد كه با گزارش مفتشان، مادر به جرم كمك رساني به ياغيان با فرزندش به تهران تبعيد و به پدر و عموها پيوستند. من اين حادثه را تبعيد نمی‌نامم بلكه هجرت می‌نامم و يقين دارم كه عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد.

بهمن بيگي با آن هوش سرشار و خدادادي اگر در ايل مانده بود شايد به هواخواهي پدر و فامیل به يك جنگجوي چيره دست و يك ياغي قهار تبديل می‌شد. ولي با هجرتش به تهران براي بار اول سرنوشت زندگي جديدش رقم می‌خورد، به مدرسه می‌رود و هر سال دو كلاس را با نمرات بالا می‌گذراند و وارد دانشگاه تهران در رشته حقوق قضايي می‌شود و به 3 زبان زنده دنيا به راحتي تكلم می‌کند. كسب چنين افتخارات و درجات علمي در آن عصر كه بالغ بر 98 درصد از مردم بي سواد و بازيچه دست حاكمان و قداره بندان بودند كم بها و کم ارزش نبود. پست‌های وزارت، سفارت، وكالت و قضاوت چشم به راهش بودند ولي او انديشه اي ديگر در سر داشت. كعبه آمال او در ايل و در كنار رود پر پيچ و خم قره قاج در ميان مردماني بود كه سختي روزگار چهره پدران و مادران را چروكيده و از ستم ستمگران، كمر آن‌ها خميده بود. او درد مردمش و ايلش را خوب شناخته بود و در انديشه درمان و رهايي بود. چند صباحي در شهرها به كارهاي دولتي مشغول ولي آرام و قرار نداشت. علي رغم ميل پدر و مادر و فاميلش، به ايل بازگشت و مدت 5 سال همراه ايل زندگي را سپري و با متانت، خويشتن داري، استقامت، صبر و بردباري از شماتت‌ها و سرزنش‌ها نهراسيد و به انديشه بلندش فكر می‌کرد. در طول اقامت 5 ساله‌اش تلاش كرد كه راهي پيدا كند كه به بدبختي و سيه روزي اين قوم پايان دهد ولي ياري اندر كسي نمی‌بیند. قصد هجرت به ديار فرنگ می‌کند. رودخانه قره قاج را با همه دلبستگي به آن ترك می‌کند و بار سفر به اروپا و سپس آمريكا می‌بندد.

زیبایی‌های رودخانه ‏هاي آلپ اروپا و پوتوماك واشنگتن او را شيفته خود می‌کند ولي غافل از آنكه اين زیبایی‌ها كم دوام و طعم تلخ غربت و انديشه رهايي ايلش و مردمش از اين همه جفا، او را لحظه اي آرام نمی‌گذارد و آتشفشان درونش را فقط با آب قره قاج می‌تواند خاموش كند و لاجرم بار سفر می‌بندد و واشنگتن و رودخانه پوتوماكش را رها و به كنار قره قاج باز می‌گردد و براي بار دوم نقطه عطفي در زندگيش رخ می‌دهد. از اين لحظه تاريخي به بعد است كه حركت تاريخ ساز محمد بهمن بيگي با تاسيس تعليمات عشاير در قالب دانشسرا و دبيرستان و قالي بافي و مامايي رقم می‌خورد و سي سال تمام بدون وقفه و احساس خستگي كار سترگ خود را دنبال می‌کند.

پايان عمر خدمات دولتي و رسمي اين حكيم و فرزانه ايل با پيروزي انقلاب شكوهمند ملت ايران مقارن است. شور و شعف و احساسات انقلابي آنچنان غليان و فوران است كه عدم تشخيص دقيق مرزهاي خدمت و خيانت، خادم و خائن،، می‌توانست آبستن بروز حوادث تلخ باشد ولي خدا با خادمان است. وزير انقلابي آموزش و پرورش به پرسنل صديق و انقلابي خود به نام سيد كاظم موسوي مأموریت می‌دهد كه در مورد تعليمات عشاير و كار آقاي بهمن بيگي تحقيق و تفحص نمايد. اين انسان با شرف نتايج بررسی‌هایش را مختصر و مفيد گزارش می‌کند:

«به مناطق دوردست رفتم، كنكاش كردم، از دوستان و از بدخواهان سؤال گرفتم و پاسخي جز خدمت نشنيدم. او به حق يك خادم است.» روح اين شهيد بزرگوار، شاد كه موجب شد نقطه عطف سومي در زندگي انسان انديشمند و خادم ملت بوجود آيد كه نه تنها حاصل سي ساله بعد از انقلابش خلق 4 اثر ارزشمند ادبي و فرهنگي به نام‌های بخاراي من، ايل من_اگر قره قاج نبود_به اجاقت قسم و طلاي شهامت كه در حقیقت منشور و مانيفست انديشه آن حكيم فرزانه هست بلكه در محفل پرفروغش در اين سي سال شاگردان و علاقه‌مندانش فيض بردند. پس اي شهيد بزرگوار سيد كاظم موسوي و اي قره قاج از هر دوي شما ممنونيم. از خدا می‌خواهیم هر دو را قرين رحمت خود، اولي را با اوليا محشور و دومي را سيراب نمايد.

اكنون اجازه می‌خواهم شمه اي از خدمات و انديشه هاي اين فرزانه سفر كرده را به محضرتان تقديم نمايم.

در آموزه هاي ديني به ما آموخته‌اند كه پيامبران و اوليا الهي آمدند تا بشريت را از جهل و ناداني و از فقر و ناتواني برهانند و يتيمان را نوازش و دريابند. بهمن بيگي يكي از آن انسان‌ها و اولیا بود كه دستورات خالقش را به نحو احسن و هوشمندانه اطاعت كرد. شاهد زنده اين مدعا بنده حقير است كه در 4 سالگي مادر و در ده سالگي پدر را از دست دادم و حاصل عمر اين زوج روستايي يك پسر و 6 دختر قد و نيم قد ضعيف و معصوم است كه كارشان فقط گريه و زاري بود. گريه و زاري نه از براي فقدان پدر و يا مادر، گريه و زاري از بابت فقر و فلاكت، بي پناهي و بي كسي مثل هزاران كودك عشايري اين مرز و بوم. به لطف خدا ناجي از راه می‌رسد. هم پدر می‌شود و هم مادر، از پدر دلسوزتر و از مادر مهربانتر. توصيه من و خواهرانم را به معلم شريف مدرسه می‌کند. نمی‌دانم چگونه اين صحنه‌ها را توصيف كنم. زبانم الكن است. در عصر و روزگاري كه تحصيل كرده هاي دانشگاهي اندك و مدرك دانشگاهي كمياب و ارزشمند است چه انگيزه اي باعث می‌شود انساني با آن ضريب هوشي بالا و مدرك تحصيلي معتبر از دانشگاه تهران در رشته حقوق قضايي كه وزارت، سفارت و پست‌های بالاي مملكتي در انتظار ايشان لحظه شماري می‌کنند دل از اين همه رفاهيات شهري از واشنگتن تا اروپا بكند و با زحمت خود را به روستاي كره كان كه سكونتگاه آن‌ها شبيه به دخمه‌هایی می‌ماند كه ساكنان آن به صورت مسالمت آميز با احشام و چهار پايان خود مشتركن روزگار را سپري می‌کردند، برساند و دست نوازش بر سر ما بكشد و خواهرانم را خوشحال كند. یقینن او عاشق بود و قدم در راهي گذاشته بود كه به قول حافظ شيرين سخن :                                          

بر سر آنم كه گر ز دست بر آيد * * * دست به كاري زنم كه غصه سر آيد

بلي او عاشق بود. رسالتي را به دوش گرفته بود كه در فرازي از كلام سحرآميزش می‌فرماید: (بدون شك يكي از سيه‏ روزترين و بي‏نواترين جماعات انساني كه روي كره خاكي زندگي كرده است جماعات عشيره ‏اي ايران است. اشك، بيش از آب، چهره پدران و مادران ما را شسته است و خون بيش از شربت و شراب به كام نياكان، خويشان، كسان و عزيزان ما فرو ريخته است. گرسنگي يار ديرين و وفادار ما بوده و برهنگي در كنار گرسنگي يك دم نسل‌های ما را ترك نگفته است) چه بايد كرد؟ آیا اشك ريختن و زاري كردن و زانوي غم در بغل گرفتن و متوسل به جادو و جنبل و تسليم آل اين موجود خيالي و موهوم و ساخته و پرداخته ذهن، چاره كار است و يا ياغي گري و طغيان كوركورانه. اينجاست كه آن حكيم و طبيب حاذق و روانشناس و جامعه شناس چيره دست چه زیبا منشور و مانیفست فكري و كاري خود را در جملاتي كوتاه و زيبا و قابل فهم براي همه دلسوختگان بیان می‌فرمایند.

كليد مشكلات ما در لابلاي الفبا خفته است ...

الحق و الانصاف معلمان باشرف و فداكار ايلات از زن و مرد و كودكان و نونهالان تشنه علم و معرفت با تلاش شبانه روزي به نداي مرادشان چه زيبا لبيك گفتند و دست در دست هم به مهر اين عمارت باشكوه را بنا نهادند. هزاران آفرين بر اين مراد و مريدان باوفايش.

اگر فرصت كافي به چنين انسان‌های بزرگ تاريخ داده شود و سنگ در راهشان نياندازند به عمر تیرگی‌ها پايان می‌دهند و به سیاق حكيم فرزانه طوس:

ز انديشه سازند كاخي بلند * * * * كه از باد و باران نيابد گزند

بي شك سركشي و زيارت مردم شريف و دانش آموختگان عشاير ايران در زمان حيات آن حكيم سفر كرده و حضور گرم و پرشور و بی نظیر مردم شريف فارس و عشاير قدر شناس ايران و دوستداران اين معلم فرزانه در مراسم وداع ايشان نشان داد كه ملت ما قله‏ هاي وفا و انسانيت را فتح کرده‌اند و هرگز خادمان خود را فراموش نخواهند كرد. روحش شاد و راهش پر رهرو.

 

* کرامت برفروشان، یکی از دانش‌آموزان استاد بهمن‏بیگی است که در منطقه‏ای به نام کرکان در دبستان عشایری قبیله‏ ای لرزبان درس خوانده است. او در آزمون دومین دوره دبیرستان عشایری پذیرفته می‌شود. به دانشگاه راه پیدا می‌کند و مهندس می‌شود. داستان او از زبان بهمن ‏بیگی شنیدنی و خواندنی است. بهمن بیگی او را خیلی دوست داشت و در کتاب «به اجاقت قسم» داستانی دارد به نام کرامت. او می‌نویسد: «کرامت قوم و خویش من نبود. نسبتی با من نداشت. برادر و فرزندم نبود ولی بیماری او در بیابان و دور از پزشک و درمان بیش از بیماری هر برادر و فرزندی عذابم می‌داد.» خبر بیماری کرامت بهمن بیگی را به وحشت می‌اندازد. دو تن از پسر عموهایش را مأمور می‌کند با تنها ماشین اداره به کرکان بروند و کرامت را برای مداوا به شیراز بیاورند. بهمن بیگی می‌نویسد: «سرانجام بعد از روز سوم ماشین رسید، بدون کرامت. وحشت کردم ولی وحشتم دیری نپایید. کرامت در محل با داروهای محلی بهبود یافته بود. تبش بریده بود. خواهرانش راضی نشده بودند که او را حرکت دهند.»

کرامت نمونه ای است از خیل دانش آموزانی که بهمن بیگی همینگونه آن‌ها را دوست داشت. کرامت یکی بود از هزاران کودک عشایری که تب آن‌ها بهمن‏بیگی را عذاب می‌داد.

بهمن‌بیگی، مدیری موفق برای توسعه پایدار      

علی دادپی

وبلاگ اقتصاد خرد، بازار و خانوار

18 اردیبهشت 89

شنبه یازدهم اردیبهشت محمد بهمن‌بیگی بنیانگذار آموزش عشایری در ایران، موسس دبیرستان شبانه‌روزی عشایری و دانشسرای عالی عشایر [ و دیگر بنیاد هایی چون مرکز آموزش فنی و حرفه ای، استادیوم ورزشی و ....].، در شهر شیراز درگذشت. به پاس زحمات او هزاران کودک، خواندن و نوشتن فراگرفتند و صدها دانش‌آموز عشایری به دانشگاه راه یافتند. تاریخ ما، او را به عنوان معلمی شهیر و نوآور می‌شناسد و جامعه فرهنگی از او به عنوان نویسنده‌ای چیره‌دست و صاحب سبک تجلیل کرده است. با این حال درباره موفقیت او به عنوان یک مدیر کمتر سخن گفته شده است. خدمات و تجربیان ارزنده او می تواند راهگشای مدیرانی باشد که در راه توسعه پایدار ایران می‌کوشند.

 محمد بهمن‌بیگی به گفته خودش در چادری بین فیروزآباد و لار در هنگام کوچ تیره بهمن‌بیگلو ایل قشقایی در سال 1299 به دنیا آمد. پدرش محمدخان کلانتر از هشت سالگی برایش معلم گرفت و الفبا و خواندن و نوشتن را در ایل فراگرفت. سال‌های سال بعد در مقدمه کتاب «به اجاقت قسم» که شرح حال خاطرات آموزشی او بود نوشت: «با آن‌که عشایری بودم به جای تفنگ و فشنگ، قلم و کتاب را انتخاب کردم.»

در سال 1324 کتاب کوچکی نوشت به نام « عرف و عادت در عشایر فارس» و در آن ایده ایجاد مدارس عشایری را مطرح کرد. برای آغاز کار پیشنهاد کرد آموزش و پرورش فارس پنجاه آموزگار در اختیار او بگذارد و هزینه‌های آن‌ را هم تعهد کرده بود. اما سیستم اداری و آموزش و پرورش وقت، جندان اعتقادی به مدارس سیار نداشتند و پیش شرط آموزش و پرورش عشایر را اسکان آن‌ها می‌دانستند، در نتیجه آموزش و پرورش استان فارس علی‌رغم دستور وزیر وقت از همکاری با بهمن‌بیگی سر باز زد.

مشکلات محمد بهمن‌بیگی برای باسواد کردن بچه‌های عشایر به اینجا ختم نمی‌شود. پس از شهریور 1320 در سرزمین‌های ایلات بختیاری، قشقایی و بویراحمد آشوب‌ها برپا بود و این خطه، محل درگیری‌های نظامی قوای دولتی و طوائف بودند. از یک طرف به خان‌های خانزاده قشقایی اعتماد نداشت و از طرف دیگر هر حرکتی برای اصلاح امور عشایر را می‌شد اقدام علیه امنیت منطقه و سیستم حاکمه دانست. در کنار این‌ها،  فقدان منابع و امکانات هم باعث می‌شد تا کسی نتواند کاری کند. همزمان، دولت‌ها مشغول احداث ساختمان و اختصاص ابنیه به آموزش عشایری بودند بی‌آنکه طفلی از عشایر، رنگ این ساختمان‌ها را ببیند.

گام اول: تهیه منابع و آغاز کار

بهمن‌بیگی در ابتدا با تکیه بر تجربه خانواده‌های برجسته عشایر و معلمانی که او  برای فرزندانشان استخدام می‌کرد، مکاتب عشایری برپا کرد. از خیرخواهان و سران طوایف و کلانتران ایلات کمک خواست تا هر کدام حقوق یک معلم، هزینه رفت و آمد و خورد و خوراک  او را برعهده بگیرند. معلمان این مکاتب را خودش از میان جوانان عشایر برگزید. ایلات همچنین مسئول جابجایی این مدارس نیز بودند. در این مرحله، بهمن‌بیگی نه از جانب دستگاه رسمی آموزش و پرورش به رسمیت شناخته شده بود و نه حمایت می‌شد. مکاتب عشایری سریعا گسترش یافتند و دوهزار دانش‌آموز عشایری در آن‌ها مشغول به تحصیل شدند. این با هدف و ایده‌آل بهمن‌بیگی فاصله بسیار زیادی داشت اما باعث شد تا طرحش از مرحله ایده به مرحله عمل برسد و بتواند به زمامداران منافع و کارآیی مدارس عشایری را نشان بدهد. حمایت‌های نیم‌بندی شروع شد که مدت زیادی دوام نیاورد. مکتبداران رسمیت نداشتند و دانش‌آموزان مدارک تحصیلی دریافت نمی‌کردند.

گام دوم: رسمیت یافتن و درس‌های گرانبها

انتصاب کریم فاطمی به ریاست آموزش و پرورش فارس معجزه‌ای بود که بهمن‌بیگی مدت‌ها انتظارش را می‌کشید. برخلاف دیوان‌سالاران قبلی، کریم فاطمی شیفته مکاتب عشایری و طرح مدارس سیار شد. و پس از سنجش موفقیت بهمن‌بیگی، چهل معلم رسمی آموزش و پرورش را در اختیار او قرار داد. اما به قول بهمن‌بیگی: «شش‌ ماه،  فقط شش ماه گذشت و تجربه نشان داد که هیچ‌یک از این جوانان شهری به درد آموزش بچه‌های عشایر نمی‌خوردند» راه حل او همان راه درست قبلی بود؛ استفاده از جوانان عشایری که با شیوه زندگی عشایری آشنا بودند. سیستم آموزش و پرورش اصرار داشت که معلم باید دانشسرا دیده باشد، اما بهمن‌بیگی می‌دانست که معلم عشایر باید بتواند با عشایر زندگی کند و آن‌ها را بفهمد.  طبق معمول، دستگاه اداری درگیر تصدیق و لیسانس و مجوز بود اما بهمن‌بیگی از فرصتی استفاده کرد و اعضای شورای عالی فرهنگی را به دیدن یکی از مدارس سیارش برد. دانشسرای عشایری متولد شد. دوازده سال بعد از انتشار کتابش، بهمن‌بیگی با رتبه سه به استخدام دولت درآمد و دایره‌ آموزش عشایر فارس را تاسیس کرد.

 

گام سوم: نظارت و گسترش

طی سال‌های بعد، بهمن‌بیگی با دقت بر گسترش آموزش عشایری نظارت کرد. علی رغم ناچیز بودن حقوقش از سرکشی و سفر به مدارس صرفنظر نکرد. در برابر رابطه بازی مقامات و کدخدایان ایستاد و کمی هم دشمن‌تراشی کرد. اما یک اصل را پابرجا نگه داشت: معلم ایل باید ایلی باشد. نتیجه این مراقبت‌ها و نظارت‌ها، ارتقاء کیفی آموزش عشایری شد. حتی علی رغم باور عمومی که آموزگار عشایری و مدارس عشایری فاقد کیفیت هستند گزارش گروه ‌پژوهشی دانشگاه تهران، آموزگار عشایری و مدارس عشایری را در سطح بالاتری از بسیاری از مدارس کشور قرار داد. اما این گسترش بدون مشکل نبود. به عنوان مثال زمانی‌که جوانی داوطلب معلمی می‌شد شناسنامه‌اش او را صغیر نشان می‌داد و ظاهرش او را بالغ، چرا که از روی عادت، عشایر برای فرار از سربازی فرزندان، سن ایشان را به مراتب کمتر از سن واقعی اعلام می‌کردند. بهمن‌بیگی بیشتر از یکبار برای نجات دانش‌آموزانش ناچار به خلاقیت اداری شد. اما مساله مهمتری که مانعی جدی بر سر راه آموزش عشایری بود، دانش‌آموزان دختر بود.

گام چهارم: غلبه بر موانع فرهنگی و باورهای نادرست

در سال اول فعالیت مدارس عشایری، از 2000 دانش‌آموز این مدارس تنها 40 نفر دختر بودند. در بسیاری از ایلات، دختران باید جور برادران دانش‌آموزشان را می‌کشیدند و سهم ایشان را از کار روزمره انجام می‌دادند. به قول خودش با اصرار و پافشاری و حرکت لاک پشتی بهمن‌بیگی توانست بر این بی‌میلی به تربیت دختران غلبه کند. گاهی با تشویق کلانتر تیره و طایفه و گاهی با معامله با پدر دختر. پس از تربیت دانش‌آموزان دختر، بهمن‌بیگی به فکر افتاد که با اعزام ایشان به دانشسرای عشایری از ایشان به عنوان معلم برای دختران استفاده کند و بر بی‌رغبتی والدین عشایری غلبه کند. اما این بار مخالفت‌ها جدی‌تر از قبل بود و بهمن‌بیگی از دختر خودش خواست تا در این کلاس دانشجویان دختر شرکت کند. این حرکت اولیه باعث شد تا بسیاری از دختران خوانین به شغل معلمی علاقه‌مند شوند و به‌دنبال ایشان سایر خانواده‌های عشایری با ادامه تحصیل و کار دخترانشان به‌عنوان معلم مخالفتی نکنند. شبانه‌روزی جدیدی برای اسکان ایشان در شیراز تاسیس شد و  هشتصد نفر از ایشان به‌عنوان آموزگار عشایری مشغول شدند. این اقدام، ماندگاری آموزش عشایری و موفقیت آن را در جذب دانش‌آموزان دختر تضمین کرد.

بسیاری، موفقیت بهمن‌بیگی را در آموزش عشایری مدیون عشق او به عشایر می‌دانند. اما او فقط عاشق نبود. او از آشنایی عمیقش با فرهنگ عشایری و سنت‌های ایشان استفاده می‌کرد تا بر مخالفت‌هایشان غلبه کند و ایشان را به حامی اصلی آموزش عشایری تبدیل کند. او مدیر موفقی بود که از کمبود منابع نترسید و کار خود را علی‌رغم مخالفت سیستم اداری آغاز کرد. در عین حال مجبور بود که سیاست‌پیشه باشد. او از یک طرف به منابع دولتی احتیاج داشت تا آموزش عشایری را سرپا نگه دارد و از طرف دیگر نمی‌خواست آموزش عشایری، اعتماد عشایر را از دست بدهد. او همیشه مجبور به حفظ تعادل ظریفی بود که از یک‌طرف دولتیان را راضی نگه دارد تا امکانات کارش را در اختیارش قرار دهند و از طرف دیگر به‌قدر کافی با ایشان فاصله داشته باشد که عضو دستگاه به شمار نیاید. جواب او به تقاضای جلال آل احمد برای بازدید از مدارسش نقطه اوج این واقع‌بینی اوست:«عرض کردم چه باید بکنم تا از شک بیرون بیایید. گفت باید دست مرا بگیری و با هم گشت و گذاری به ایل داشته باشیم و کارهایت را با چشم ببینم. گفتم استدعا می‌کنم در همین شک بمانید و هیچ‌گاه از آن بیرون نیایید! اگر من دست شما را بگیرم و به ایل ببرم و محتملا بعدها طی نوشته‌ای توصیفی از من بفرمایید، کارم تعطیل خواهد شد! ترجیح می‌دهم به جای شما یکی از مدیران سازمان برنامه و بودجه و یا یکی از ژنرال‌های چند ستاره را به ایل ببرم و کارم را نشان بدهم تا پیشرفتی حاصل بشود و بتوانم امکاناتی بگیرم. خندید و قبول کرد. شما نمی‌دانید من چه مصیبتی داشتم. چگونه می‌توانستم با همسفری آقای جلال آل احمد و پرهیز از معاشرت با کسانی که جلال از آن‌ها بدش می‌آمد، موفق باشم؟ فکر می‌کنید، 500 هزار نفر باسواد کردن، کار آسانی بود؟ از این کارها جدن به عنوان افتخار یاد می‌کنم نه ننگ.»

ترکیب دانش، آشنایی با فرهنگ محلی و توانایی‌های مدیریتی بهمن‌بیگی، باعث پایداری آموزش عشایری شد. زندگی او نه تنها به عنوان معلم بلکه به عنوان یک مدیر موفق در روند توسعه پایدار کشور الگو و سرمشق ماست.

خوانین زیادی را به ابهت می‌شناختند، چند تنی را به مردانگی، برخی را به نزاع‌های محلی و حتی چندتایی هم در تاریخ، جایی برای خود دست و پا کرده‌اند. اما قشقایی، مردتر از بهمن‌بیگی و خان‌تر از او نداشت. او سوار بر اسب نشد تا با صید آهویی مهارتش را ثابت کند یا با درهم کوبیدن عشیره رقیبی، مردانگیش را به رخ بکشد. او رستم‌وار به جنگ دیو بیسوادی رفت و از هفت‌خوان بوروکراسی اداری، موانع فرهنگی و کمبود منابع و امکانات گذشت.

اصل عمر پربار او تربیت ده‌هزار آموزگار عشایری و سوادآموزی پانصدهزار کودک عشایری است. کدام خان به گرد پای او می‌رسد؟

بخارای من، ایل من (نقد و بررسی)

محمد تقی نعمت‌زاده*

رشد آموزش زبان و ادب فارسی

شماره 69

بهار 1383

محمد بهمن‌بیگی در سال 1299 ولادت‌ یافت. پدرش، از تبعیدی‌های رضاخان، همراه بیست نفر قشقایی دیگر به تهران تبعید شده بود. در دوران دبیرستان استعداد نویسندگی خود را با نوشتن انشاهای پر سـوز  نشان‌ می‌دهد و با نوشتن مقدّمه‌ای شورانگیز بر کتاب «اشک معشوق» اثر دکتر مهدی‌ حمیدی، معروف می‌شود. پس از اتمام‌ دانشکده‌ی حقوق، کتاب «عرف و عادت در عشایر» را می‌نویسد که مورد توجه اهل قلم‌ قرار می‌گیرد. او بعد از سال‌ها سرگردانی و تجربه‌ی شغل‌های‌ متفاوت، به‌ فکر باسواد کردن بـچه‌های عـشایر می‌افتد. لذا همگام با حرکت ییلاق و قشلاق ایل، مدرسه‌های‌ عشایری را برپا می‌کند و در نتیجه‌ی بیست و شش سال کار مداوم و سراسر شور و عشق‌ خود، بیش از پانصد‌ هزار‌ نفر از عشایر را باسواد می‌کند. (1) او در سال 1973 میلادی‌ جایزه‌ی بین‌المللی یونسکو را دریافت می‌کند و بـا شـروع انقلاب اسلامی بازنشسته می‌شود.

در این سال‌هاست که از سر تفنّن و دلدادگی، داستان‌هایی‌ درباره‌ی‌ عشایر، آداب‌ و رسوم، و خلق و خوی‌ آن‌ها‌ می‌نویسد‌ که بعدن در کتابی با عنوان «بخارای من،ایل من» چاپ‌ می‌شود. این اثر در سال 1368، در 348 صفحه توسط انـتشارات «آگاه» منتشر شده‌ است.

او بـا جدّیت و شکیبایی، دانایی را با‌ فضیلت، شجاعت‌ را‌ با سخاوت و شمشیر را با قلم در می‌آمیزد‌ و به جرئت‌های چشم بسته‌ و غافل از زمین و زمان، بصیرت و آگاهی‌ می‌دهد. مدیریت کوشا و سرزنده‌ی او راه‌گشای عشایر می‌شود. او به آموزگاران‌ یاد می‌دهد‌ که‌ از نظم قـبرستانی کـلاس‌ها چـشم‌ بپوشند، از ملامت و توبیخ کودکان بپرهیزند، از‌ فـرزندان آزاد وطـن غـلامک‌های حلقه به‌ گوش نسازند و بر آستر چادرها و دیوار مدرسه‌ها بنویسند: «کالای شهامت را با سیم‌ سواد‌ مبادله‌ نکنید.» کاملا‌ معلوم است که در آن سال‌های طولانی مسؤولیت آموزش‌ عشایر، روحیه‌ی مـبارزه‌طلبی و دلاوری‌ در وجـود‌ او از بین نرفته و صرفا دنبال خدمت و کار فرهنگی و مـبارزه بـا جهل و سستی‌ و تجددطلبی‌ بوده‌ است.

 

کتاب، مشتمل بر نوزده داستان کوتاه، اما به هم پیوسته است. این اثر رگه‌هایی بسیار بومی‌ دارد. عنوان‌ کتاب‌ بر زندگی و عـشق او بـه سـرزمین و ایلش تأکیدی درخور دارد. او ساده و روان و شورانگیز‌ می‌نویسد‌ و عشایر جنوب مدیون نکته‌بینی‌ها و ژرف انـدیشی‌های‌ او هستند. طرح و پیرنگ اغلب داستان‌هایش‌ کاملا محلّی است. او موضوع‌ را‌ در ذهن‌ خویش می‌پروراند، خود را در متن حوادث‌ قرار می‌دهد و با اندک خیال‌پردازی، داستان‌ خود را‌ شروع‌ می‌کند.گاه‌ نـوشتن یـک‌ داستان، چند سـاعتی به طول می‌انجامد و زمانی چند هفته‌ای؛ به طوری که نوشتن تمام‌ داستان‌های کـتاب‌ سـه‌ تا چهار سال طول‌ می‌کشد. در کتاب«بخارای من،ایل من»، یک دوره فرهنگ ایلی را می‌توان‌ دید‌ با‌ همه‌ی‌ زیبایی‌ها، دلاوری‌ها و جذبه‌هایش، در کـنار دردها، جهل‌ها و خرافاتش.

شور زنـدگی بـی‌آلایش و بی‌تکلف عشایر و شوق دل‌دادگی، در داستان‌هایش متجلّی‌ است. او‌ تر‌ و تازه می‌نویسد، توصیفاتش‌ آن قدر جان‌دار و امـروزی هـستند کـه نمایش‌ مستند تلویزیونی را‌ به‌ خاطر‌ می‌آورند.گرچه‌ مفهوم اغلب کلمات محلّی، قابل درک‌ است، اما نویسنده چند صفحه‌ی پایانی کـتاب‌ را بـرای تـوضیح ترکیبات محلی گذاشته‌ است‌ که‌ خالی‌ از فایده نیست.

نویسنده در داستان‌های «بوی جوی‌ مولیان» ، «ترلان» ، «آل» ، «شکار ایلخانی» و «ملا بهرام» موفق‌تر به نظر می‌رسد. او در ایـن‌ داسـتان‌ها، عناصر‌ را خوب می‌پروراند و مضمون و محتوا را به خوبی نشان می‌دهد. در مقابل، داستان‌های «آب بید» و «بویر احمد» بیشتر حالت گـزارشی‌ حـسب‌ حـال‌ گونه دارند.

«بوی جوی مولیان» اوّلین داستان این‌ کتاب است که بخش‌هایی از آن در‌ کتاب‌ فارسی‌ سوم دبیرستان با همین عنوان آمـده‌ است. بخشی از‌ ایـن‌ داستان‌ در مورد تبعید خانواده‌ی او به تهران است‌ که‌ چگونه با تلخی‌ها و دردها روزگار خود را مـی‌گذرانده‌اند. بخشی دیـگر، درباره‌ی‌ تحصیلات خـارج از ایل و تبارش‌ است؛ از گرفتن‌ تصدیق لیسانیس قضایی تا دنبال‌ کار‌ در عدلیه، برای کندن‌ درخت‌ بیداد‌ از بیخ و بـن! و دو سـالی‌ در‌ بانک با طنین پول و خش‌خش‌ اسکناس! در این همه سال، نه روزی است‌ که به‌ فکر‌ ییلاق نـباشد و نـه شـبی که‌ آب و هوای‌ بهشتی آن‌ را‌ در خواب نبیند. تا این که‌ در‌ یک‌ روز گرم تابستان، نامه‌ی برادرش می‌رسد و با او همان کـار را مـی‌کند کـه قصیده‌ی‌ رودکی‌ در‌ کندن امیر نصر از هرات: «برف‌ کوه‌ هنوز ‌آب نشده‌ است، به‌ آب چشمه دست نمی‌توان‌ برد، ماست را با چاقو می‌بریم، پشم‌ گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده‌ است، بوی‌ شبدر دوچـین هـوا را عطرآگین ساخته‌ است، گندم‌ها‌ هنوز‌ خوشه نبسته‌اند، صدای‌ بلدرچین‌ یک‌ دم‌ قطع نمی‌شود، جوجه کبک‌ها خط‌ و خـال انـداخته‌اند، کبک‌ دری در قلّه‌های «کمانه» فراوان شده است. پریروز برای کبک به«قره داغ»رفتم. «پات» را هـم راه بـردم. چیزی نگذشت‌ که‌ در میان‌ علف‌ها و خارها بوی دل‌خواه‌ خـود‌ را‌ یـافت. در‌ کنار‌ بوته‌ی سبزی ایستاد، تکان‌ نخورد. اسب‌ها‌ را رها کردم و تفنگ را سردست گرفتم. کبک نری به هـوا رفـت. به زمینش آوردم.لای‌ گون‌ها افتاد، «پات»رفت و به‌ یـک‌ چـشم به‌ هم زدن پرنـده را بـه دنـدان‌ گرفت‌ و آورد. دهانش‌ به‌ دستم‌ نمی‌رسید.دودست را بـر رکاب گـذاشت و کبک را به دستم سپرد.با کمک پات چندین کبک از تسمه‌ی ‌بند زین‌ آویختم و به خانه آوردم. بیا تـا هـوا تر و تازه‌ است، خودت را برسان. مادر‌ چشم به راه توست. آب خوش از گلویش پایین‌ نمی‌رود.» (2)

«محمّد بهمن بـیگی» با خـواندن این‌ نوشته‌ی زیبا از جاه و مقام و رتـبه و تـعالی دست‌ می‌کشد، به خدمت خانواده می‌آید و عصای‌ دست پدر می‌شود. به همه مهر‌ می‌ورزد‌ و در ایل می‌ماند. سال‌های بی‌تابستان و بـی‌زمستان؛ سال‌هایی کـه فقط بهار و پاییز دارند؛ بهارهایی سبز و زمـرّدین و پاییزهایی‌ زرد و زرّین. (3) 

از ویـژگی‌های این کتاب، فرهنگ‌ عامیانه‌ی ایل قـشقایی و رنـگ‌ به‌ شدّت محلّی‌ آن است. پس از این، نمونه‌هایی از توصیف‌ها، علایق و سنت‌ها و آداب و رسوم‌ ذکر شده در این کتاب آورده می‌شود تا انـدکی‌ از عـلاقه‌ی مفرط و شیفتگی‌ بی‌حدّ و حصر مؤلّف به ایـل‌ و تـبارش نشان داده شود.

چادرهای سـیاه عـشایر در نـهایت سادگی‌ برپا می‌شوند. در آن‌ها وسـایل با نظم و ظرافتی دقیق چیده می‌شوند که نویسنده با دقّتی همه جانبه به‌ توصیف‌ آن‌ها می‌پردازد.

او بـه حـد‌ و مرز و اندازه و زوایای مختلف‌ چادر و نحوه‌ی قـرار دادن وسـایل زنـدگی یـک‌ خانواده‌ی ایـلی توجه می‌کند و هـمه‌ی مـوارد را چون یک تابلوی نقاشی یکی بعد از دیگری‌ ترسیم می‌کند.

در این‌ کتاب، بهترین‌ و بیشترین‌ توصیف‌ها را درباره‌ی اسب می‌بینیم که گاه‌ با تـسلسل جـملات تـند و دل‌انگیز، حرکت‌ اسب را در ذهن‌ها متبادر می‌سازد و گاه با تشبیهات حـسی، نوشته را بـیش از پیـش‌ ملموس مـی‌کند. نویسنده چـنان بـه رفتار‌ و حرکات‌ و نگاه‌های‌ اسب‌ها توجّه می‌کند که‌ معشوقه‌ای دل ربا و طنّاز را به یاد می‌آورد. به ذکر بخش‌های اندکی از این‌گونه‌ توصیف‌ها‌ بسنده می‌کنیم:

«برادرم اسب کارآمد و پرورده‌ی خود را به من بخشید. این‌ اسب‌ را‌ بـرای سواری و شکار خود پرورانده بود. اسبی بود سمند با چشم بینا و سم و ستون استوار که از ‌‌تندترین‌ پیچ‌ و خم‌ها به نرمی مار و ماهی می‌پیچید.

 

کوچک‌ترین برآمدگی و فرورفتگی زمین را‌ از ‌ دور‌ می‌دید و جز با اطمینان قدم برسنگ و خاک نـمی‌گذاشت. در راه چـنان آرام و رهوار بود که‌ می‌شد بر پشتش کتاب خواند و در شکار، چنان بی‌تاب و سریع بود که مثل‌ تیری‌ هشیار... مسیر و زاویه‌ی حرکت‌ خودش‌ و هدفش را می‌شناخت...» (4)

نحوه‌ی پرورش اسب نیز خواندنی‌ است؛ مثلا در شستن آن‌ها با پودر کنار و «قشوکردن» (5) . توجه در ساختن سایه‌بان‌های‌ ییلاق و قـشلاق تـا اسب‌ها آسیبی نبینند و حتی‌ انتخاب جل‌های تابستانه و زمستانه و نیز انتخاب‌ افسار و سرافسارها از خامه‌ی نرم‌ گلیمی، توجهی دقیق و از سر شوق و دل دادگی نشان می‌دهند. (6)

اما نویسنده در توصیف کوه با استفاده از «جـان بـخشی» به اشیا (تشخیص) ،تحرک و پویایی به کوه مـی‌بخشد، به طـوری که آن‌ را چون‌ انسانی می‌بیند که گام به گام به سوی‌ آسمان پر می‌کشد تا به اوج خیال خود برسد و در این راه خود را هم راه و هم گام او می‌بیند:

«کوه کهره‌خور» آرام و مـلایم‌ بـا‌ فرازی‌ تدریجی و گام به گـام رو بـه آسمان می‌رود، از حرکات عمودی و مستقیم می‌پرهیزد و با انحنای ناپیدا فرسنگ‌ها راه می‌پیماید تا به اوج‌ خیال انگیز خود می‌رسد. در چندین جا چین‌ می‌خورد، می‌شکند، دامن‌ می‌گسترد، پهلو می‌گشاید‌ و صدها تپه‌ی نرم و خوش گردش‌ و صخره‌ی سخت و درشتناک پدید می‌آورد. (7)

توصیف‌های زیبای کـتاب، به ایـن‌ عنوان‌ها که هرکدام بند ادبی مهم و شایسته‌ای‌ برای نگارش توصیفی هستند، ختم‌ نمی‌شود. ما در جای‌جای کتاب به‌ بهره‌های‌ بسیاری‌ از‌ قلم شور آفرین و پر‌ از‌ حیات‌ و گرمی نویسنده برمی‌خوریم که برای‌ جلوگیری از اطاله‌ی کلام، به ذکر برخی از آن‌ها بسنده می‌کنیم.

نویسنده در داسـتان «آل»  نـوزاد متولد شده‌ی بـی‌مادر را چنین‌ توصیف‌ می‌کند:

«کودک در پی پستان بود.چنگ‌ می‌انداخت و دهان می‌گشود، ولی از‌ شیر‌ و جوی شیر خبری نبود. آن چشمه‌ی شیرین‌ حیات بخش خشک و خاموش بود.»

این تـعبیر اشاره‌ای ظریف به جوی شیر در داستان خسرو‌ و شیرین‌ نظامی دارد.

همچنین در داسـتان «گرز اکـنون» رقص‌ زنان و دخـتران جوان را‌ این‌گونه توصیف‌ می‌کند:

«دختران و زنان رنگین پوش به شکل‌ قوس و قزحی زیبا پیرامون برج‌ [برج نیمه بلند آتش‌] حلقه زدند و با‌ زیر‌ و بم مـوسیقی ‌بـر فرشی از قلب‌های مشتاقان و هنرپرستان گام‌ نهادند و گل‌های‌ زمین‌ و ستارگان آسمان را بی‌رونق کردند. آهوان اطلس پوش عشایر بـا حرکات مـوزون و جـامه‌های مواج خود آن چنان طنّازی‌ و دل‌ ربایی کردند که در سینه‌ی‌ پیران و ریش سفیدان دلی برجای نماند.» (8)

و در‌ توصیف‌ ایل‌ فقیر و تـهی دست «آب‌ بید» می‌نویسد:

«چون بغضی در گلو، چینی در پیشانی و چروکی در صورت،ناجور و ناهم‌آهنگ‌ بود.»

در این‌ اثر، توصیف چهره‌های ظاهری‌ و شکل و شمایل افـراد نه تنها خالی از لطـف‌ نیستند بـلکه درخور‌ توجه‌ است و با مهارت و استادی نوشته شده است. مثلا در داستان‌ «ملا بهرام» که رگه‌های طنز‌ قوی‌ نیز‌ دارد، «ملا بهرام» را این‌گونه توصیف می‌کند:

«هیکلی عظیم داشت، از یاغیان معروف‌ منطقه بود و نصف عمرش را‌ در‌ کوه و جنگل‌ و نصف دیگرش را در زنـدان به سرآورده بود. همیشه سر و وضعی‌ ژولیده‌ داشت، ولی این‌ بار ژولیده‌تر و درهم برهم بود. موی سر و گردنش به یال شیر شباهت داشت. سبیلش‌ با چندین‌ پیچ‌ و تاب، فاصله‌ی بین دو گوشش‌ را به راحتی پوشانده بود. از میان ابروهای‌ پر‌ پشـت، چشم‌هایش‌ وحـشی‌تر‌ و یاغی‌تر شده بودند. صدای سلامش رعدآسا بود.»

در مقابل، چهره‌ی مهندس جوان را که‌ برای مجاب کردن «ملاّ بهرام»  فرستاده می‌شود، این‌گونه‌ توصیف‌ می‌کند:

«سن و سالش به زحمت به بیست و پنج‌ سالی می‌رسید.کت و شلوار اسپرت‌ و دورنگ‌ خوش دوختی برتن داشت، کار فرنگ بود، خودش هم کـار فـرنگ بود. سر تا پایش ساخته و پرداخته‌ی خارج بود و شکل‌ و‌ شمایلش درست نقطه‌ی مقابل ملاّ بهرام‌ بود؛ بی‌اندازه شسته و رفته بود. پوست‌ صورتش می‌درخشید. سبیلش نازک‌ و نازنین‌ بود؛ اصلا سبیل نبود، خط سیاه و ظریفی بود که‌ در‌ فاصله‌ی‌ بین لب و بینی رسم شده‌ بود.» (9) 

 

نکته‌ای کـه‌ در‌ جـای جای کتاب به وضوح‌ دیده می‌شود، این است که روح شادی و طرب و موسیقی‌ و نغمه‌سرایی در کتاب موج‌ می‌زند و هرگز‌ از تلاطم‌ نمی‌ایستد. اصولن مردم‌ عشایر‌ بدون این که دستگاه‌های موسیقی‌ را بدانند، آواز‌ می‌خوانند‌ و می‌رقصند و نوازندگی و چنگ نی و کـرنای در سـراسر زندگی‌شان نـمودی همیشگی‌ دارد. اصلن‌ غم‌ و اندوه را در ایـن کـتاب‌ نـمی‌بینیم. سراسر کتاب جشن و پای‌کوبی‌ است. البته‌ در بیان‌ دردها و رنج‌هایشان نیز‌ ریتم‌ و آهنگ خاصی‌ را می‌یابیم.

 

نحوه‌ی جمله پردازی کتاب نیز جالب‌ توجّه است. جمله‌ها اغلب کوتاه، روان و نزدیک‌ به‌ زبان محاوره اسـت و در‌ آن‌ها‌ فـارسی‌ سلیس‌ و سره رعایت‌ می‌شود. صمیمی‌ گفته‌ می‌شوند، با اندک تکلف و تصنع؛ از‌ دل‌ بـرمی‌آیند و لا جـرم بردل می‌نشینند:

«پدرم لیسانسم را قاب گرفت بردیوار گچ فرو ریخته‌ی اتاقمان‌ آویخت‌ و همه را به‌ تماشا آورد ... روزی فرنگی‌زبان‌ نفهمی از ‌کوچه‌ می‌گذشت‌ و دنبال آدرسی مـی‌گشت، با‌ ایـما و اشـاره می‌پرسید و به پاسخ‌ نمی‌رسید. من به زبان آمدم و با مقداری‌ فرانسه‌ی دست و پا‌ شـکسته راهنمایی‌اش‌ کردم. غوغا شد، پدرم عرش را سیر‌ کرد.» (10)

گرچه حوزه‌ی‌ توصیف، ایجاز‌ و خلاصه‌گویی‌ را برنمی‌تابد، اما در‌ نثر محمد‌ بهمن بیگی، ایجازی می‌بینیم که خاص خود اوست. بسیار شعرگونه به نـظر می‌رسد، آهنگ دارد و ریـتم و وزن عـروضی. در نوشته‌هایش‌ موسیقی‌ خاص‌ را می‌بینیم‌ که رقصان و شتابناک می‌آید و خاطره‌انگیز می‌ماند:

«مرد ایلی‌ فقط‌ پشم‌ گـوسفند‌ را مـی‌چید و باز این کدبانوی زحمت‌کش ایل بود که آن را می‌شست، می‌رشت، می‌تابید، رنگ‌ می‌کرد و می‌بافت تا مردش برفرشی‌ خوش رنگ بنشیند و بیاساید.» (11)

نثر کتاب «بخارای مـن،ایل مـن» آن قـدر ساده و قابل فهم‌ است که عبارات و اصطلاحات خاص محلی و ایلی مأنوس و آشنا بـه نـظر مـی‌رسند. گویی در عمق وجود خود با آن‌ها آشنایی داشته‌ایم و آن گونه زندگی‌ را آزموده‌ایم. ترکیب‌های خودساخته‌ی‌ نویسنده، روح و روان دیگری‌ به‌ کـتاب داده‌ است و صـلابت و گیرایی خاصی به نوشته‌ بخشیده است. اینک به بعضی از آن تعبیرات‌ و ترکیبات خاص اشاره می‌شود:

 

«هامون نوردان خوش سـر و گردن» : اسب‌ها

 

«آهوان اطـلس پوش عشایر» : دختران و زنان جوان‌ عشایر

 

«کلاغی‌های از دو سر فرو ریخته شده» : زلف‌ها

 

«که پاره‌ی توسن گریزپا» :قوچ

 

رگه‌های طنز در اغلب داستان‌های این‌ کتاب دیـده مـی‌شود، اما در داسـتان «گاو زرد و ملا بهرام» شروع و پایان‌ و حتی نقطه‌ی اوج‌ داستان با‌ طنز‌ تلخ و گزنده‌ای هم‌راه است، به طوری کـه درون مـایه‌ی آن را باید طعن و تعریضی به تلاش دولت مردانی دانست که‌ در صدد اسکان دادن ایل‌ در‌ شهرک هـستند. به شـروع و پایـان‌ داستان «گاو زرد و ملاّ بهرام»  نگاهی بیندازیم:

«...ایل رفته بود؛ ایل شبانه فرار کرده‌ بود؛ به کوه و بیابان زده بود. از بیم‌ گرسنگی، برهنگی، سرما و گرما گریخته‌ بود. تنها مـوجود زنـده‌ی ایلی که در شهرک‌ اسکان برجای مانده بود، گاو زرد‌ لاغری‌ بود‌ که نای تکان خوردن نـداشت و در سـایه‌ی‌ دیواری افـتاده، آخرین نفس‌هایش را می‌کشید.»

«مردی عینک به چشم با زلف‌های‌ حنا بسته، ورقه‌ی کاغذی در دست داشت. در خیال قرائت بود. شاعری از قصبه‌ی‌ مجاور بـود کـه اجـیرش کرده‌ و به میدان‌ آورده‌ بودند تا شعرش را که گفته بود، بخواند. مطلعش این بود:

جان فـدای قـدم استاندار             سر فدای قدم استاندار

 

..خان طایفه که‌ با جثه‌ی عظیم پیشاپیش‌ جمعیّت ایستاده بود، سرخم کرد که کلاهش‌ برزمین افتاد. دست استاندار‌ را‌ غـرق‌ بـوسه‌ کرد. تیمسارها را هم بی‌نصیب نگذاشت. (21) 

 

در داستان‌های مجموعه‌ی «بخارای من، ایل من»، گاه تمام عناصر داستانی رعایت‌ نمی‌شوند و با نـقصان و ‌‌کـاستی‌هایی‌ رو به رو می‌شویم. چند داستان صرفا گزارش گونه‌ هستند و حـسب حـال نـویسی و شرح‌ ما‌ وقع‌ بعضی‌ از کارها و تلاش‌ها. اما رگه‌های‌ عناصر داسـتانی را در بـرخی از آن‌ها می‌توانیم‌ مشاهده کنیم.ابتدا چند نکته‌ در توضیح‌ بعضی از عناصر داستانی:

الف) شخصیّت‌ها و «قهرمانان» داستان‌ که با رفتار و گفتار خود داسـتان را‌ بـه وجود می‌آورند.

ب) «راوی داستان» یا «زاویه‌ی‌ دید» که‌ روشی‌ است بـرای نـقل داستان و آن غـالبا یـا اوّل شـخص است، یعنی نویسنده در حکم‌ روایت‌کننده‌ی وقایع داستان اسـت و یـا سوم شخص است که نویسنده بیرون از داستان اعمال و رفتار شخصیت‌ها و قهرمانانش را گزارش می‌دهد.

پ)«هسته‌ی داسـتان» یا «طرح» و «پیرنگ» که بـه مجموعه‌ی حوادث و اعمالی‌ مربوط می‌شود که در داسـتان انجام می‌گیرد و یک وحـدت هـنری و رابطه‌ی علت و معلولی‌ در داستان بـه وجـود می‌آورد و نوشته را از آشفتگی و نامرتبی می‌رهاند.

ت) «درون مایه» و«محتوا» که‌ درک و جهت فکری نویسنده را مشخص می‌کند و انگیزه و هدف اصـلی نـویسنده را که داستان بر پایه‌ی آن نوشته مـی‌شود، بیان می‌نماید.

ث) «لحن» که نـحوه‌ی بـیان داستان است‌ و مـی‌تواند بـه صورت رسمی یا غـیر‌ رسـمی، جدّی‌ یا طنزگونه و...باشد.

ج) «سبک» که مناسب بودن سخن‌ها و رفتار شخصیت‌ها با موقعیت‌های اجتماعی- اخلاقی- اقتصادی و... است.

 

عناصر داستان «بوی جوی مولیان»

1. شخصیت‌ها: محمد بهمن بـیگی، پدر، برادر و.

2. راوی داسـتان: اوّل شخص.

3. هسته: سال‌های دوری از ایل، تحصیل و پیش رفت‌های اجتماعی. اما ناخشنودی از اوضاع‌ شـهر‌ و تـصمیم بازگشت‌ دوباره بـه ایل.

 

4. درون مـایه: دل درگـرو هوای‌ بازگشت مجدد به ایـل و تبار خویش داشتن.

5. لحن: صمیمی و جدی با رگه‌های‌ قوی طنز.

6. سبک: رفتارها و صحبت‌ها با موقعیت اجتماعی-فکری شخصیت نسبتن مناسب هستند، اما‌ در‌ نوشته‌ی‌ برادر، در نامه‌ی ارسـالی هـم خوانی کم‌تر‌ است.

عناصر داستانی«ایمور»

1. شخصیت‌ها: ایمور،سالار، مدیر داروخانه و..

2. زاویه‌ی دید: سوم شخص.

3. هسته: معرفی شخصیت«ایمور» و توانایی‌ها و تحولات زنـدگی او.

4. درون مـایه: پیش‌رفت‌های گـوناگون‌ فردی گـمنام و بـی‌کس در سایه‌ی تلاش خـود و تـوجه دیگران.

5. لحن: جدی و بسیار‌ پندآموز.

6. سبک: مناسبت بسیار‌ صحبت‌ها با موقعیت‌های افراد.

 

عناصر داستانی«آل»

1. شخصیت‌ها: خانواده‌ی صفدر مرکب از زلیخا، صفدر و دخترانش، پیرزن‌ قابله‌ و ...

2. زاویه‌ی دید: سوم شخص.

3. هسته: علاقه‌مندی به فرزند ذکور در یک خانواده‌ی ایلی. حدیث نفس‌های زلیـخا و زادن پسـر و...

4. درون مـایه: نادرستی بعضی از رسوم‌ و جهل‌ و خرافات.

5. لحن: جدی و صمیمانه؛ گاه با طنزی بسیار نـاگوار و تلخ.

6. سبک: مناسبت بـسیار زیـاد گـفته‌ها‌ بـا موقعیت شخصیت‌ها.

عناصر داسـتانی«گاو زرد»

 

1. شخصیت‌ها: مجموعه‌ای از نیروهای دولتی و نظامی، بعضی از بزرگان‌ ایل و شاعری مداح.

2. زاویه‌ی دید: سوم شخص.

3. هسته: تلاش برای اسکان عشایر‌ در شهرک‌های‌ ساخته‌ شده و اجرا شدن طرح و هم‌آهنگی‌های انجام شده برای افتتاح‌ و ...

4. درون مایه: عدم درک و شناخت‌ دولت مردان از مشکلات عشایر و ناتوانی در حـل مسائل اساسی و پرداختن به‌ امور‌ روبنایی‌ و‌ تصنعی.

5. لحن: طنز و مطایبه به تمام افکار، اطوار،اعمال و ...

6. سبک: با توجه به رگه‌های قوی‌ طنزمناسبت وجود‌ دارد.

 

عناصر داستانی«شیرویه»

 

1. شخصیت‌ها: شیرویه، سرهنگ‌ یک، همسر و دختر گندم‌گون.

2. زاویه‌ی دید: سوم شخص.

3. هسته: علاقه‌مندی یک نفر از طبقه‌ی‌ پایین اجتماع با همه‌ی توانایی‌ها، به یک‌ نفر از‌ طبقه‌ی‌ بالاتر از نظر شـغل و مـوقعیت‌ اجتماعی و کش و قوس‌های به وجود آمده‌ و...

4. درون مایه: اختلافات‌ طبقاتی‌ و نگرش سطحی و ظاهری مردم به اقشار مختلف.

5. لحن: جدی و پندآموز.

6. سبک: مناسبت وجود دارد.

 

عناصر داستانی«دشتی»

1. شخصیت‌ها: دشتی،کهزاد، زن‌ کهزاد و سرهنگ.

2. زاویه‌ی دید: سوم‌ شخص، به‌ صورت نقالی کهزاد.

3. هسته: شرح مبارزات و دلاوری‌های‌ یکی از قهرمانان قشقایی و مرگ‌ ناجوانمردانه‌اش به وسیله‌ی نیروهای‌ دولتی

4. درون مایه: حماسه‌ی دلاوری‌های‌ دشتی.

5. لحن: نقالی خوانی، آمیخته‌ای از جدی، حماسی و رگه‌هایی از طنز.

6. سبک: مناسب است.

 

ظرایف‌ و دقایق کتاب به همین اندازه‌ خلاصه نمی‌شود. لابه‌لای کتاب، اطلاعات‌ مفیدی درباره‌ی فرهنگ عشایر و برخی آداب‌ و رسوم آنان‌ می‌بینیم‌ که خالی از فایده نیست‌ و نمونه‌ای از نـحوه‌ی زنـدگی و سلوک عملی‌ آن‌ها‌ را‌ نشان‌ می‌دهد؛ مانند«نان پخـتن» (13)، نحوه‌ی «مبارزه بـا جن و آل» (14) ، «حرکت ایل‌ و سختی‌های بین راه و یاری به هم دیگر» (15)، راه‌ و رسم‌ بدیع «باران آمدن» (16) ،علاقه‌مندی‌ به «تفنگ برنو» (17) ، توقعات و انتظارات بعضا نابه‌جا از نویسنده در گرفتن تصدیق و اعتقاد به‌ آتش و چرخیدن به دور آن در جشن و پای‌کوبی و بـوسیدن خاکستر آن (18) ،کمک‌ طایفه‌های مختلف در مـراسم‌ شـادی‌ و عزا (19)، علاقه به پسر و ناخوشایندی از دختر، به ویژه‌ در نام گذاری دخترانشان (20)، رقص (21)، شکار (22) و‌ عشق‌ به وطن و مشاعره‌های زیبای‌ دانش‌آموزان دختر و پسر‌ در‌ عشق و احترام به‌ پدر و مادر. (23)

روحیه‌ی آزاداندیشی، صمیمیت، علم‌ دوستی‌ و طرب انگیزی جان مایه‌ی اغلب‌ داستان‌های این کتاب است. نویسنده گـاهی‌ در لابـه‌لای داستان‌هایش با‌ همه‌ی‌ عشق‌ مفرط به ایل و تبارش، جهل‌ و خرافات‌ و تعصب‌ و تبعیض، خشونت و تندی را با بیانی‌ نرم‌ و ملایم همراه با طنزی ظریف محکوم‌ می‌کند. این موضوع در داستان‌های‌ «ایمور»، «شیرزاد» و «شکار ایلخانی» نمود کامل‌تری دارد.

 

در پایان‌ ذکر‌ این نکته ضروری است کـه‌ جا داشـت‌ در این کـتاب از‌ حماسه‌ی‌ فردوسی‌ بیش‌تر سخن می‌رفت. اما نویسنده فقط‌ در داستان «دشتی» که «کهزاد» داستان‌ دلاوری‌های‌ او را می‌گوید، با لحن حماسی‌ ابیاتی از شاهنامه را می‌آورد. چه قدر مناسب‌ می‌بود از شاهنامه‌ خوانی‌ ایـل و خواندن‌ داستان‌های شاهنامه که‌ قدمتی‌ هزار‌ ساله‌ دارد، بیش‌تر سخن گفته‌ می‌شد.

 

زیرنویس

1. تلاش مجدانه‌ی او در مدرسه‌های‌ عـشایر‌ در مـصاحبه‌اش بـا ماهنامه‌ی کلک، شماره‌ی 31، فروردین‌ 1370 و همچنین در داستان‌های «بویر احمد» و «تصدیق» (صفحات 303 تا آخر کتاب«بخارای‌ من، ایل‌ من»)مشخص است.

2. ص 18 و 19.

3. ص 22.

4. ص 38‌ و 37‌ و 21.

5. قشو (به فتح قاف) آلتی دندانه‌دار و فلزی که بـا ‌ ‌آن‌ بدن اسب را می‌خارانند.

6. ص 41.

7. ص  156.

8. ص 194.

9. ص 214-213.

10. ص 13 و 12.

11. ص 326.

12. ص 269-267.

13. ص 031.

14. ص 31.

15. ص 166-168.

16. ص 68.

17. ص 228.

18. ص 100.

19. ص 181-73.

20. ص 26.

21. ص 108.

22. ص 149.

23. ص 128.

* محمّد تقی نعمت‌زاده (متولّد سال 1338 در دزفول) با 42 سال سابقه و مـدرک کارشناسی‌ ارشد، هم‌اکنون در دانشگاه آزاد دزفول و مـراکزآموزشی و دبـیرستان‌های آن شهر مشغول تدریس‌ است.

به یاد زنده‌نام محمد بهمن‌بیگی

عزیز کیاوند (رخش خورشید)

اردیبهشت 89 – ونکوور

اطلاعات سیاسی – اقتصادی

فروردین و اردیبهشت 1389

شماره 271 و 272

 

اگر تخت یابی اگر تاج و گنج/ وگر چند پوینده باشی به رنج

سرانجام جای تو خاک است و خشت/ خنک آن‌که جز تخم نیکی نکشت

محمد بهمن‌بیگی مجاهدی بزرگ بود که اندرز زیبای فردوسی را به کار بسته بود و تخم نیکی می‌کاشت. واژه‌ی مجاهد در ادبیات سیاسی به کار رفته است. اینک پای آن را به صحنه‌ی ادبیات فرهنگی باز می‌کنیم. بهمن‌بیگی عمری پربرکت را در ارائه‌ی خدمت فرهنگی به مردم گذرانید. جهدی عاشقانه، صادقانه و خستگی ناپذیر کرد تا کودکان ایرانیان کوچنده را زیر چادر مدرسه گرد آورد. چادری سفید در کنار سیاه‌چادرهای عشایر کوچنده، نماد امید برای ورود به عرصه‌ی دانایی بود.

نخستین بار او را در تابستان 1344 در کنار سپیدچادر دبستان صحرایی اش بین یاسوج و سی‌سخت دیدم. جمعی از کودکان خردسال با چهره‌های شاد و پوشاک تمیز و دلی پرامید زیر چادر، پای درس آموزگار، بر زیلویی نشسته بودند. من عضو هیئتی بودم که به هدایت دکتر جواد وفا، از مدیران شایسته و مردمگرای سازمان برنامه برای مطالعه‌ی منطقه به منظور تدوین برنامه‌ی عمرانی استان کهکیلویه و بویراحمد که در آن زمان فرمانداری کل نام داشت، مشغول به کار بود. کار من یافتن راه‌های ممکن برای بهبود زندگی عشایر کوچنده بود. بهمن‌بیگی آمد و توانایی بچه‌ها را برای هیئت به نمایش گذاشت. بچه‌ها در برابر هر سوالی که می‌شد بر می‌خواستند و برای دادن پاسخ رقابت می‌کردند. شور و شوقی که نشان می‌دادند در بهترین دبستان‌های تهران دیده نمی‌شد.

در اوایل سال 1344 که به سازمان برنامه آمدم برنامه‌ی عمرانی سوم کشور اجرا می‌شد. اسناد برنامه‌های اول تا سوم را مرور کردم و دیدم که طراحان برنامه بخشی از جامعه‌ی ایران را که دامداران چادرنشین باشند، که به عشایر معروفند، ندیده بودند. در برنامه ها فقط سخن از جامعه‌ی شهری و روستایی بود. واکنش من این بود که پیگیرانه بگویم و بنویسم که جامعه‌ی ایران جامعه‌ی ایران جامعه ای سه سطحی است. شهری – روستایی و عشایری. منظور از عشایر، دامداران کوچنده‌ی ایران بودند که مسکن و سرپناهشان به اقتضای کوچ منظم سالانه، چادر بود. حرف من و و بحث من این بود که برنامه‌های روستایی شامل حال کوچندگان نمی‌شود و پاسخ نیازهای آن‌ها را نمی‌دهد. برای آن‌ها بایستی برنامه ای متناسب با شیوه‌ی زندگی‌شان تدوین می‌شد که بیشتر بر پایه‌ی خدمات سیار می‌بود.

بهمن‌بیگی این ایده را در زمینه‌ی آموزش و پرورش سیار پیاده کرده بود و بخت با او یار شد که انسانی فرهیخته مانند محمد علی امیری، مدیر واحد آموزش و پرورش سازمان برنامه شد. امیری بعد از سفری به فارس و دیدن عملکرد درخشان طرح بهمن‌بیگی، از پشتیبانی مالی طرح آموزش عشایری دریغ نورزید.

من که در سازمان برنامه در راه  احقاق حق جماعت‌های عشایری کشور کوشش می‌کردم، در گزارشی پیشنهاد کردم که آموزش عشایری فارس به عشایر کوچنده‌ی سراسر کشور گسترش یابد. این ایده بعد از چالش‌ها و کش و قوس های فراوان جا افتاد. وزارت آموزش و پرورش به فکر افتاد که اداره‌ی کلی برای آموزش عشایر در مرکز یعنی تهران تشکیل دهد که آقای بهمن‌بیگی مدیر کل آن باشد. بهمن بیگی گفت که نمی تواند شیراز را ترک کند و به تهران بیاید. موضوع، پا در هوا مانده بود. ما پریدیم وسط و گفتیم چه لزومی دارد که هر اداره‌ی کلی در تهران باشد، این اداره کل را در شیراز تاسیس کنید. چنین کردند. سازمان برنامه آن زمان، کانون رشد اندیشه‌های کارشناسی بود. وزارت‌خانه ها به نظر کارشناسی کارشناسان سازمان برنامه تا حدی گوش می دادند.

بهمن‌بیگی نظام آموزشی خود را توسعه داد و سیستمی کامل ایجاد کرد. از آن پس هر وقت همراه هیئتی به شیراز می رفتم از تشکیلات بهمن‌بیگی بازدید می‌کردیم و کوشش او را می ستودیم.

بهمن‌بیگی نویسنده‌ای توانا نیز بود. بعد از انقلاب در سفری به شیراز در دوران خانه‌نشینی به دیدن او رفتم. در چند ساعتی که با هم بودیم، سخن به نگارش زبان فارسی کشانده شد. مضمون سخنش درباره‌ی زبان فارسی این بود: نثر فارسی می ‌تواند آهنگ موسیقی داشته باشد « واژه ها مانند موج آب روی هم می‌لغزند». چند کتاب خواندنی نوشته است با نثری گیرا؛ بخارای من، ایل من، یکی از آن‌ها. پیشنهاد می‌شود که خیل عظیم شاگردان وفادار او تندیس وی را در نقطه‌ای مناسب در شیراز برنشانند. حق‌شناسی در راستای خداشناسی است. ارزش شدن حق‌شناسی به بالندگی جامعه کمک می‌کند.

از شمار دو چشم یک تن کم/ وز شمار خرد هزاران بیش

بزرگداشت محمد بهمن‌بیگی پایه‌گذار آموزش عشایر

شیرزاد عبداللهی

15 آذر 1384 – روزنامه‌ی شرق

محمد بهمن‌بیگی بنیانگذار آموزش و پرورش عشایری ایران است که کار خود را با «عشق، عشق به مردم، عشق به کار، و عشق به تعلیم و تربیت آغاز کرد». حاصل 30 سال تلاش او تاسیس چند هزار مدرسه ی عشایری، تربیت نزدیک به 10 هزار معلم عشایری و باسواد کردن پانصدهزار کودک عشایری که نسل در نسل بی‌سواد بودند، بود. خان‌زاده ای از ایل قشقایی که به جای «تفنگ و فشنگ» قلم و کتاب را انتخاب کرد. او می توانست استاندار و وکیل شود و همکلاسی‌ها او را سرزنش می‌کردند:« معلمی هم شد کار؟ حسن وکیل شد. محمد سفیر اسپانیاست. منوچهر به وزارت خارجه رسید و تو آواره‌ی کوه و بیابان شده‌ای و به بچه‌چوپان‌ها درس می‌دهی.» انگیزه‌ی بهمن‌بیگی در پیمودن این راه دشوار و به جان خریدن شماتت دوستان و دشمنان چه بود : «یک نیاز درونی نمی گذاشت که آرام بگیرم و نگذاشت که در مدت نزدیک به سی سال از جنبش و حرکت بازایستم.»

روز دوشنبه 30 آبان‌ماه 84 به دعوت انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، صدها نفر از اهالی فرهنگ، از مناطق مختلف شهر تهران، در نبردی خسته‌کننده با غول ترافیک شامگاهی خود را به میدان منیریه رسانده‌اند، تا در یک ساختمان قدیمی با معماری سنتی اسطوره‌ی عشایر ایران را از نزدیک ببینند و سپاس قلبی خود را تقدیم او کنند. دختران و پسران سابق ایل که حالا دیگر مهندس و دکتر و استاد دانشگاه شده‌اند، آمده اند تا بر دستان سخاوتمند استاد بوسه زنند. علاقه‌مندان به ادبیات و هنر می‌خواهند از نزدیک نویسنده کتاب‌های «بخارای من ، ایل من»، «به اجاقت قسم» و « اگر قره‌قاج نبود» را ببینند. کارشناسان تعلیم و تربیت در این جمع حاضر شده‌اند تا آنچنان که توران میرهادی گفت به این باور برسند که راه حل مسائل آموزش و پرورش ایران را در ایران می توان یافت و خود باید به جستجو بپردازیم. کوتاه‌ترین جمع‌بندی را از زندگی بهمن‌بیگی، توران میرهادی بر زبان آورد:« سفر و سفر، جمع‌آوری تجربه‌ها، از پای ننشستن، حل مسائل، حاصل تجربه‌ها را در چندین کتاب جذاب تالیف کردن و عشق پایدار به این سرزمین و این مردم.» و من نومیدانه در میان انبوه جمعیت چشم می‌گردانم که دبیران و آموزگاران، فعالان صنفی و مدیران ارشد، کارشناسان آموزش و پرورش را ببینم. به گسل اندیشه، به غلبه‌ی سیاست بر فرهنگ، به بی اعتباری حرفه‌ی معلمی فکر می کنم. چندسال پیش که کتاب «بخارای من، ایل من» را خواندم با چشمان اشکبار از معلم بودن خود احساس غرور کردم، ای‌کاش معلمان ما تاریخ آموزش و پرورش را بخوانند. ای‌کاش کتاب‌های بهمن‌بیگی به عنوان مواد درسی مراکز تربیت معلم تدریس شود. ای‌کاش تجربه‌ی مدرسه‌ی فرهاد، تلاش‌های حسن رشدیه در عصر تاریکی برای تاسیس دبستان، تجربه‌ی سی سال مدیریت مجتهدی در دبیرستان البرز و ... را نسل خسته‌ی معلمان امروز بخوانند تا سر خود را بالا بگیرند و به معلم بودن خود فخر کنند.

همیشه معلم

بهمن‌بیگی در سن 85 سالگی همچنان مثل یک معلم رفتار می‌کند. وقتی در آخرین بخش مراسم و بعد از سخنرانی‌های سرشار از ستایش شخصیت‌های علمی و فرهنگی، پشت میکروفون قرارگرفت، با همان طنز ویژه‌اش، فضای مجلس را متحول کرد:« بالاخره بنده هم کسی شدم.» او همه چیز را مدیون بخت بلند خود دانست و حتا هوش و استعداد خود را به گوش‌هایش نسبت داد : «شاید تعجب کنید، در قشقایی گوش بزرگ را علامت هوش می‌دانند. گوش‌های مرا نگاه کنید، خیلی بزرگ است.» بهمن‌بیگی که قول داده بود صحبت‌هایش طولانی نخواهد شد با یادآوری خطر جنگ و دهشت‌های بیشماری که بشر را به سوی گورستان نیستی هدایت می‌کند، طراوت حیات بر روی کره‌ی زمین را در گروی آموزش و پرورش دانست  و با گلایه گفت: « من در شهر شیراز زندگی می‌کنم. شهر یک‌میلیونی که در ایران و جهان به نام حافظ و سعدی شناخته شده است اما در این شهر یک نفر به نام حافظ یا سعدی وجود ندارد. به جای آن در کوچه‌های شهر ده‌ها چنگیز و تیمور و نادر از سر و کول هم بالا می‌روند.» چندین بار تاکید کرد که معلم باید هوشمند و شایسته و در عین حال راضی باشد تا بتواند ریشه‌های پلیدی، اختلافات نژادی، قومی و تعصب‌ها را از میان بردارد. «از شمار معلمانی که شایستگی ندارند بکاهیم و آن‌ها را به کارهای دیگر بگماریم.» او این استدلال را که چون شمار معلمان زیاد است نمی‌توان حقوقشان را افزایش داد رد کرد و گفت: «هزینه‌های آموزش و پرورش در مقایسه با هزینه‌های جنگ و دیگر ناهنجاری‌های ناشی از ضعف آموزش و پرورش ناچیز است». توران میرهادی در سخنان کوتاه خود خاطره‌ای از سفرش به استان چهارمحال و بختیاری نقل کرد. در سرچشمه‌های زاینده‌رود، دیدن چند چادر عشایری و کودکانی که به استقبالشان آمده بودند، او را به وجد آورده بود. دخترها و پسرهایی که با غرور می گفتند که به مدرسه می‌روند. دختری که با اعتماد بنفس می‌خواست که معلم بشود، برای بزغاله‌هایش آواز می‌خواند. آنجا است که به یاد بهمن‌بیگی می‌افتد. «این نهالی است که بهمن‌بیگی کاشت و امروز به جنگلی تبدیل شده است».

سوادآموزی در ایل

کوچ‌نشینی شیوه‌ای از زندگی در سازش با اقلیم‌های کم‌باران و نیمه‌خشک است و تاریخ ایران به تعبیری تاریخ اقوام کوچ‌نشین‌ است. مسعودی نویسنده‌ی کتاب مروج الذهب و معادن الجوهر (قرن چهارم هجری) درباره‌ی این شیوه‌ی زندگی می‌نویسد: «نسل اولی که در زمین اقامت گرفت، مدت‌ها بنا نساخت و شهری پدید نیاورد و در سایبان و خیمه‌ها به سر برد. سپس بعضی از آن‌ها خانه ساختن آغاز کردند ولی عده‌ای به همان رسم اول در خیمه‌ها و سایبان‌ها بماندند». بررسی‌های باستان‌شناسی نشان می‌دهد که زندگی کوچ نشینی از دوازده هزار سال پیش در مناطقی از کره‌ی زمین آغاز شده است. بشر به جای گردآوری غذا و شکار به اهلی کردن حیوانات روی آورد. حدود نه‌هزار و پانصد سال پیش انسان‌های ساکن غرب و جنوب ایران بز را اهلی کردند. انگیزه‌ی کوچ، یافتن چراگاه مناسب برای تغذیه‌ی دام‌ها است. در جامعه‌ی سنتی کوچ‌نشین فراگرفتن مهارت‌های زندگی نیازی به آموزش‌های خارج از خانواده و قبیله ندارد. تقسیم کار بر اساس جنسیت است. پسران به تدریج اطلاعات لازم درباره‌ی آب و هوا، راه‌ها، آبشخورها، گیاهان چراگاه‌ها، محل اردوگاه، رودخانه‌ها و حیوانات وحشی را یاد می‌گیرند. فنون تیراندازی، اسب‌سواری، شکار و جنگیدن را می آموزند. دختران نیز کارهای ضروری مانند شیردوشی، پخت و پز، دوزندگی، ریسندگی و بافندگی، تهیه‌ی مشک، کیسه‌ی پوستی، بچه‌داری و سایر امور خارجه را یاد می‌گیرند. شیوه‌ی معیشت و زندگی در طول صدها و هزارسال هیچ تغییری نمی‌کند. شاید به همین دلیل سواد‌آموزی به مفهوم امروزی آن در بین کوچ‌نشینان رواج نداشت. خوانین و کلانترها، ملا یا میرزایی را به ایل دعوت می‌کردند تا به فرزندان آن‌ها سواد بیاموزد. زمستان زیر سیاه‌چادر و تابستان زیر شاخ و برگ درختان بچه‌ها دایره‌وار می نشستند، ملا ابتدا حروف الفبا را می‌آموخت و پس از آن قرائت قرآن آغاز می‌شد. در کنار قرآن، کتاب‌هایی مانند گلستان سعدی، شاهنامه، دیوان حافظ و داستان فلک ناز هم تدریس می‌شد. برخی ملاها و میرزاها حساب سیاق هم درس می‌دادند. در این نظام از نمره و کارنامه خبری نبود. تعداد این مکتب‌ها بسیار کم و محدود به فرزندان خوانین و کلانترها بود، فرزندان افراد عادی ایل به این مکتب‌ها دسترسی نداشتند. نکته‌ی مهم این بود که سوادآموزی تاثیری در تغییر جایگاه افراد و شیوه‌ی زندگی آن‌ها نداشت، باسوادها همچنان در ایل باقی می‌ماندند و همان کارهایی را انجام می دادند که بی‌سوادها می‌کردند. بهمن‌بیگی می نویسد: « در گوشه و کنار ایل، ملاهای ابجدخوان و سیاق‌دانی یافت می‌شدند که به معدودی از کدخدازادگان و اولاد ثروتمندان قرائت قرآن و حساب سیاق یاد می‌دادند.» سوادآموزی سنتی، زندگی سنتی ایل نشینان را تهدید نمی‌کرد. فرزندان باسواد و بیسواد ایل در کنار هم پاسدار سنت‌های ایل و شیوه‌ی زندگی کوچ‌نشینی بودند.

ایجاد مدارس سیار

خان‌زاده های تحصیلکرده‌ی قشقایی دنبال کارهای بزرگی مثل استانداری و وکالت و وزارت رفتند. اما «جوجه اردک زشت» عشایر راهی غیر متعارف برگزید. دنبال مکتب‌داری و درس دادن به بچه چوپان‌ها رفت. سال‌ها گذشت تا این جوجه اردک زشت به قویی زیبا و اسطوره‌ی عشایر فارس و بویراحمد تبدیل شد. در سال 1324 کتاب عرف و عادت در عشایر فارس را منتشر کرد. این کتاب در همان سال‌ها به زبان فرانسه ترجمه شد. در سال 1326 دکتر سید علی شایگان در کابینه‌ی دوم قوام برای مدت کوتاهی وزیر فرهنگ شد. « به دیدارش شتافتم. پیشنهادهایم را پسندید و دستور داد به شیراز بروم و با مدیر کل فرهنگ گفت‌و‌گو کنم.» پیشنهاد بهمن‌بیگی ساده و روشن بود. پنجاه آموزگار در اختیار من بگذارید. وسایل اقامت، حرکت و زندگی آموزگاران را شخصن با کمک یاران و دوستان ایلی فراهم می‌کنم. مدرسه‌ی ایل باید مثل خود ایل متحرک باشد. پاسخ مدیر کل دیوانسالار فارس صریح بود: «ایجاد مدارس سیار خواب و خیال است. ابتدا باید ایل ساکن شود.» دولتی ها فاقد قوه‌ی تخیل و ابداع بودند. سرانجام بهمن‌بیگی خسته و رنجور از چک و چانه‌های بیهوده تصمیم گرفت به جای دولت به دامن ملت پناه آورد. به سراغ سران طوایف و دوستان و خویشاوندانش رفت و از آن‌ها قول گرفت که حقوق معلم، غذای معلم، و وسیله‌ی حمل و نقل مدرسه را فراهم کنند. معلمان خود را از میان جوانان نیمه بیسواد عشایر و برخی روستانشینان انتخاب کرد و مدارس سیار عشایری را راه انداخت. معلمان کم ادعای این مدارس خوش درخشیدند. شمار دبستان‌ها به هشتاد رسید. اما تدارک وسایل مدارس، جادر، کتاب، قلم و دفتر کار دشواری بود.« دست من به سوی موسسه های گوناگون دراز بود ولی کمک‌ها ناچیز بود. از شرکت باعظمت نفت فقط چهار چادر مستعمل دریافت کردم.» سرانجام هیات عملیات اقتصادی آمریکا در ایران که به اصل چهار معروف بود به داد مدارس عشایری رسید. «در آن زمان این هیات به کشورهایی مانند ایران، یونان و ترکیه در زمینه‌های فرهنگی و بهداشتی کمک می‌کرد و در اغلب استان‌ها و شهرها شعباتی داشت. ارتباط با این دستگاه در آن زمان مذموم و ممنوع نبود. زمان نهضت ملی بود.» دشواری‌ها بی‌پایان بود. مردم از پرداخت حقوق معلمان خسته شدند و اعتراض می‌کردند که چرا فقط مردم عشایر حقوق معلمان خود را باید بپردازند. از طرفی این دستگاه آموزش و پرورش خصوصی رسمیت نداشت. مردم برای بچه‌هایشان کارنامه و تصدیق می خواستند. اصل چهار ترومن هم بساط خود را برچید و رفت و اداره‌ی فرهنگ شیراز هم به وعده‌ی خود برای کارآموزی و تعلیم معلمان عشایری پشت پا زد. بهمن‌بیگی تنها و بی‌کس مانده بود و امیدهای خود را از دست رفته می‌دید.

جوانان شهری در میان ایل

این بار هم بخت یار او بود. مدیر کل فرهنگ فارس رفت و مدیر کل جدید کریم فاطمی شیفته‌ی کار بهمن‌بیگی شد. به نظر او همه‌ی کارها درست بود، جز اینکه معلمان تصدیق و دیپلم نداشتند و دوره‌ی دانشسرای تربیت معلم ندیده بودند. چهل نفر از دیپلمه‌های دانشسرا دیده را در اختیار بهمن‌بیگی گذاشتند. عشایر با ساز و دهل از معلمان جدید استقبال کردند. اما شش ماه بعد معلوم شد که جوانان شهری به درد آموزش بچه‌های ایل نمی‌خورند. « معلم شهری مارمولک را مار و عنکبوت را رتیل می‌پنداشت و از زوزه‌ی شغال می‌ترسید. کار یکی دونفر از آن‌ها به نیمه‌دیوانگی کشید.» بهمن‌بیگی به این نتیجه رسید که راه درست همان بود که پیش از این پیموده بود. « انتخاب دقیق جوانان ایلی، بدون توجه به مدرک و اسناد متداول، تربیت فشرده و استخدام رسمی آن‌ها.» اندیشه‌ی تشکیل موسسه‌ای خاص در سیستم دولتی که از عهده‌ی این کار برآید در ذهن او شکل گرفت. اما دیو بوروکراسی متمرکز راه را بر او و بر مدیرکل فرهنگ‌دوست فارس بسته بود. روانه‌ی پایتخت شد و چند روز بعد دست از پا درازتر برگشت. باز هم بخت به یاری او آمد. بهمن‌بیگی استاد شکار لحظه‌ها و فرصت‌ها بود. کنگره‌ی بزرگی از دست اندرکاران فرهنگی کشور در شیراز برگزار شد. همه‌ی کله‌گنده‌های فرهنگی دراین کنگره حضور داشتند. او روسا و کارشناسان فرهنگی را به میان ایل برد. پیشرفت شگفت انگیز بچه های دبستان، اشک بر چشم مدیران فرهنگی آورد. «دکتر عباس اکرامی یکی از استادان مجرب تعلیم و تربیت به صدای بلند می گریست.» اراده‌ی بهمن بیگی و هوش و استعداد سرشار دختران و پسران ایل سرانجام بوروکراسی کر و کور را به تسلیم واداشت. دو ماه بعد از این کنگره، طرح تاسیس دانشسرای عشایری در شورای عالی فرهنگ به تصویب رسید و در گوشه‌ی یک اتاق پرکارمند، دایره‌ی کوچکی به نام « دایره‌ی آموزش عشایر فارس» تشکیل شد. این دایره پس از مدت کوتاهی به اداره و سپس به اداره‌ی کل آموزش عشایر کشور تبدیل شد و محمد بهمن‌بیگی که اینک رویاهای خود را بیش از همیشه دست‌یافتنی می‌دید در راس این تشکیلات قرار گرفت.

چوپان‌زادگان دانشمند

بهمن‌بیگی در جزوه ای تحت عنوان « تاریخچه‌ی مختصری از فعالیت‌های اداره‌ی کل آموزش عشایری در سال 1354» می نویسد: « دانشسرای عشایری در سال 1336 دایر گردید و ماموریت یافت که هر سال حدود 60 نفر از نوجوانان قبایل را با امتحان ورودی و با توجه به جمعیت و احتیاج هر قبیله برگزیند و در مدت 12 ماه برای آموزگاری مدارس عشایری تربیت کند. اینک 18 سال از عمر این موسسه‌ی فرهنگی می‌گذرد و 3834 نفر معلم در این دانشسرا تربیت شده‌ است. در سال تحصیلی جاری نیز هزار نفر از دختران و پسران عشایر مختلف کشور در این دانشسرا به تحصیل اشتغال دارند و در اول مهرماه 55 برای تدریس خواهران و برادران ایلی خود به طوایف مختلف اعزام خواهند شد.» فرزندان عشایر بعد از پایان تحصیلات ابتدایی چه سرنوشتی پیدا می‌کردند. عطش آن‌ها برای ادامه‌ی تحصیل در دبیرستان به دلیل فقر گسترده‌ی عشایر سیراب نمی‌شد. خانواده‌های اندکی که توانایی مالی داشتند، بچه‌ها را برای ادامه‌ی تحصیل به شهرها و مراکز بخش‌ها می‌فرستادند، اما دانش‌آموزان بی‌بضاعت با استعداد عشایر از ادامه‌ی تحصیل محروم می‌ماندند. بهمن‌بیگی به فکر تاسیس دبیرستان شبانه‌روزی ویژه‌ی عشایر افتاد. باز هم موانع اداری راه را بر خلاقیت بهمن‌بیگی بست. سرانجام او گزارشی از وضعیت این دانش‌آموزان تهیه کرد و به دربار فرستاد. شاه دستور تاسیس دبیرستان شبانه‌روزی عشایر را صادر کرد. بهمن‌بیگی می نویسد:« در اجرای این دستور در سال 1346 دبیرستان عشایری با 40 دانش‌آموز ایلی که از میان فارغ‌التحصیلان مدارس عشایری انتخاب شدند، آغاز به کار کرد. هر سال تعداد جدیدی به جمع دانش‌آموزان این دبیرستان افزوده شد. با اجرای نظام جدید آموزش و پرورش دوره‌ی راهنمایی تحصیلی نیز در این شبانه روزی دایر شد و هم‌اکنون (سال54) 916 نفر دانش‌اموز مستعد و کم‌بضاعت عشیره‌ای در دوره‌ی راهنمایی تحصیلی و دبیرستان عشایری به تحصیلات خود ادامه می‌دهند. هفت مدرسه‌ی راهنمایی نیز در مراکز ایلات اسکان شده‌ی دشمن‌زیاری، جاوید ممسنی،عمله‌ی قشقایی و عرب دایر شده است که در آن‌ها442 نفر از فارغ التحصیلان دوره‌ی ابتدایی مشغول تحصیل‌اند.» دانش‌آموزان دبیرستان عشایری فارس خوش درخشیدند. بیش از 90 درصد فارغ التحصیلان این دبیرستان در کنکور دانشگاه‌ها با تکیه بر استعداد خود پذیرفته می‌شدند. امروز شیوه‌ی زندگی ایلی و سنت‌های آن به صورت خاطرات نوستالژیک در ضمیر شاگردان بهمن‌بیگی به حیات خود ادامه می‌دهد. اما آن‌ها به زندگی در شهر خو گرفته‌اند و دیگر امکان بازگشت به آن شیوه‌ی زندگی را ندارند. یادگار آن دوره‌ی باشکوه نام‌های نامتعارف خانوادگی و گویشی است که نسل جدیدی که در شهر به دنیا آمده است، به سختی پذیرای آن است. اما این همه چیزی از ارزش کار بهمن‌بیگی نمی کاهد، روشنفکری عملگرا و متعهد که راهی متفاوت با همنسلان خود پیموده. کارنامه‌ی او یعنی تربیت حدود ده هزار معلم عشایری و باسواد کردن 500 هزار نفر از فرزندان محروم عشایر از کارنامه‌ی هر روشنفکری پربارتر است. بعد از انقلاب برای مدتی بهمن‌بیگی مورد بی‌مهری قرار گرفت و آموزش و پرورش از تجربه،خلاقیت و انرژی بی‌پایان او محروم ماند. برای درک بینش بهمن‌بیگی این نوشته را با ذکر خاطره‌ای از زبان او به پایان می‌برم. «حدود 40 سال پیش (1344) با نویسنده‌ی پرجوش و آزاده جناب جلال آل احمد دیدارهایی داشتم. در منزل یکی از دوستان مشترکمان، آقای توکلی بودیم. خانم سیمین دانشور هم حضور داشتند. جلال به من گفت فلانی! من تعریف کارهای تو را از خیلی ها شنیده ام. فعلن با 50 درصد کارهایت موافقم و نسبت به 50 درصد دیگر مشکوکم. عرض کردم چه باید بکنم تا از شک بیرون آیید. گفت باید دست مرا بگیری و با هم گشت و گذاری به ایل داشته‌ باشیم و کارهایت را به چشم ببینم. گفتم استدعا می کنم که در همین شک بمانید و هیچ‌گاه از آن بیرون نیایید! اگر من دست شما را بگیرم و به ایل ببرم و محتملن بعدها طی نوشته‌ای توصیفی از من بفرمایید، کارم تعطیل خواهد شد! ترجیح می‌دهم به جای شما یکی از مدیران سازمان برنامه  و یا یکی از ژنرال‌های چندستاره را به ایل ببرم و کارم را نشان بدهم تا پیشرفتی حاصل شود و بتوانم امکاناتی بگیرم. خندید و قبول کرد. شما نمی‌دانید من چه مصیبتی داشتم. چگونه می‌توانستم با هم‌سفری آقای جلال آل احمد و پرهیز از معاشرت با کسانی که جلال از آنها بدش می‌آمد، موفق باشم؟ فکر می کنید 500 هزار نفر باسواد کردن، کار آسانی بود؟ از این کارها جدن به عنوان افتخار یاد می‌کنم نه ننگ»

نقد ‌ ‌و ‌‌بـررسی‌ کتاب                                                      

«بخارای من، ایل من» نوشته‌ی محمد بهمن بیگی، انتشارات آگاه چاپ اول،  بهار 1368، تهران

فرشته‌ی بهمند

مجله‌ی ایران‌شناسی شماره 14 تابستان 1371

سالیانی دراز از‌ انتشار‌ کتاب‌ سودمند عرف و عادت در عشایر فارس(تهران،1324) گذشت تـا بـار دیـگر قلم روان و دلکش محمد‌ بهمن بیگی در کتاب در کتاب «بخارای من، ایل من» نظر همگان را به‌ زندگی و آداب و اعـتقادات‌ ایلات فارس و مسائل و مشکلات عشایر ایران‌ جلب کرد و به تحسین و ستایش واداشت. اثر شیرین و آمـوزنده‌ی او این‌بار در قالب‌ داستان‌هایی دلنشین از واقـعیت زنـدگی مردمی بردبار که در دامن‌ طبیعت بسر می‌برند و با طبیعت گام برمی‌دارند، شکل گرفته، مردمی که گرفتار سنتها و آداب و اوهام ویژه‌ی خویشند و ما شهرنشینان فریفته‌ی تمدن و غرق شده در آن غالب‌ها از دشواری‌ها، زیبایی‌ها، غم و شادی‌ها و درد‌ و درمان‌های زندگی آنان بی‌خبریم.

مؤلف که از مردم قـشقایی ست،چنان‌که در مقدمه‌ی کتاب می‌گوید غرض اصلیش‌ باز نمودن احوال ایلات فارس بخصوص ایل قشقایی بوده است، منتها قلمش فصول‌ کتاب را صورت داستان‌ بخشیده. نتیجه‌، سرگذشت گونه‌ای رمان‌نماست که در طی آن‌ نویسنده ضمن داستانهای کوتاه خود بـا کـلکی شیوا به شرح زندگی گوشه‌ای از جامعه‌ی انسانی ایران، که خود از آن برخاسته، می‌پردازد. با این‌که همواره در فضایی واقعی‌ گام بر می‌دارد خواننده را به آسانی بر بال خیال به سرزمین‌های دوردست ناشناخته و دنیای‌ شخصیت‌های داستان‌هایش می‌برد و با حالات و روش زندگی آنـان نـکته به نکته آشنا می‌سازد.

اطلاعاتی که نویسنده به‌ دست‌ می‌دهد‌ مبتنی بر واقع‌گویی ست ولی‌ روح‌ شاعر‌ مآب‌ وی آنها را با خیال‌پردازیهای ذهنی جلا داده، و با این‌که مناظر و افراد همگی واقعی‌اند، توصیف‌های کتاب در حد شعر خـیال‌انگیز و زیباست.

مجموعه‌ی داسـتان‌های‌ محمد‌ بهمن بیگی در «بخارای من ایل من» با«بوی‌ جوی‌ مولیان» آغاز می‌شود. موضوع این فصل، سرگذشت مؤلف است از دوران کودکی و تبعید پدر و مادر او به تهران تا هنگام‌ بازگشتنش‌ به‌ ایل. در همان صفحات اول نـویسنده مـهر و پیـوندش را به خانواده‌ و به ایل و زنـدگی عـشایری در سـنجشی کوتاه با زندگی شهری نشان‌ می‌دهد:

برای کسانی که در کنار گواراترین‌ چشمه‌ها‌ چادری‌ می‌افراشتند، آب انبار آن روزی تهران مصیبت بود. برای کسانی که به آتش سرخ‌ و بـن و بـلوط خو گـرفته بودند زغال منقل و نفت بخاری آفت بود. برای کـسانی کـه فارس‌ زیبا و پهناور‌ میدان‌ تاخت‌وتازشان بود زندگی در یک کوچه‌ی تنگ و خاک‌آلود، مرگ و نیستی بود      (ص‌ 10).

ولی نابسامانیهای‌ زندگی شهری را علاقه‌ی او به کـتاب و اشـتیاق بـه درس تحمل‌پذیر می‌کند و سرانجام‌ با‌ دریافت‌ گواهینامه‌ی لیسانس در رشته‌ی حقوق فارغ‌التحصیل مـی‌شود . پس از عزیمت رضا شاه همه‌ی تبعیدی‌ها از‌ جمله‌ نویسنده‌ی کتاب به ایل بازمی‌گردند؛ در آن‌ میان فقط اوست که گویی با داشـتن مـدرک‌ تـحصیلی‌ لیسانس‌ از این‌جا رانده و از آن‌جا مانده شده است. دودلی آزارش می‌دهد. سرزنش کسان و گونه‌گون سخنهای‌ پدر‌ کـه‌ آرزومند تـرقی فرزند است به وسوه‌ی درونیش دامن می‌زند و سرانجام او را‌ به‌ شهر بازمی‌گرداند:

با بدنم به تهران آمدم ولی روحم در ایل مـاند. در مـیان آن دو کـوه سبز و سفید، در‌ کنار‌ آن چشمه‌ی نازنین، توی آن چادر سیاه، در آغوش آن مادر مهربان...وسوسه‌ی موهوم ترقی، این واژه‌ی‌ دو‌ پهـلوی‌ کـشدار ، مانند شمشیری برّان‌ وجودم را به دو نیم کرده بود. نیمی را در ایل نهادم و با‌ نیم‌ دیگر به پایـتخت‌ آمدم(ص 16).

دل در گـرو ایـل سپرده به تهران می‌آید تا‌ با‌ داشتن گواهینامه‌ی دانشکده‌ی حقوق به قضاوت بپردازد و بنیاد جور و سـتم را بـرکند و طرحی نو‌ دراندازد. دادیاری‌ دو شهر یا بقول او دو «ویرانه‌ی» ساوه و دزفول به او پیشنهاد‌ می‌شود.کسی‌ که زرق و بـرق ظـاهری تـهران و عناوین‌ و القاب‌ دهان پرکنش هنوز نتوانسته دلش را به‌ تمامی‌ بر باید، با دیدن ساوه‌، وحشت زندان سـکندر بـه او دست می‌دهد، چنان‌که در آن‌جا اقامت‌ نگزیده‌ طالب رخت‌ بر بستن می‌شود. نه تنها‌ از‌ ساوه و دزفول‌ کـه‌ از قـضاوت نـیز دل برمی‌کند. در تهران‌ به‌ جستجوی‌ کار دیگر می‌پردازد و پس از این در و آن در زدن‌های‌ بسیار‌ سر از پشت میز بانک‌ ملی در‌ می‌آورد.

در یکی از روزهـای‌ سـوزان‌ تابستان سال سوم که فکر‌ یار‌ و دیار و هوای خوش ییلاق از ذهنش بـیرون نـمی‌رفته نـامه‌ای پر مهر از‌ برادر‌ دگرگونش می‌کند:

... برف کوه هنوز آب‌ نشده‌ است. به‌ آب چشمه دست‌ نمی‌توان‌ برد. شیر بوی جاشیر می‌دهد. ماست را‌ بـا‌ چـاقو مـی‌بریم. پشم گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده است. بوی شبدر دو چین هوا را‌ عطرآگین‌ ساخته اسـت... بیا، تا هـوا تروتازه است خودت‌ را‌ برسان. مادر چشم‌ به‌ راه‌ توست. آب‌ خوش از گلویش پایین‌ نمی‌رود(ص 18-19). می‌نویسد: «نامه‌ی برادر با من همان کـرد کـه شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی».

قلم جذاب‌ و توانای نویسنده با مو شکافیهای خـیال‌انگیز، چنان‌ احـساس‌ اندوه‌ و دلتنگی‌ از‌ دوری یار و دیار‌ و شور و شوقی بـرای دیـدار اهـل خاندان و دوست و آشنا در خواننده برمی‌انگیزد که خـواننده‌ در‌ ادامـه‌ی داستان از تصمیم مؤلف مبنی بر بازگشتش‌ به‌ ایل‌ شعف‌ و سبکی‌ خیال‌ خاصی احساس مـی‌کند. گویی خـود اوست که از تنگنای‌ دودلی نجات یـافته و شـاهین‌وار بسوی افـق دوردسـت آرزوهـایش پر گشوده است.مدهوش‌ از «بوی جوی مولیان» ،«ترقی را رها مـی‌سازد و بـسوی بخارا‌ بال‌وپر می‌گشاید، بخارای او،ایل اوست»(ص 19). با برپا کردن چادر کوچکی در کنار چـادر پدر، کـرایه‌نشینی را از یاد می‌برد. دیگر طبیعت با کوه و دشـت و رود و آسمان و ستارگان از آن‌ اوسـت. ماشین‌ را نـیز فراموش می‌کند. اسب تربیت شده‌ی بـرادر پیشکشی سـت گرانبها که سالهای بسیار او را همراهی می‌کند. از بند خدمت دولت و گرفتاری و اندیشه‌ی ترقی‌ نیز رها می‌شود(ص 21). بـه خـدمت خانواده تن‌ در‌ می‌دهد و چندین سـال بـدون آن‌که‌ به شهر باز گـردد در ایـل می‌ماند. عصای دست پدر، مایه‌ی دلگـرمی مـادر و یار برادر می‌شود، «مهر می‌بیند و مهر‌ می‌ورزد» و‌ این مهرورزی را در خلال‌ تمام‌ داستانهایش، به افراد، به حیوانات، به دشـت و کـوه و رود و آسمان و ستاره نیز می‌بینیم، و با او در ایـن لذت معنوی شـریک می‌شویم. با او بـه سـرزمین‌های‌ بـیکرانه‌ و خوش آب و هوایی‌ می‌رویم کـه‌ در آنها سبزه‌ی تازه دمید و گلها نو شکفته‌اند و آبهای زلال از چشمه‌ساران روان است و پرنده‌های زیبا در پروازند و کوه‌های سـرسبز شـکوهی خاص دارند. در این سرزمین‌هاست‌ که با‌ زنـدگی‌ عـشایر آشـنا مـی‌شویم. نویسنده در قـالب سرگذشت‌های گوناگون، آداب و اعـتقادات ایـن مردمان را آن‌چنان گیرا و شیرین به خواننده می‌آموزد که کوچکترین‌ ملالی برای خواننده پیش نمی‌آید.

در داستان «آل» مولف، سیاه‌بختی زنی را بـازگو مـی‌کند‌ کـه‌ هفت دختر زاده‌ و در انتظار نوزاد هشتم است. با رنـج و افـسوس می‌نویسد:

ایل بـا آنـهمه مـادر رشـید، دختر را حقیر می‌شمرد؛ با آن‌همه‌ زن سرفراز، چنان‌ زنانی که هنگام شکست مردان خود، از بیم اسارت به دست‌ دشمنان‌ گیسو بهم‌ می‌بافتند و از قلعه‌های مرتفع خود را به زمین می‌انداختند، دختر را، خواهر را، زن را و مادر را کوچک‌ و ‌‌ناچیز‌ مـی‌انگاشت(ص 26).

در ادامه‌ی داستان با طنزی تلخ می‌نویسد:

زلیخا بی‌آن‌که گناهی کرده باشد گناهکار‌ بود، بی‌آن‌که‌ محاکمه‌ای‌ صورت‌ گیرد محکوم بود. صفدر شریک جرمش بود ولی او پدر بود. مرد بود. گناهش بخشودنی بود. دوش ناتوان زلیخا‌ برای بار گناه مناسبتر و سزاوارتر بود. او زن بـود. مادر بـود. گناهش غیرقابل بخشایش بود(ص 28).

زن سیه‌روز هنگام زایمان گرفتار «آل» می‌شود. «آل» جنّی‌ ست‌ کینه‌توز که همیشه در ایل حضور دارد و همواره در پی قربانی گرفتن از زنان زائوست. این‌بار مؤلف مبارزه با آل‌ را که از هیچ چیز جز «اسب و آهن و رنگ سیاه تـرس نـدارد»(ص‌ 31) نکته به نکته‌ شرح می‌دهد. با قلمی مؤثر خواننده را به صحنه‌ی دل‌خراش زایمان و مبارزه‌ی میان مرگ و زندگی می‌برد و او را احوال مردم ساده‌دل و نادان و تیره‌روز حیران و مـتأثر‌ مـی‌سازد. تلاش‌ها‌ سودمند نمی‌افتد و مبارزه نتیجه نـمی‌بخشد. زن سـیه‌بخت گرفتار آل، نجات‌ نمی‌یابد و در حالی که از او پسری به جهان چشم می‌گشاید، خود دیده از دنیا فرو می‌بندد.

مؤلف در «ترلان» از نگهداری اسب و عشق‌ورزی به‌ آن‌ سخن می‌گوید و در داستان «شیرویه» از اختلافات طبقاتی عشایر. در «شکار ایـلخانی و شـیرزاد» خواننده را گام‌به‌گام با ایلخانی و هـمراهانش بـه شکار می‌برد و او را تحت‌تأثیر شجاعت ،انسانیت‌ و صلابت مرد رشیدی به نام شیرزاد‌ قرار‌ می‌دهد. یکی از داستان‌های گیرای این مجموعه داستان «ایمور» است.مؤلف در کنار بازگو کردن داستان جوان تیزهوشی که طی ماجرایی به تهران راه می‌یابد و تحصیل می‌کند، خواننده را بـا خـرافات رایج در ایل‌ بیشتر‌ آشنا‌ می‌سازد. ایل گذشته از «آل» دارای ستاره‌ی ناآرام  عداوت‌جویی‌ ست‌ که‌ نافرمانی‌ها را بسختی کیفر می‌کند و خانواده‌ها را بر باد می‌دهد. چشم زخم افراد شورچشم نیز بلایی ست خانمان برانداز. روش سالم نگهداشتن‌ پسر و مراسم‌ طلب‌ بـاران نـیز از آیین‌های خـرافاتی دیگری ست که‌ نویسنده‌ تصویری گویا از آنها برای خواننده ترسیم می‌کند. در چنین فضایی ست که ایمور پس از پشـت سر نهادن ماجراهایی در ایل‌ و در‌ تهران، درس خوانده پزشک شده با شور و شوق بـه ایـل‌ باز‌ مـی‌گردد تا به یاری مردم خود بشتابد. اما او با طبابتش نان دسته‌ی بزرگی از «ستاره‌‌شناسان، پیشگویان، دعانویسان، فالگیران و دلاکان»را کساد می‌کند (ص‌ 75) و برای‌ خـود‌ ‌ ‌دشـمن می‌تراشد. سرانجام متهم به برانگیختن جوانان بر ضد مالیات بگیران‌ خان می‌شود‌ و تهمت‌های دیگر از قـبیل دسـت دخـتران تبدار را گرفتن، به بهانه‌ی خروسک‌ گلوی نوعروسان را نگریستن و بر‌ بالین‌ زائوها حاضر شدن نیز به آن اضـافه می‌شود. در صفحات بعد شاهد وضع اسف‌انگیز‌ دکتر‌ ایمور‌ هستیم که زنجیر کرده همراه دزدان و راهـزنان به زندانش می‌برند، زندانی کـه بـازگشتی ندارد. در این‌جا‌ نیز‌ مؤلف‌ با زبردستی‌ عواطف انسانی خود را به خواننده انتقال می‌دهد و بار دیگر مزه‌ی زهر‌ ستم‌ ناشی از نادانی‌ را به او می‌شناساند. گوشه‌ای از دردی را بازگو می‌کند که گریبانگیر‌ بسیاری‌ از‌ مردم‌ کشور ماست.

در «وطن» مؤلف، از شور و تب و تابی سـخن می‌گوید که وجود مدرسه در‌ ایل‌ ایجاد کرده و آن‌گاه داستان را با موسیقی و شعرهای دلنشین ایلی در می‌آمیزد‌ و موقعیتی‌ نیز می‌یابد که خواننده را با طرز پختن نان آشنا کند. و با باریک‌اندیشی، وقار مادری و زیبایی خاص‌ دختران‌ را چـاشنی آن مـی‌کند تا گریزی نیز به احترام خاصی زده باشد‌ که‌ نسبت‌ به‌ زن ایلی بویژه مادر احساس می‌کند. در این گریز، گوشه‌ی نیش قلمش نیمی به‌ درستی و نیمی‌ به‌ کم‌لطفی‌ متوجه مادران امروزی می‌شود و بدون تـوجه بـه موقعیت آنان او نیز خشک‌ و تر‌ را‌ در جمله‌ای  باهم  می‌سوزاند(ص 130).

در داستان های بعدی، خواننده با طرز عبور عشایر از رود و ترتیب و مشکلات‌ آن، جشن‌ها و آیین‌های ایلات، اقدامات مسؤولان «تمدن بزرگ» که بحق یا ناحق اولیای‌ سازمان محیطزیست را‌ به‌ فکر ایجاد پارک طـبیعی بـرای حمایت از‌ حیوانات‌ انداخته‌ و مردم ایل را از یاد برده بود، یادآوری‌ خامی‌ دولتیان و روش غلط سکنی دادن عشایر در شهرک‌های ساخته‌شده بدون توجه به طرز‌ زندگی‌ و مایحتاج آنها، چگونگی کار  سازمان‌ آموزش‌ عشایر‌ و موفقیت‌های‌ چشمگیر‌ آن‌ و بسیاری نـکات دیـگر آشـنا می‌شود.

در«بویر احمد»آخرین‌ داستان کتاب، خواننده، مؤلف را در مـیان ایـل بـویر احمدی‌ می‌یابد. تجربه اندوخته و دل‌ به‌ شهر و ایل هردو باخته و «در‌ جستجوی شعلی که کوه‌ و بیابان‌ و شهر و خیابان را‌ بهم‌ بپیوندد» (ص 38) اکنون آموزش عشایر را برگزیده اسـت.  در ایـن داسـتان، مؤلف از علاقه‌ی خاص‌ خود‌ به «بویر احمد» سخن می‌گوید و از‌ شـجاعت‌ و دلیـری‌ مردانش، از مناظر زیبا، راههای‌ دشوار‌  و  نغمات موسیقی‌اش، ازبی‌پروایی و هوش‌ کودکانش، از‌ پرکاری و همت معلمان و از زحمتکشی و پاکی زنانش یاد می‌کند. این‌ بار براستی داد‌ برمی‌آورد‌ از جور و بـیداد مـرد بـه‌ زن، آنهم‌ زن ایلی‌ که‌ فداکار‌ است و جانبار و زحمتکش‌ است و لایق.

از ستم مـرد به زن، این ستم دیر پای کهنسال که نه از دشمن‌ به‌ دشمن بلکه‌ از دوست به دوست، از پدر‌ به‌ دختر‌ و از‌ پسر بـه مـادر، از‌ بـرادر‌ به خواهر و از شوی به همسر می‌رسد و در ایلات بخصوص در بویر احمد بـا قـوّت‌ و صولت‌ بر‌ جای مانده است(ص 326).

با پدران به ستیز‌ برمی‌خیزد‌ تا‌ دخترکان‌ به‌ مدرسه‌ راه یابند، به این امید که روزی تـعلیم و تـربیت پایـه‌ی ظلم و ستم را از بیخ و بن برکند!

واژه‌نامه‌ای در هشت صفحه بخش پایان کتاب را تشکیل می‌دهد.

کتاب محمد بـهمن بـیگی اثـر کامیابی‌ست. هم گیراست و هم آموزنده. گذشته از گفتگو درباره‌ی مهر و پیوندها، آداب و آیینها، اعتقادات و نکات دانستنی بسیار درباره‌ی زندگی و اصـول اجـتماعی و مـشکلات چادرنشینان. کتاب از نثر شیوا‌ و وصف‌هایی زیبا برخوردار است. در حقیقت باید این کتاب را خواندنی‌ترین، و از لحاظ جلب تـوجه‌ی عـده‌ی کثیری از خوانندگان به مسائل عشایر ایران، مهمترین کتابی شمرد که در این زمینه انتشار یافته‌ اسـت. باید‌ امـید داشـت که آقای بهمن بیگی با این ذوق سرشار و قلم فصیح و این‌ علاقه‌ی ژرف به عشایر ایران هـرچه بـیشتر بنویسد.

از خاطره نویسی به نویسندگی

سید حسین حسینی نژاد،

مدیر مسئول ماه‌نامۀ انشا و نویسندگی

رشد معلم، آبان 91

شماره ی 268

نمی‌دانم ‌کـتاب‌ خاطرات آموزشی محمد بهمن‌بیگی را خوانده‌اید یا نه؟ همان کتاب «به اجاقت قسم» را می‌گویم؟ بهمن‌بـیگی‌ روزگـاری‌ مـثل من و شما معلم بود. البته معلم بزرگی که حق بزرگی بر آموزش‌وپرورش کشورمان دارد. او‌ عشایر را خواندن و نـوشتن آموخت. ایل را در شرایطی باسواد کرد که هیچ‌ امیدی به این کار‌ نبود; چون‌ ایل در حـرکت بود و آموزش‌وپرورش فقط در مـدارس ثـابت به بچه‌ها درس و مشق یاد می‌داد.

بهمن بیگی در این کتاب، و البته در کتاب‌های دیگرش هم، بخش زیادی از تجربه‌هایش را‌ بیان کرده، در قالب خاطرات آموزشی به شرح مشکلات راه پرداخته، دستاوردهایش را نشان داده و ما را در لذت آموزش، شریک خود کرده است.

اگر بـهمن‌بیگی دست به این کار نمی‌زد کسی‌ با‌ تاریخ آموزش عشایر ایران آشنا نمی‌شد و کسی رنج و زحمت صدها بلکه هزارها معلم زحمتکش عشایر را درک نـمی‌کرد. حکایت بـهمن‌بیگی حکایت من و شماست. چرا ما اثری از خود به‌جا نگذاریم که سند زنده و تجربی آموزش‌وپرورش شود.

البته جوابش را می‌دانم. می‌دانم، چون وقتی «خاطرات و تجربیات معلمان استان‌های قزوین‌ و کردستان1» را جمع‌آوری می‌کردم، و همین پیشنهاد را به معلمان می‌دادم و مـی‌گفتم کـه شما هم خاطره‌ای بنویسید تا در کتاب به چاپ برسد، می‌گفتند ما در حدی نیستیم که خاطره و تجربه‌ای‌ در‌ کتاب از ما نقل شود! ما‌ کاری‌ نکرده‌ایم‌ که و...!  و از این نوع بهانه‌ها که پیش از هر چـیز نـشانگر دست کم گرفتن خودمان است.

وقتی هم به آن‌ها‌ گفتیم‌ شما‌ خاطره‌ای تعریف کنید، من ضبط می‌کنم و بعد‌ آن‌ را روی کاغذ می‌آورم،  جواب شنیدنی‌تر بود: معلمی همه‌اش خاطره است! اصرار می‌کردم که خـوب یـکی از ایـن‌ خـاطرات را تـعریف کنید. دوباره همان جواب را می‌شنیدم.

خوب! نظر شما‌ چیست؟ آیا معلمی همه‌اش خاطره است؟ همه‌اش!؟ آیا نمی‌شود هر معلمی یکی از ده‌ها و صدها خاطره‌ای را که طی‌ سـی‌ سـال‌ شـاهد آن بوده روی کاغذ بیاورد؟ راستی مشکل در کجاست که ما‌ ایـن‌ هـمه از نوشتن فاصله می‌گیریم؟

دنبال مقصر نگردیم که کلاف بدون سر خواهد شد. از خودمان شروع‌ کنیم.

در‌ صحبت با صاحب‌نظران و بررسی پاره‌ای از نـوشته‌ها دانـستم کـه معلمان به‌ چند‌ دلیل‌ خاطرات خود را نمی‌نویسند. بگذارید خودشان بگویند:

- حـرفی برای گفتن نداریم. خاطره‌ای در خور سراغ‌ نداریم. کار‌ خاصی‌ نکرده‌ایم که خاطره‌ساز باشد.

- دیگران، بقیه، دوستان و همکاران خاطرات شیرینی دارند. سراغ آن‌ها بروید.

- ما از‌ نـوشتن‌ هـراس داریـم. رابطۀ ما با آن، رابطۀ جن و بسم اللّه است. دست نیافتنی‌اش می‌دانیم. این کار‌ مخصوص‌ ادبـا‌ و بـزرگان است.

 -  خودمان خاطرات چشمگیر و جالبی نخوانده‌ایم تا تشویق به نوشتن شویم.

- کسی‌ بر تجربه‌ها و یافته‌ها ارزشی نمی‌گذارد تـا مـا بـدانیم کدام خاطراتمان ارزشمند است‌ و باید‌ حفظشان کنیم، مستندسازی کنیم و به آیندگان بسپاریمشان!

- چرا بـاید دیـگران از کـارها و تجربه‌های من‌ با‌ خبر شوند! خاطره مخصوص من است و باید آن را مثل دارایی‌هایم فقط‌ برای‌ خـودم‌ نـگه دارم.

- ...

نـمی‌دانم کدام یک از این دلایل را قبول دارید و با کدام‌ مخالف‌ هستید. شاید‌ دلیل شما هم یـکی بـر تعداد این دلایل بیفزاید. به هر حال قصد‌ اصلی‌ این است که با هـم مـروری داشـته باشیم بر این دلایل. برخی را نقد کنیم و مهم‌تر‌ از‌ همه اینکه کم‌کم دست به قلم بـبریم و بـنویسیم و تجربه کنیم‌ که‌ نوشتن چندان مشکل نیست; برعکس آنچه ما‌ را‌ از‌ آن ترسانده‌اند.

مطمئن باشیم کـه تـجربه‌های خـودمان‌ کم‌ از تجربه‌های آقای بهمن بیگی و امثال او نیست. هر کدام از ما منحصر‌ به‌فرد‌ هستیم، منحصر به فرد زنـدگی مـی‌کنیم‌ و خاطراتمان نیز‌ همین‌گونه‌ است. بنابراین، اولین‌ گام در این راه پذیرفتن خودمان‌ به‌ عنوان معلمی تـوانا و بـاتجربه اسـت و بعد تصمیم گرفتن به اینکه‌ در‌ تجربه‌هایمان دیگران را سهیم کنیم. برای شروع‌ پیشنهاد دارم که حتما‌ کتاب‌ «به اجاقت قـسم»2 را تـهیه کنید و بخوانید. اگر‌ خاطرۀ اول آن را بخوانید، بعید است کتاب را تا وقتی به پایان نرسانده‌اید‌ رهـا‌ کـنید. به امتحانش می‌ارزد.

در این‌ کتاب‌ شما‌ ملاحظه خواهید کرد‌ که‌ نویسنده چه راحت هر‌ خاطره‌ را شروع کرده اسـت. گویی کـسی مقابلش نشسته و بهمن‌بیگی دارد با او حرف می‌زند:

- با‌ آن‌که عشایری بودم به جای تـفنگ‌ و فـشنگ، قلم‌ و کتاب‌ را انتخاب کردم، معلم شدم‌ و آموزش عـشایری را بـه راه انـداختم (ص5).

- من پس از آن‌که با وجود‌ تلاش‌ بسیار و سـپردن راه‌های ناهموار به‌ مقام‌ مهمی‌ دست‌ نیافتم، دلسوز‌ و مردم دوست‌ شدم‌ و به فکر باسواد کـردن بـچه‌های بی‌صاحب عشایر افتادم (ص9).

- سال چـهارم خـدمتم بود; خدمتی کـه بـرای‌ اجـازۀ‌ شروع‌ آن بیش از ده سال اندیشیده و زحمت‌ کـشیده‌ بـودم (ص31).

- باسواد‌ کردن بچه‌های عشایر در کوه‌ها، بیابان‌ها و جنگل‌ها کار آسانی نبود. بچه‌هایی کـه غـالبا به ییلاق و قشلاق می‌رفتند و جابه‌جا مـی‌شدند(ص41).

- ستم مرد به زن یـکی از قدیمی‌ترین و بزرگ‌ترین ستم‌هاست. ستم‌های دیگر از نـظر مـکان و زمان حدومرزی دارند ولی این ستم حدو مرزی نمی‌شناسد، همیشه و همه‌جا جریان داشته است و هـنوز هـم جریان دارد (ص69).

چرا از خاطرات بـهمن‌بیگی آغـاز کـردم؟ شروع، نقطۀ آغازین هر نـوشته‌ای اسـت و چون دائم به ما گـفته‌اند خـوب بنویسید، فکر کنید و بنویسید، دقیق باشید، بی‌غلط بنویسید و... ما را از شروع نوشته ترسانده‌اند. به‌ همین‌ دلیل دانش‌آموزان‌مان در کلاس درس مـی‌گویند خـانم! اولش را بگویید؟ آقا اجازه! می‌شه اولش را شما بگویید؟!

این شروع‌ها نـشان مـی‌دهد که مـی‌توانیم هـمان‌طور کـه‌ با‌ کسی سخن مـی‌گوییم و سخن‌ را‌ آغاز می‌کنیم نوشته‌مان را شروع کنیم، نگران نباشیم. هر اندازه هم شروع ساده‌تر، نوشتن راحت‌تر.

می‌توانید امتحان کـنید. برای ایـن منظور خاطره‌ای از دوران خدمت خود را‌ در‌ ذهن مـرور کـنید. یک شـروع‌ حـسابی، اندیشمندانه‌ و مـتفرکانه برایش انتخاب کـنید و بـار دیگر همان خاطره را به روشی ساده و همه فهم شروع کنید. ببینید کدامش بیشتر جلو می‌رود؟ تجربۀ (به تـصویر صـفحه مـراجعه شود) خوبی خواهد‌ شد.

اگر فرصتی باشد، در شـماره‌های بـعد بـیشتر راجـع بـه خـاطره‌نویسی با هم سخن می‌گوییم و می‌بینیم که چگونه از خاطره‌نویسی می‌توانیم به نویسندگی برسیم.

پی‌نوشت

(1). ستاد مرکزی بزرگداشت مقام معلم، این کتاب را‌ با‌ همین نام‌ به چاپ رسانده است.

(2). به اجاقت قسم، خاطرات آمـوزشی. محمد بهمن‌بیگی، نوید شیراز.  چاپ دوم. 1379.

زندگی کوچندگان

کیهان فرهنگی  شماره 230

آذر 1384

‌ ‌‌‌اسـتاد‌ بهمن بیگی به شهادت تمامی آثارش (کتاب، مقاله، مصاحبه و خطابه) ، همه جا‌ پیـوسته‌ از‌ ایـل و عـشایر کوچنده جنوب و بویژه از ایل بزرگ قشقایی سخن گفته است. سخنان و مکتوبات‌ او، به رغم آنچه برخی گـفته‌اند، تنها توصیف جاذبه‌ها و دلفریبی‌های ایل و طبیعت و پرندگان خوش‌ نقش‌ ونگار نیست، بلکه تاریخ رنـج‌های یک قوم و حدیث سـرگردانی، تـبعید، فقر، بیماری، خشونت و جنگ نیز هست.

قطعات پراکنده‌ای که استاد درتحلیل جنگها، اسکان اجباری عشایر، و مشکلات عدیده این کوچندگان‌ و بویژه ایل بزرگ قشقایی نوشته است، اگر روزی به صورت موضوعی و درپیوند با یـکدیگر قرارگیرند، می‌توانند تاریخ 57 ساله عشایر جنوب و چالش‌های حکومت پهلوی با آنها را به‌ روشنی‌ پیش‌چشم آیندگان قراردهد.

یقیناً فصل مهمی ازاین تاریخ خونبار و پرافت و خیز را جریان مداوم آموزش عشایرتوسط استاد بهمن بیگی تـشکیل می‌دهد.

مـتأسفانه آنچنان که اشاره شد، خاطرات‌ و مشاهدات استاد بهمن بیگی از ماجراهای کوچندگان جنوب و ایل قشقایی به صورت مدون ویک دست در یک کتاب جمع آوری نشده و مسایل درخلال مطالب متنوع دیگر، اعم از‌ کارهای‌ پژوهـشی و داسـتانی پراکنده‌اند، دراین مختصر کوشیده‌ایم به برخی از این گونه مسائل و موضوعات، روال و روندی تاریخی بدهیم تا خوانندگان گرامی ضمن بهره‌گیری ازنثرزیبای استاد، باشماری ازمسایل‌ و مشکلات‌ کوچندگان‌ جنوب و بویژه قشقایی بیشتر آشنا‌ شوند.

مـختصری‌ دربـاره ایلات جنوب

ایلات عمده جنوب عبارتند از ایلات قشقایی، خمسه، کهیلویه و ممسنی که اغلب آنها تابستان را در‌ قشلاق‌ به‌ سر می‌برند و در بهار و پاییز فاصله‌ این‌ دو را می‌پیمایند. فاصله‌ای که گاهی به صـد فـرسخ بـالغ می‌گردد.

راجع به اصل و نسب و نـژاد واقـعی‌ ایـن‌ عده‌ اطلاعات صحیح و روشنی در دست نیست و برخی از‌ نویسندگان و جهانگردان به حکم ظواهر شکل و اندام، آنان را از رشته‌های نژاد سفید دانسته و عده‌ای‌ نـیز‌ بـه‌ عـجز خود در این راه اعتراف کرده و از سر این‌ بحث‌ درگذشته‌اند.

اهـم ایـن ایلات، ایل بزرگ قشقایی است که بیش از صد طایفه کوچک و بزرگ‌ دارد‌ که‌ قسمت اعظم آنها به حکم همان مـظاهر نژادی از نـژاد سـفید بوده و حتی‌ کمتر‌ از دیگران هم در معرض آمیزش و اختلاط با بـیگانگان واقع گشته‌اند.

«بارتولد» می‌گوید‌ که‌ نام‌ قشقایی از کلمه قشقا که به معنی اسب سفیدپیشانی است می‌آید. جای دیگر از‌ اسـتخری‌ نـقل نـموده و می‌گوید که قشقایی‌ها از خلج‌ها هستند.

ایل خمسه مرکب از‌ طوایف‌ پنجگانه‌ بهارلو، ایـنانلو، نـفر، عرب و باصری می‌باشند. سه طایفه اول به زبان ترکی متکملند‌ و با وجود اختلاف شکل و اندام و تباین لهـجه زبـان، گـویا از قشقایی‌ها‌ هستند‌ ولی‌ در عرف و عادت مشابهت بیشتری با آنان دارند. باصری‌ها بـه زبـان پارسـی و عرب‌ها‌ به‌ زبان عربی محلی سخن می‌گویند.

ایلات کهکیلویه را نویسندگان جغرافی به‌ سه‌ قـسمت‌ جـاکی، آقـاجری، باوی و جاکی را نیز به دو قسمت چهابنچه و لیراوی تقسیم کرده‌اند.‌ یکی‌ از‌ ایلات چهاربنچه جاکی، ایـل بـویر احمدی است. زبان این ایلات عموماً لری‌ است.‌ ایل ممسنی نیز از چهار طـایفه رسـتم، جـاوید، بکش و دشمن زیاری تشکیل شده است. زبان‌ این‌ ایل نیز مثل بویراحمدی، لری است و اخـتلاف بـسیار مختصری با آن‌ دارد.‌ ایل ممسنی و همچنین ایلات کهکیلویه برخلاف‌ ایل‌ قشقایی‌ دارای ایلخانی نـیستند و هـریک از طـوایف توسط‌ کلانتری‌ اداره می‌شود.

عرف و عادات و آداب و رسوم در میان ایلات مختلفه‌ جنوب‌ اغلب مشابهند و هرجا که‌ افتراق‌ و تـباین‌ مـوجود‌ باشد،‌ نگارنده به ذکر آن نیز مبادرت‌ خواهد‌ نمود.

نقل به اختصار از کتاب «عـرف و عـادت در عـشایر فارس»

صفحات‌ 17 تا 22

من تاریخ را‌ علم نمی‌دانم. غرضم جسارت‌ به‌ ساحت محترم تاریخ نیست. تاریخ‌ را‌ بـالاتر از عـلم مـی‌دانم. درس تاریخ به کودک عدالت می‌آموزد.  از ظلم پرهیز‌ می‌دهد.‌ از زبونی و فلاکت و فساد‌ بـازش‌ مـی‌دارد. تاریخ درس‌ تولد‌ و مرگ خونخواران نیست.‌ تاریخ‌ بیان احوال چاپلوسان نیست. اگر تاریخ را سرسری می‌گیرند و کـارش را بـه هوشمندان‌ نمی‌سپارند‌ گناه تاریخ نیست.

«بخارای من ایل‌ من»‌ ص336-337

روزگار‌ تبعید‌ خانواده‌ در تهران

روزگـار مـا‌ در تهران به سختی می‌گذشت. دستمان از دار و ندارمان کـوتاه بـود. در طـول اقامت یازده ساله‌ خود‌ در پایتخت هیچ گاه نـتوانستیم خـانه‌ای‌ مستقل‌ و دربست‌ اجاره‌ کنیم. چند خانوار‌ پرجمعیت‌ ایلی بودیم و در کنار چندین خانواده کـم بـضاعت شهری به سر می‌بردیم. بـه حـاشیه‌نشینان شهر‌ پیـوسته‌ بـودیم‌ و در سـال‌هایی که خندق شمال تهران‌ هنوز‌ پر نـشده‌ بـود‌ بیرون‌ دروازه‌ دولت زندگی می‌کردیم... هیچ کس نمی‌توانست با ما آمد و شد کـند. زیـرنظر دستگاه شهربانی بودیم. آشنایان سابق جـرأت نداشتند که احوال مـا را بـپرسند. آن دسته‌ از مردم ایل و بلوک کـه بـرای زیارت مشهد از تهران می‌گذشتند به دیدار ما نمی‌آمدند. از محاکمه و گرفتاری بیم داشتند. تبعید سـیاسی زمـان رضاه شاه شوخی نبود. مـأموران آگـاهی‌ دایـم‌ مراقب ما بودند.

هـیولای تـخته قاپو

«اگر قره‌قاج نبود»، ص71-72

شـاه مـیرزا، چنگ زد. چنگ به دل‌ها زد و با زیر و بم جان بخش و گویای موسیقی سرگردانی‌های‌ ایل‌ قـشقایی را بازگفت. کـار شاه میرزا و همکار جوانش، هنگامی بـه اوج رسـید که دربـاره اسـکان اجـباری و تخته قاپوی ایل بـه زبان‌ آمدند.‌ آهنگ اسکان بیش از همه‌ خون‌ به دل کرد. در گوش ایل هیچ واژه‌ای به انـدازه ایـن واژه حزن‌آور و دردناک نبود.

ایل در قدرت و شوکت بـود. آسـوده و آرام‌ زنـدگی مـی‌کرد.  چمن‌زارهای زیبای‌ فـارس‌ را زیـر سم اسبان و گوسفندان خود داشت. چادرهایش را با سرفرازی بردامن دشت‌ها و کوه‌ها می‌افراشت و عرصه را برآهوها و پازن‌ها تـنگ مـی‌کرد. هـیولای تخته قاپو رسید. دست‌ و پای اسب‌هایش را بست و دهـان و دنـدان گـوسفندانش را از چـراگاه‌ها بـرید و شـکست. تیره‌هایی را که در گرمسیر بودند از صعود به ارتفاعات سرد شمال و آنهایی را‌ که‌ در سردسیر‌ بودند. از فرود به صحاری گرم جنوب بازداشت. زمستان و تابستان آمد. دام‌ها و صاحب دام‌ها که‌ بـه آب و هوای معتدل خو گرفته بودند راه عدم سپردند.‌ شهسواران‌ بر‌ شبدیزهای تیزپای خود سوار شدند و در افق‌ها ناپدید شدند. زن‌های رنگین پوش ایل در ماتم آنان ‌‌معجر‌ پلاسین پوشیدند.

شاه میرزا با زبان گویا و رسـای مـوسیقی آن چه را‌ که‌ با‌ کلام میسر بود گفت و سرود و جوان خواننده کارش را با این ابیات ساده‌ کرد.

«ای ساربان که می‌روی

ای ساربان که شترها را می‌رانی و می‌بری

به کجا می‌روی

خانه‌ات‌ سوخت

کاشانه‌ات سوخت

زاغ سیاه بر آشیانه‌ات نشست

خـانه و کـاشانه و آشیانه‌ات سوخت.

سوختیم، سوختیم، ای کاش بسوزید

در خانه گلی ماندیم

ای کاش در خانه گلی بمانید».

«ای سوار اسب‌ کهر

به کجا می‌روی

یارت ماند

دلدارت ماند

قوچ و شکارت ماند

بوس و کنارت ماند

به کجا می‌روی؟»

سال‌های اسکان، سـال‌های مـرگ اسبان و سواران بود سال‌های رونـق گـورستان بود.‌ سازهای‌ ایل شکست، چنگهایش درید. طناب‌هایش گسست. خیمه‌هایش فرود آمد. سال‌های اسکان سال‌های شیون و شکایت بود. موسیقی ایل را از اندوهی جان‌گزا لبریز کرد.

ایل قـشقایی کـوچنده و متحرک بود.‌ قدرت‌ تـحرک و فـرار داشت. همین که بار ستم را سنگین می‌یافت آهنگ مهاجرت می‌کرد. در طول عمر درازش بارها چنین کرده بود. خاور و باختر و شمال و جنوب‌ را‌ درنوردیده بود. ایل قشقایی درختی پای دربند نبود. همین که جـور اره و جـفای تبر را می‌دید به خیال سفر می‌افتاد ولی این بار کارش را به دشواری کشید.

«بخارای‌ من‌ ایل من»، ص126-128

بهزاد، ایل‌ و آموزش

سواری،  چهار نعل از راه رسید. بهزاد بود، بهزاد راهنمای مدارس بود. یک سر بـه سـراغ مدرسه رفـت. مدرسه نبود. یک‌ پارچه‌ شور‌ و شوق بود. یک عالم حرارت و التهاب‌ بود.‌ بچه‌ها سر از پا نمی‌شناختند. یک شـبه ره صد ساله می‌رفتند انتقام قرن‌ها بی‌سوادی را می‌خواستند و می‌گرفتند. مدرسه‌ از‌ مدارس‌ خـوب ایـل بـود. مدرسه نبود. امید بزرگ ایل بود. آینده درخشان‌ ایل بود. ایل می‌رفت که با این مدرسه و با ایـن ‌ ‌مـدرسه‌ها از خود طبیب و ادیب، جامعه‌شناس‌ و مورخ،‌ مهندس و حقوق‌دان داشته باشد.

ایل می‌رفت که با ایـن مـدرسه‌ها،‌ بـه‌ عمر طولانی ظلم پایان بخشد. دیگر شهر و ده را نیازارد. دیگر از شهر و ده‌ آزار‌ نبیند.‌ ایل می‌رفت کـه از سرچشمه زلال دانش سیراب شود. خشونت‌های موروثی را‌ به‌ باد‌ بیابان سپارد و طومار جهل را درهـم پیچد.

عشق به دانش و فـضیلت در‌ لالایـی‌ مادران‌ ایلی راه یافته بود. گهواره‌ای بر دیرکی و طنابی نمی‌جنبید و طفل شیرخواری در‌ چادری‌ به خواب نمی‌رفت مگر با زمزمه امید. امید به دبستان، به دبیرستان، به‌ دانشگاه!

بهزاد‌ با همان شور و شوق اطـفال و شاید بیشتر سرگرم آزمایش آنان شد. پشت‌ و روی چهار تخته سیاه کوچک پر از کلمات، ارقام و تصاویر زیبا گشت.

بساط‌ آزمایشگاه‌ پهن شد. بچه‌ها ابزار و اسباب گوناگون را از دو قوطی فلزی آزمایشگاه که بر‌ پشت‌ خری، هـمراه ایـل ییلاق و قشلاق می‌کرد بیرون آوردند و سرگرم کار‌ شدند.

همین‌ که کار کتاب و حساب و علوم پایان یافت و نوبت شعر و هنر رسید‌ غوغایی‌ دل‌انگیز‌ برپا گشت. صدای رسای اطفال دشت و کوه را به هـم دوخـت.‌ احدی‌ را قدرت اقامت در چادرهای سیاه نماند. همه به سوی چادرهای سفید شتافتند و دور مدرسه‌ حلقه‌ زدند. مردها با استخوان‌بندی نیرومند و زن‌ها با تن‌پوش‌های خوش رنگشان.

بهزاد‌ از‌ کودکان خواست، به احترام پدرهـا و مـادرها‌ که‌ چشم‌ به راه هنرنمایی عزیزان خود بودند دو‌ قطعه‌ شعر درباره پدر و مادر بخوانند.

دختر شوخ و شنگ و خردسالی مجال‌ نداد.‌ پیش از همه به پا‌ خواست‌ و خواند:

«دوستت‌ دارم‌ پدر

سایه‌ات ما را به سر

خانه‌ آبادان ز تو

رخت و آب و نـان ز تو

هـمت مردانه‌ات

کـرده روشن‌ خانه‌ات ...»

پدری میان‌سال از میان جمعیت‌ پر زد و دخـترک‌ را‌ غـرق بـوسه ساخت. نوبت مادرها‌ بود.‌ پسری زبده راه را بر دیگران بست و خود را به جایگاه نمایش‌ رساند‌ و با نگاهی پرمعنی به‌ مادرها‌ و صدایی زلال و شـکسته،‌ پر از احـساس و عـطوفت،‌ یکی از اشعار جاویدان ایرج را قرائت کرد.

«پسر رو قدر مـادر دان کـه‌ دائم

کشد رنج پسر بی‌چاره مادر

برو‌ بیش‌ از پدر‌ خواهش‌ که‌ خواهد

«نجارای من ایل‌ من»، ص 117-118

انگیزه‌های آموزش

در میان اشک‌های دوران کودکی، قطراتی هستند‌ کـه‌ تـوفان مـی‌زایند و من شاهد بوده‌ام‌ که‌ ضربات‌ سیلی‌ ستمکاری‌ بر صورت پدری،‌ جنبش‌ عظیمی را در دل پسری نطفه‌بندی کرده است.

 من به رابطه انکارناپذیر اتفاقات دوران کودکی‌ و حوادث‌ بعدی زندگی ایمان دارم و چنین می‌اندیشم‌ کـه‌ هـرکس،‌ اگـر‌ بخواهد،‌ می‌تواند‌ رمز و راز کارهایی را که کرده است و پیروزی‌ها و شکست‌هایی را که داشـته اسـت در سال‌های نخستین حیات پیدا کند.

من در جست‌وجوی علل و دلایلی هستم که دل وجدانم را برانگیختند تا قسمت عظیم عـمرم صـرف یـک هدف شود. باسواد کردن مردم عشایر جنوب.

«اگر قره قاج نبود»، ص 95

رضاشاه و ایـل‌ قشقایی

در زمـان رضـاشاه، ایلی بودن و به ویژه قشقایی بودن گناهی نابخشودنی بود و غالبا مجازات‌های کوچک و بزرگ در پی داشـت. خـشم‌ها و خـصومت‌های مأموران نظامی با مردم‌ ایل‌ نه چنان بود که به وصف درآید. این هـمه کـینه‌توزی بی‌سبب نبود. نظام قدرت‌طلب پهلوی نمی‌توانست با جماعات مسلح و متحرکی که غرور‌ قـبیله‌ای‌ و تـوان طـغیان داشتند سازگار‌ باشد.‌ راه و رسم زندگی عشایری با برنامه‌های مرکزیت‌خواه دولت ناهماهنگ بود.

حکومت نظامی، برای آسـودگی خـیال، می‌خواست که ایل را از حرکت بازدارد و ایل،‌ برای کسب معیشت، چاره‌ای‌ جز‌ حرکت نداشت.

حـکومت مـی‌خواست کـه ایل در گوشه‌ای بماند، مالیات دهد، خلع‌سلاح شود، بپوسد و مدفون گردد و ایل بر سر آن بود کـه زنـدگی کند، از سرمای زمستان و گرمای‌ تابستان بگریزد. دوشش را با تفنگ و کمرش را با قـطار بـیاراید، پا بـه رکاب گذارد، به قله‌های رفیع سر بزند، به جلگه‌های قشنگ فرود آید، با گل و گـیاه‌ اقـلیم‌ پارس رمـه‌های‌ اسب بپرورد و گله‌های گوسفند بچراند.

از همان آغاز کار پیدا بود که آب ایل و دسـتگاه‌ حـکومت مرکزی به یک جوی نمی‌رود.

گذشته از تضاد نظم نوین‌ پهلوی‌ بازندگی‌ عشایری انگیزه‌های دیگری نیز در کار بـود. قـشقایی‌ها در جنگ جهانی اول با قشون امپراتوری انگلستان در ‌‌جنوب‌ ایران جنگیده بودند و همین را سـرچشمه اصـلی پریشانی‌ها و گرفتاری‌های خود می‌پنداشتند.‌ بودند‌ کسانی‌ کـه ایـن ادعـا را لاف و گزاف وطن‌پرستانه می‌دانستند، لیکن قشقایی‌ها پاسخ‌های شـنیدنی داشـتند و می‌گفتند: «دشمنان ایالتی و ایلی ما که به بیگانگان دست دوستی دادند و به روی مـا شـمشیر‌ کشیدند‌ نه فقط در روزگار دیـکتاتوری آسـیبی ندیدند بـلکه بـه چـنان قرب و منزلتی رسیدند که دختر پادشـاه را هـم عروس خانه و خانواده خویش کردند.»

«اگر قره قاج نبود»، ص 97

وضعیت فرهنگ در دوره رضاشاهی

نیم قـرن و بـلکه بیش‌تر به عقب برگردیم. من و فـریدون‌، در آخرین سال دوره دبیرستان هـمکلاس بـودیم. کلاس ادبی ما جمعن بـیست و سـه شاگرد‌ داشت.‌ کوچک‌ها هجده ساله و بزرگها بیست ساله بودند. دکتر حمیدی استاد شـعر و ادبـیات ما بود. ما مفتخر بـودیم کـه چـنان استادی داشتیم و او هـم از ایـن که شاگردانی‌ مثل‌ مـا داشـت بدش نمی‌آمد.

دوران قدرت رضاشاهی بود. ورود در سیاست اکیدن ممنوع و پرخطر بود. در عوض عشق و عاشقی در میان جـوانان رونـق بسیار داشت. چاپ کتاب‌های‌ سیاسی‌ و بـودار بـه هیچوجه مـیسر نـبود، لیـکن تا بخواهی انتشار کـتاب‌های عشقی معمول و متداول بود. مرحوم حسینقلی مستعان، اول هر ماه، بدون ساعتی تأخیر، یک کتاب سـوزناک عـشقی‌ بیرون‌ می‌داد.‌ ترجمه ترانه‌های عاشقانه بـاب روز‌ بـود.‌ گـویندگان‌ و شـاعران رمـانتیک مغرب و مترجمان عـاشق پیـشه آنان غوغایی به پا کرده بودند. لامارتین فرانسوی هاینه آلمانی و بایرون انگلیسی‌ در‌ آسمان‌ ادب ایران می‌درخشیدند. از شاعران خـودمانی هـم کـسانی‌ از‌ قبیل وحشی بافقی، مشتری فراوان داشتند.

«اگر قـره قـاج نـبود»، ص 83

فـریدون تـوللی شـاعر معاصر

اصلاحات ارضی‌ و آموزش‌ در شرایط دشوار

دامنه شورش فراگیر بود. همه را فراگرفته‌ بود. رقابت‌های دیرین عشایری از میان رفته بود. صحبت آب و زمین و زمزمه اصلاحات ارضی همه را‌ متحد‌ کرده‌ بود. خـان‌های دولتی و راضی با خان‌های غیردولتی و ناراضی به‌هم‌ پیوسته‌ بودند. بیزاری از دولت در چنان حدی بود که بسیاری از بی‌آب و زمین‌ها هم برای‌ حفظ‌ آب‌ها‌ و زمین‌های دیگران به‌پا خاسته بودند.

کانون فتنه در شهرها نیز گـرم‌ بـود.‌ روشن‌ترین‌ مغزهای شهری چشم به انقلاب ایلی دوخته بودند. چپ و راست به‌هم آمیخته بود.‌ راهنماها‌ و راهزن‌ها در یک صف بودند. زبان‌های آتشین و قلم‌های سرکش به‌کار افتاده بودند. خاموش‌ها‌ و مصلحت‌اندیش‌ها را بـه بـاد تهمت می‌گرفتند و حتی خدمتگزاران را از خدماتی که‌ به‌ رضایت‌ مردم می‌انجامید پرهیز می‌دادند. از معلمان عشایری هم می‌خواستند که دست از کار بکشند‌ و به قیام بپیوندند.

گـردانندگان دسـتگاه من و همکارانم را ملامت می‌کردند و مـی‌گفتند:‌ «شـما‌ لاشه‌ تعفن حکومت را عطرآگین می‌کنید

چاره‌ای جز این جواب نداشتیم: «چرا خودتان در شهرها دست‌ از‌ مشاغل خود نمی‌کشید و بچه‌هایتان را به مدارس می‌فرستید؟»

دولتی‌ها هم دست‌ از‌ سر‌ مـا بـرنمی‌داشتند. یاری و همکاری می‌خواستند. نـیازمند خـبرگیر و خبررسان بودند. توپ و تشر می‌زدند.‌ تهدیدمان‌ می‌کردند.‌ زبان حالشان این بود: «بودجه داده‌ایم، قدرت داده‌ایم. باید امروز به‌درد دولت‌ بخورید.‌ وفای خود را به حکومت نشان دهید»

این‌ها را نیز بی‌پاسخ نمی‌گذاشتیم و مـی‌گفتیم: «اجـازه دهید‌ که‌ ما امروز بچه‌های عشایر را باسواد کنیم تا شما فردا گرفتار این‌گونه‌ ماجراها‌ نباشید. مدرسه‌های ما چادری است. جنس چادرها‌ از‌ کرباس‌ است. از آهن و سیمان نیست. با‌ کوچکترین‌ ندانم‌کاری چـادرهایمان آتـش می‌گیرند.»

طرفداران هـردو گروه گرفتار تعصب بودند. باسوادها حتی از‌ بی‌سوادها‌ هم متعصب‌تر بودند. غزل‌های سعدی‌ و حافظ را‌ هم،‌ اگر‌ این‌دو بـزرگوار زنده می‌شدند و به‌ فرمانشان‌ نمی‌رفتند به‌لجن می‌مالیدند.

من و دوستانم برسر آن بودیم کـه حـتی یـک‌ دبستان‌ را در خونین‌ترین مناطق نبردها نیز تعطیل‌ نکنیم. راه نه این‌ و نه آن را برگزیده بودیم.‌ راه‌ ظریف و دشواری بود در خودمان ایـن ‌ ‌هـوش و بصیرت را سراغ داشتیم‌ که‌ از چنان دالان تاریک و باریک‌ و پرپیچ و خم‌ بگذریم‌ و آلوده نشویم.

«اگر‌ قره‌قاج‌ نـبود»، ص127- 128

شـکنجه عشایر در دوران پهلوی

در تاریخ ننگین ستم‌هایی که بر‌ عشایر‌ رفته است شکنجه‌ها بیش از اعدام‌ها‌ سزاوار‌ لعنت و نـفرین‌ هستند،‌ و سیاهچال‌های زندان بیش‌ ازمقابر گورستان ترس و وحشت آفریده‌اند.

بوی باروت فضای فارس و کـهگیلویه را فراگرفت و بویراحمدها‌ که بـرای هـرج و مرج آماده‌تر‌ از‌ دیگران‌ بودند‌ در‌ کوهستانی به‌نام گجستان‌ آتش‌ بحران را به نقطه اوج رساندند و نزدیک به یکصدتن از سربازان و افسران را که‌ غالباً‌ از‌ کماندوهای دلیر هنگهای کرمانشاه بودند از میان‌ بردند.

این‌ کوهستان،‌ درست‌ در‌ چند کیلومتری تـنگ «تامرادی» قرار داشت، همان‌جا که سی‌سال پیش از آن قشون سرلشکر شیبانی تارومار گشته و مایه عبرت نوابغ نظامی نشده بود.

«اگر قره‌قاج نبود»،‌ ص 172-173

اختلاف قومی، فقر و...

هنگامی که شالوده‌ی اتحاد جامعه‌ای فرومی‌ریزد و اختلافات قـومی اوج مـی‌گیرد، پرده‌ای از ابهام چشم‌ها را از دیدار حقایق و مغزها را از داوری‌های‌ درست‌ بازمی‌دارد و گاه آتش کینه‌ها چنان زبانه می‌کشد که خدمتگزاران به‌جای فخر و سربلندی احساس خفت و خجلت می‌کنند.

من سال‌های بسیار سرپرست آموزگاران عشایری بـودم و درایـن زمینه‌ تجارب‌ تلخ دارم.

آموزگاران عشایری از حکومت‌های ایلی ناراضی و از حکومت مرکزی ناراضی‌تر بودند وگمان می‌کردند که کلید مشکلات دردست گره‌گشای آموزش و پرورش‌ است.  آنان نه آنقدر دلیر‌ بودند‌ که بـی‌پروا بـه میدان کارزار درآیند و نه آنچنان زبون که در کنار سوگواران خیمه‌های شادی برافرازند. باریکه راه پرسنگلاخ تعلیم و تربیت را‌ برگزیده‌ بودند، باریکه راه دور‌ و درازی که جانشان را به‌لب می‌رساند و روبه سوی بلندی‌ها و سبزی‌ها داشت.

آموزگاران عـشایری درتـلاش پیـگیر خویش با دو گروه مسلح سـروکار داشـتند، گـروهی که طبق قانون و گروه‌ دیگری‌ که برخلاف آن تفنگ بردوش داشتند.

همزیستی این دو گروه با هم، اگر چشم بینایی در میان بود دشوار نـبود.  هـستی هـیچ‌یک ملازمه با نیستی دیگری نداشت. در هر دو‌ گروه‌ اکـثریت عـظیم‌ با بی‌بضاعت‌ها بود و این همدردی کمی نبود.

سرباز گرسنه‌ای که اگر گرسنه نبود از سربازی معاف‌ شده بود و ژندارم نیمه‌گرسنه‌ای کـه اگـر نـیمه‌گرسنه نبود درگردنه‌ها‌ دیده‌بانی‌ نمی‌کرد‌ با کتیرازن قشقایی و بلوط چین بـویراحمدی جنگ و دعوایی نداشت. کتیرازنی که بوته خار می‌خراشید تا ‌‌با‌ شیره آن چرخ زندگی را بچرخاند و بلوط چینی که مـیوه درخـت جـنگلی‌ را‌ می‌چید‌ تا شکم فرزندش را سیر کند.

سردسته‌های این دو گروه بودند که از بـالا چـشمه‌ها‌ را گل‌آلود می‌کردند و به‌خاطرشان نمی‌رسید که در پایین هزاران مادر و خواهر‌ تشنه مشک‌هایشان را پر‌ می‌کنند‌ و نان‌های خشکشان را درآب فرو می‌برند.

زورمـندان دولت و ایـل بـودند که یکی از نبرد توموپیل و فتح دهلی و دیگری از تسخیر سمیرم و تصرف کازرون داسـتان می‌سرود.

آمـوزگاران‌ ایـلی همیشه در آرزوی آشتی و مهربانی بودند و تا آنجا که عقلشان قد می‌داد به انسان و به ایـران مـی‌اندیشیدند. آنـان دریافته بودند که تنها در سایه صلح و صفا‌ از‌ عهده انجام کارشان برمی‌آیند و برای آن‌که سـینه‌ها را از کـینه‌ها تهی سازند شب و روز می‌کوشیدند. حکایت معروف «موسی و شبان»، اثر جاویدان مولوی به‌شکل مـتداول‌ترین نـمایش مـدارس عشایری‌ درآمده‌ بود. این صدا در همه جا بلند بود:

تو برای وصـل کـردن آمدی

نی برای فصل‌کردن آمدی

«اگر قره‌قاج نبود»، ص169-170

گزارشی از گرسنگی و رنج عشایر

چندی پیش‌ از‌ یک مدرسه عشایری دیدن مـی‌کردم. کـودکی دسـتگاه گوارش را بر تخته سیاه کشید و از دهان و مری و معده سخن گفت که غذا چگونه از این مـجاری مـی‌گذرد‌ و تغییر‌ و تبدیل می‌یابد. گفتم غذا‌ چیست؟‌ گفت‌ نان. گفتم فقط نان؟ گـفت فـقط نان!

بـدون غذا، سالم نمی‌توان ماند. ما از هر نوع غذای مقوی محرومیم. کودکان ما‌ مزه‌ خاک‌ و گـل و سـنگ را بـه کرات چشیده‌اند‌ ولی‌ به شوکولات و شیرینی و میوه دسترسی ندارند. من از صفحات کـتاب‌های دبـستانی، هر جا که مزین و آراسته‌ به‌ تصاویر‌ میوه، شیرینی و مأکولات است و از خواص اغذیه متنوع‌ سخن مـی‌گوید خـجالت می‌کشم.

در نزدیکی یکی از قشلاقات ایلی، گروهی ایرانی و فرنگی سرگرم حفر چاه و اکتشاف‌ نـفت‌ هـستند و اردوی مجهز کوچکی دارند. کودکانی را در کنار این‌ اردو‌ دیـده‌ام کـه بـقایای اغذیه این مکتشفین خارجی و نیمه خارجی را بـا ولع مـی‌بلعند و بر‌ سر‌ قوطی‌های‌ تهی کنسرو با یکدیگر می‌جنگند.

نشان دادن تصاویر اغذیه در کتاب‌های درسی‌ و نـشان‌ دادن بـناهای باستانی و تاریخی به این قـبیل مـکتشفین شرم‌آور اسـت. فـقط بـا تاریخ‌ کهن‌ نمی‌توان‌ غرور را نگاه داشـت. بـین غرور و سیری و حقارت و گرسنگی ارتباطی منطقی‌ و اجتناب‌ناپذیر موجود است.

«اگر قره قاج نـبود»، ص 197 بـه نقل از خطابه‌ای‌ که‌ استاد‌ بهمن بـیگی در سن 49سالگی در دانشسرای تـربیت مـعلم عشایری در شیراز ایراد کرد.

زن‌ قشقایی

کـشور کـهنسال ایران، کشور حماسه‌های فردوسی، اندرزهای سعدی، غزل‌های حافظ، رباعیات خیام،‌ کشور‌ کاخ‌ها،‌ مـعبدها و مـسجدها می‌تواند بر خود ببالد کـه حـتی چـادرنشینانش نیز از غنای فـرهنگی سـتایش‌انگیزی‌ برخوردارند.

زنان ایلات جنوب و بـه ویـژه زنان قشقایی در ایجاد و نگهداری‌ این‌ غنای‌ فرهنگی سهم به سزایی دارند. هر بیننده هـنرشناسی بـا نگاهی به فرش‌های رنگین و گوناگون‌ قـشقایی‌ در‌ مـی‌یابد که مـن در گـفتار خـویش گرفتار گزافه‌گویی نیستم.

زن قشقایی در‌ کـشاکش‌ کوچهای بی‌پایان و درگیر و دار زندگی پرزحمت خود هیچگاه دست از کارهای هنری بر نمی‌دارد‌ و با آفرینش یـافته‌های پرنـقش و نگار، هر انسانی را که چشمی بـرای‌ دیـدن‌ دارد، شـیفته و مـفتون می‌سازد.

«بـه اجاقت‌ قسم»،‌ ص 82

حـرکت ایـل هیچیک از ایلات ایران‌ به‌ اندازه قشقایی حرکت نمی‌کند، راه نمی‌رود، بار نمی‌بندد، بار نمی‌گشاید، کوه و بیابان‌ نـمی‌پیماید.‌ ایـل قـشقایی این همه ستم‌ را‌ بیهوده نمی‌کشد.‌ این‌ ایـل‌ در پی بـهار اسـت، بـهاری پایـدار‌ و جـاویدان، بهاری از لب دریا تا قله‌های دنا!

«به اجاقت قسم» ص 82

زبان فارسی

من با آن که‌ در خانواده‌ای ترک زبان‌ به‌ دنیا آمده‌ام. عاشق بی‌قرار زبان‌ فارسی‌ هستم و از این حیث شباهت زیادی بـه مرحوم سلطان محمود غزنوی دارم. آن‌ مرحوم هم با آن که‌ در‌ خانواده‌ای‌ ترک زبان به‌ دنیا‌ آمده بود عاشق زبان‌ فارسی‌ بود و دربار باشکوهش را پر کرده بود از شاعران فارسی‌گو.

پیش خودتان بماند‌ و جایی درز نـکند، تـرک زبان‌های آسیای‌ میانه،‌ دور و نزدیک‌ بلاهای‌ بزرگی برای ایران و همسایگان ایران بوده‌اند، آنها با قوم و خویش‌های تاتار و مغولشان جز قتل و غارت‌ سوغات‌ دیگری برای مردم سرزمین ما نداشته‌اند‌ ولی‌ انـصافن فـهمیده‌ یا‌ نفهمیده از عهده‌ انجام‌ یک خدمت عظیم فرهنگی هم برآمده‌اند کمک به رواج زبان فارسی.

«به اجاقت قسم»، ص 125

زمینه ها و نموهای رمانتیسم در «بخارای من؛ ایل من»

علیرضا شعبانلو

فصلنامه‌ی متن‌پژوهی ادبی – زمستان 1390 شماره‌ی 50

 

چکیده

در این مقاله، زمینه‌ها و نمودهای رمانتیسم در آثار داستانی محمد بهمن‌بیگی بررسی شده است. با وقوع تحولات اجتماعی و سیاسی در ایران و آشنایی ایرانیان با ادب و فرهنگ اروپایی، در اواخر دوره‌ی مشروطه و دوران پهلوی، زمینه برای رواج آثار رمانتیک غربی و ترجمه‌های آن در میان ایرانیان فراهم شد. بهمن‌بیگی از یک سو تحت تاثیر فضای سیاسی و اجتماعی حاکم بر جامعه، از دیگر سو بر اثر ویژگی‌های شخصیتی، تجانس روحی، نوع زندگی در میان ایل، گرفتاری‌های دوران تبعید و دوری از خانواده، در نوشته‌های خود به مکتب رمانتیسم گرایش یافت؛ اما از جنبه‌های افراطی رمانتیسم پرهیخت و با تلطیف ویژگی‌های آن، آثاری دل‌انگیز و دل‌نشین، که در مرز میان حقیقت و خیال هستند، به وجود آورد. جنبه‌های تخیلی و حقیقت‌نمایی آثار او، چنان در هم آمیخته‌اند که تمییز آن‌ها بسی دشوار است.

کلیدواژه‌ها : بهمن‌بیگی، رمانتیسم، داستان، بخارای من؛ ایل من

مقدمه

محمد بهمن‌بیگی از نویسندگان توانا و خوش‌بیانی است که نوشته‌هایش نو و بدیع است و نشان تقلید در آن‌ها دیده نمی شود. با‌ آنکه آثارش در میان مردم و بسیاری از اهل قلم و فضل مقبول واقع شده و بارها چاپ شده‌اند، اما محققین و دانشگاهیان درباره‌ی آن‌ها بسیار کم نوشته اند. نگارندگان برای ادای دین به این معلم بزرگ و به دلیل تازگی و اهمیت موضوع، به نوشتن این مقاله دست یازیدند.

بهمن‌بیگی در سال 1299 هجری شمسی، در یک خانواده‌ی عشایری از ایل بزرگ قشقایی به دنیا آمد. تحصیلاتش در شیراز و تهران ادامه داد و در رشته‌ی حقوق فارغ‌التحصیل شد. زمانی که ایرانیان از یک سو با زبان و فرهنگ اروپاییان آشنا شده بودند و بسیاری از آثار نویسندگان اروپایی به ویژه رمانتیک‌ها به فارسی ترجمه شده بود و از سوی دیگر پس از انقلاب مشروطه، با پیدایش جنبش‌های انقلابی و آزادیخواهانه و با تغییر اوضاع سیاسی و اجتماعی ایرانیان در دوره‌ی حکومت رضاخان و پسرش که بسیار به دوره‌ی انقلاب صنعتی اروپا شبیه بود و دولت در پی آن بود تا با اسکان عشایر و اصلاحات ارضی و روی‌آوری به فرهنگ و تمدن اروپایی، به اروپاییان تشبه کند و با ویران کردن روستاها، شهرها را بسازد، زمینه‌های پذیرش رمانتیسم در ایران به وجود آمد و شاعرانی چون میرزاده‌ی عشقی (در سه تابلو)، عارف قزوینی، نمیا یوشیج (در افسانه)، شهریار، توللی و مشیری به سرودن اشعار رمانتیک روی آوردند و نویسندگانی چون حاج زین‌العابدین مراغه‌ای (در سیاحت‌نامه‌ی ابراهیم بیک)، میرزا عبدالرحیم طالبوف (در مسالک المحسنین و کتاب احمد)، صادق هدایت (در بوف کور) و بزرگ علوی (در چشم‌هایش) برخی جنبه‌های رمانتیسم را در داستان‌های خود بروز دادند.

ادبیات داستانی رمانتیک بیشتر « در دو زمینه‌ی اصلی جلوه کرده و بر دو موضوع متمرکز شده است: موضوع حدیث نفس یا اعترافات، و موضوعات تاریخی» (فورست، 1380:87). بهمن‌بیگی از نویسندگانی است که با آثار داستان‌نویسان فارسی از اواخر مشروطیت تا انقلاب اسلامی و سال‌های بعد از آن آشنا بوده‌است و به دلیل آشنایی با زبان‌های فرانسه، آلمانی و انگلیسی بسیاری از آثار ادبی به این سه زبان را مطالعه کرده و به رموز و ویژگی‌های آن‌ها آگاهی یافته است. وی با گوش سپردن به این پند مولوی:

خوشتر آن باشد که سر دلبران       گفته آید در حدیث دیگران

موضوعات مربوط به حدیث نفس را درون موضوعات تاریخی گنجانده است.

بهمن‌بیگی «از سر شیفتگی به گذشته‌ی ایل و با شوری رمانتیک می‌نویسد. او از ورای خاطرات دوران کودکی و نوجوانی خود، به فراز  و فرودهای ایل قشقایی در تاریخ معاصر می‌پردازد. و با توصیف ماجراهایی که بر خان‌های بزرگوار و مردان همه چیز تمام ایل می گذرد، تصویری آرمانی از گذشته‌ای فنا شده ارائه می‌دهد؛ و صحنه‌هایی دلتنگ کننده و غربت زده از زندگی عاشق‌پیشگان شیفته‌جان ایل تصویر می‌کند» (میرعابدینی،1380ج3:860).

آثار وی عبارتند از «عرف و عادت در عشایر فارس»، «بخارای من، ایل من»، «به اجاقت قسم»، «اگر قره قاج نبود» و «طلای شهامت». وی در تمام این آثار به شرح و معرفی عقاید و باورها و فرهنگ و رسوم ایل قشقایی پرداخته است. کتاب «عرف و عدات در عشایر فارس» گزارشی دقیق از زندگی و عقاید و مراسم ایل قشقایی است و دیگر آثارش گزارش‌هایی از سال‌ها خدمت برای آموزش عشایر است که از این میان کتاب «بخارای من ایل من» صبغه‌ی داستانی دارد و با احساس و عشق و عاطفه درآمیخته است.

به گمان نگارندگان، شاهکار بهمن‌بیگی، کتاب «بخارای من ایل من» است که نوزده داستان را شامل می‌گردد و با زبانی به سادگی و صمیمیت دل عشایر و به استحکام و استواری قامت آنان نوشته شده است. سخن بهمن‌بیگی در این کتاب، سه ویژگی بارز دارد: « یکی آن‌که گاهی رمانتیک است، اما نه مهوع. کلمات سوزناک و عاشقانه، از آن‌ها که برای دوستان دوره‌ی نوجوانی از قلمش ریخته می‌شد در این نوشته‌ها است اما زننده نیست، خوش‌آیند است. دیگر آن‌که طبیعت‌شناس است. به خوب توانسته است با کلمات ساده و بی‌پیرایه، مرغزارها، کوهسارها، لاله‌زارها، گوسفندسراها و آواز پرندگان را به خواننده بشناساند» (افشار، نقل از زندگی‌نامه بهمن بیگی:113) و سومین ویژگی آن داشتن طنز اجتماعی گزنده و متعالی است که بدین روش نقد بسیاری از خرافات رایج در میان ایل، نابرابری‌های اجتماعی و طبقاتی و جنسیتی، بی‌عدالتی‌های دولتی‌ها و ... می‌پردازد. با توجه به این ویژگی‌های داستان‌های بهمن‌بیگی در «بخارای من، ایل من»، در این گفتار برآنیم تا بخشی از زمینه‌ها و نمودهای رمانتیسم را در این آثر بازنماییم.

مکتب رمانتیسم در اواخر قرن هجده میلادی با قیام طبقه‌ی متوسط جامعه در برابر طبقه‌ی اشراف حاکم و کوشش برای تحدید اختیارات و تضعیف قدرت آنان در انگلستان پیدا شد و پس از آن در دیگر کشورهای اروپایی نیز رواج یافت. رمانتیسم با همه‌ی اصول و بنیان‌های مکتب کلاسیسم به مخالفت برخاست و درصدد تخریب آن برآمد، زیرا مکتب کلاسیسم حامی طبقه‌ی حاکم بود. برخلاف کلاسیسم که خردگرا بود و به زیبایی و حقیقت کلی باور داشت و معتقد بود «اساس فلسفه‌ی زیبایی و ادب، عقل است، به نظر رمانتیسم قلب و عاطفه منبع زیبایی و ادب می‌باشد» (غنیمی هلال،1373: ص63). آنان برای انسان به عنوان انسان احترام قائل بودند و عشق می‌ورزیدند و تفاوت طبقاتی و ثروت و دیگر امتیازات اجتماعی را نمی‌پسندیدند و معتقد به اجرای عدالت و انصاف در میان همه‌ی اقشار جامعه بودند. رمانتیسم مکتبی انقلابی بود که قید و بندهای مکتب کلاسیک گسست و روح و اندیشه نویسنده و شاعر را برای پیمودن عوالم خیال آزاد کرد. غم‌گرایی، ناسیونالیسم، آزادی، فردگرایی، طبیعت‌گرایی، حمایت از طبقات محروم جامعه، فمنیسم، و گریز به زمان و مکان گذشته، از موضوعات مورد علاقه و بن مایه‌های اصلی این مکتب است. رمانتیسم در میانه‌ی قرن نوزده در اروپا افول کرد، اما در دیگر نقاط جهان از جمله در ایران جریان داشت. اکنون زمینه ها و نمودهای این مکتب را در داستان‌های «بخارای من ایل من» برمی رسیم.

الف: زمینه‌های گرایش بهمن‌بیگی به رمانتیسم

دلایل گرایش بهمن‌بیگی به رمانتیسم دوگونه است: یکی از انگیزه‌های درونی و شخصیتی وی؛ دیگر انگیزه‌های بیرونی از قبیل شرایط اجتماعی و سیاسی زمان.

1- انگیزه‌های درونی و شخصیتی:  نوع زندگی وی و قهرمانان داستان‌هایش و موضوعات مطرح شده در این داستان‌‌ها، یکی از دلایل وجود وجوه رمانتیک در داستان‌‌های بهمن‌بیگی است. زندگی در دامن ایل و طبیعت و موسیقی و عشق‌های میان دختران و پسران عشایر خود رمانتیک است. زندگی ایلی به دلیل داشتن شیوه‌ی کهن و بدوی زیستی و داشتن بسیاری از فرهنگ‌های اساطیری و باورهای خرافی رایج در میان ایل، از دیدگاه یک شهرنشین بیش از آن که به حقیقت ماننده باشد، به اسطوره ماننده است؛ بیش از آن که خردپذیر و مقنع عقل شهری باشد؛ اقناع کننده دل است. از این رو به گمان نگارندگان، بهمن‌بیگی حتا اگر گزارش دقیق زندگی عشایری را بدون دخالت عنصر تخیل می‌نوشت، با همان دقتی که در «عرف و عادت در عشایر فارس» گزارش کرده، باز رمانتیک می‌شد و درست مثل شاخه‌ی زرین گنجینه‌ی اساطیر فریزر. به سخنی دیگر، زندگی عشایری از وجوه متعدد با زندگی انسان‌های زمان اساطیری شباهت دارد و هنوز در بسیاری از جهات همان بینش اساطیری بر عشایر حاکم است. هرگونه گزارش از این زندگی، بی‌گمان رمانتیک خواهد بود. گزارش تولد نویسنده گواه این ادعاست. در این گزارش عناصری چون اجنه و شیاطین و شیهه مادیان برای ترساندن و راندن اجنه، فضا را برای شهرنشینان که در زایشگاه‌های مدرن زاده می‌شوند، بسیار وهم آلود و اساطیری می‌کند، ولی برای ایلیاتی سراسر حقیقت است:

 «من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم. روز تولدم مادیانی را دور از کره‌ی شیری نگاه داشتند و تا                       شیهه بکشد. در آن ایام، اجنه و شیاطین از شیهه‌ی اسب وحشت داشتند!» (بهمن‌بیگی،1369:9).

بهمن‌بیگی خود نیز به این امر اشاره دارد:

 «معمولن موضوع داستان را در ذهن خویش می‌پرورم و با شخصیت‌ها و تیپ‌های آن تفاهم پیدا  می کنم، بعد، از محفوظات و خاطراتم استفاده می‌کنم و با اندکی خیال‌پروری چیزی می‌نویسم. بیشتر به چیزهایی تکیه می‌کنم که بدان‌ها اطمینان دارم و در واقع عنصر تخیل، وجه غالب در این گونه نوشته‌های من نیست. می‌توانم ادعا کنم که هیچ یکی از داستان ها نیست که صرفن با خیال پدید آمده باشند، همه‌ی آن‌ها به مبانی واقعی یا شبه واقعی تکیه دارند»(همان،1388 ب:254).

دیگر عوامل گرایش بهمن‌بیگی به رمانتیسم، زندگی فقیرانه‌ی او و خانواده اش در زمان تبعید و عشق‌ورزی های دوران جوانی است. زندگی در تبعید، خانواده‌ی بهمن‌بیگی را گرفتار فقر شدید کرده بود و به گفته‌ی خودش «رنج کوچک من از فقر بود، رنج بزرگم از استتار فقر بود» (همان، الف:70). بهمن‌بیگی فقط با گریز به عوالم خیال و زندگی در گذشته ایل می‌توانست درد خود را التیام بخشد.

از سوی دیگر او به عنوان یکی از شاگردان دکتر حمیدی شیرازی، عاشق دختری بود و عشق را نیز تجربه کرده بود. عشق او چنان که از گفته‌ی خودش بر می‌آید از بسیاری جهات به عشق‌ورزی‌های عشاق رمانتیک شبیه بود:

«کار عشق و عاشقی ما خیلی سهل و آسان می‌گذشت؛ عشاق بردبار پاکبازی بودیم. از رسوایی و بی حیایی پرهیز داشتیم. از غم و غصه خوشمان می‌آمد. خودمان را به زحمت نمی‌انداختیم. دنبال وصال نبودیم، از رنج فراق لذت می‌بردیم. دلخوش بودیم که دور و بر مدارس دخترانه پرسه بزنیم، چهره‌ی معشوقه را از دور ببینیم و آهی بکشیم» (همان:78)

این تجربیات بهمن‌بیگی مطمئنن متاثر از ترجمه‌های آثار رمانتیک اروپایی بوده است و در آن روزگار، خوانندگان این آثار سعی می‌کردند تا رفتار و کردار قهرمانان داستان را تکرار کرده و مانند آن‌ها زندگی کنند.

2- انگیزه‌های بیرونی:  همان‌گونه که جنبش رمانتیسم در المان زاده شد، «اما از مرزهای آلمان فراتر رفت و در هر کشوری که نوعی نارضایی اجتماعی وجود داشت رخنه کرد، خاصه کشورهایی که زیر چکمه‌ی مشتی برگزیدگان خشن و سرکوبگر یا مردانی بی‌کفایت بودند» (برلین، 1385:211)، در ایران نیز خفقان سیاسی حاکم بر فضای جامعه در زمان رضاشاه، راه ورود ادبا و نویسندگان به عرصه‌ها و موضوعات سیاسی و اجتماعی را بسته بود و روشنگری و خردگرایی را برای خود خطرناک می‌دید و می‌کوشید تا با مخدرات عشق و عرفان، بر جامعه سلطه داشته باشد. از این رو برای نویسندگان و ادبا چاره ای جز نوشتن و یا ترجمه‌ی داستان‌های عاشقانه و سرودن اشعار زلال و ژرف از «معاشقه سرو و قمری و لاله» باقی نمی ماند. بهمن‌بیگی خود به این امر اشاره دارد:

«دوران قدرت رضاشاهی بود. ورود در سیاست اکیدن ممنوع و پرخطر بود. در عوض عشق و عاشقی در میان جوانان رونق بسیار داشت. چاپ کتاب‌های سیاسی و بودار به هیچ‌وجه میسر نبود. لیکن تا بخواهی انتشار کتاب‌های عشقی معمول و متداول بود. مرحوم حسینعلی مستعان اول هر ماه بدون ساعتی تاخیر یک کتاب سوزناک عشقی بیرون می‌داد. ترجمه‌های ترانه های عاشقانه باب روز بود. گویندگان و شاعران رمانتیک مغرب و مترجمان عاشق‌پیشه آنان غوغایی به پا کرده بودند. لامارتین فرانسوی، هاینه آلمانی و بایرون انگلیسی در آسمان ادب ایران می درخشیدند. از شاعران خودمانی هم کسانی از قبیل وحشی بافقی مشتری فراوان داشتند (همان: ص 77).

ب: نمودهای رمانتیسم در بخارای من ایل من

1. عشق و احساس: یکی از ویژگی‌های رمانتیسم در اروپا، توجه فراوان به عشق و احساس و اعتقاد به اصالت آن‌ها در اثر ادبی است. بهمن‌بیگی در دوران جوانی «دل در گرو یاری شورانگیز داشت و نامه‌های دلنشینی برای او می‌نوشت...، اما همین که احساس کرد زبان او نمی‌تواند مکنونات ضمیرش را بازگو کند، خیلی عاقلانه کنار کشید و ذوق و استعداد و عشق خود را یکسره نثار ایل کرد» (باقر پرهام، نقل از زندگی‌نامه بهمن‌بیگی:123). بنابر این معشوق بهمن‌بیگی ایل اوست با هر آن‌چه دراوست: اهالی ایل، اسب، صحرا، طبیعت، چادر، فرهنگ مردم، خرافات، دادها و بیدادها. از این رو جدایی او از ایل سخت‌ترین و دردناک‌ترین دردهاست. او این درد را با واژگانی مملو از احساس و عاطفه، همراه با آه‌های سوزناکی که از سینه‌ی مجنون‌ها و فرهادها بر می‌آید، بیان می کند.

«با بدنم به تهران آمدم، ولی روحم در ایل ماند. در میان آن دو کوه سبز و سفید، در کنار آن چشمه‌های نازنین، توی آن چادر سیاه، در آغوش آن مادر مهربان. وسوسه‌ی موهوم ترقی، این واژه‌ی دو پهلوی کشدار مانند شمشیری بران وجودم را به دو نیم کرده بود. نیمی را در ایل نهادم و با نیم دیگر به پایتخت آمدم» (بهمن‌بیگی، 1369:16).

این عاشق مهجور، سرانجام، کار اداری در پایتخت را رها می‌کند و به دامان همین معشوق باز می‌گردد.

سخنان او درباره‌ی ایل از زیان یک عاشق شیفته‌ی ایل گفته می‌شود، از این رو در اکثر اوقات فقط زیبایی‌ها و خوبی‌ها بیان می‌شوند و خواننده آرزو دارد که ایلی باشد. اما واقعیت‌های دیگری نیز وجود داشته و دارد که همان معایب زندگی چادرنشینی است. بهمن‌بیگی به این رویه زندگی ایل نیز اندک اشاراتی دارد: « در نظر ترک، بهترین خان، خانی بود که ایل را از خطر زراعت و باغ‌داری حفظ کند و دیوارها را روی دیوارکش‌ها فرو ریزد»(همان:181). البته این اشارات در حدی نیست که بتواند از حسن ظن خواننده به ایل، چیزی بکاهد.

2- زبان ساده و عاطفی و شعری: زبان بهمن‌بیگی بسیار صمیمی است. جملات کوتاه او نشان از عشق و احساسی باشکوه دارد که بر سراسر وجود نویسنده چیره است و عنان اختیار قلم را از دست او ستانده و جملات را با تپش قلب عاشق هماهنگ ساخته و بریده بریده بر روی کاغذ رانده است؛ از این رو نوشته‌های او چونان نوار قلب وی است که تمام هیجانات و افت و خیزهای قلب وی را می‌توان در آن مشاهده کرد( نمونه‌های این نثر را در مثال‌های گذشته می‌بینیم که در این‌جا نیازی به تکرار نیست). نثر وی با وجود سادگی، از بن‌مایه های شعری نیز خالی نیست. توصیفات و تشبیهات زیبا و استعارات بدیع در کنار زبان آهنگین و مسجع، نثر او را به شعر شبیه کرده است.

«شاه میرزا، استاد فن خود بود. گاه شاد و زلال و گاه گرفته و غم‌آلود می‌نواخت. گاه جویباری سبک سیر می‌شد و از بلندترین قله‌های امید به سوی جلگه‌های سرسبز آرزو روان می گشت و گاه سیلس دمان می‌گشت و مواج و خروشان، چرخ را که به مرادش نمی گردید بر هم می‌زد» (همان:133)

«هر تاری از دشت و راغی و هر پودی از درد و داغی سخن می‌گفت» (همان:207)

«آب نهر مثل یک عروس زیبا جعبه‌ی جواهرش را گشوده سر و تن را به هزار آیین زینت داده بود. با آبشار سفید و درخشانش حمایلی از الماس بر گردن آویخته بود. سر بر یکی از قله‌های دنا نهاده پاها را در رودخانه ای زلال فرو برده بود. یک وجب سنگ و خاک نداشت. همه جا گرد زمرد پاشیده بود» (همان:320).

3- غم غربت:  غم شیرین غربت هیچگاه دست از دامن دل بهمن‌بیگی بر نمی دارد؛ او هنگام دوری از ایل، با مرور خاطرات ایل و امید برگشت به آن، زندگی می‌کند. خاطرات شیرین زندگی ایلی البته به دستیاری روحیه‌ی عشایری که نمی‌گذارد یک ایلیاتی، پای‌بند خشت و گل گردد و محصور در و دیوار باشد، به حکم این بیت مولوی:

                  چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم        بگریزم از عمارت سخن خراب گویم

او را از تهران و نیویورک به آغوش ایل می‌کشاند و هنگامی هم که در میان ایل است با تحسر به گذشته‌ی درخشان و شکوهمند مردمان ایل، و مراتع بزرگ و سرسبز و کسترده‌ی ایل قشقایی که مایه‌ی مباهات عشایر بود و با تخته قاپو شدن آن‌ها همگی از دست رفته بود، می نگرد. او این دلبستگی به زادگاه و تبار را «بیماری قدیمی» نام می نهد. بیماری ای که با آب و گلش درآمیخته است:

«کم کم خسته شدم. آتش شور و شوقم به سردی گرایید. شک و نومیدی مثل دو دشمن نامرئی در کمینم بودند و روزگار گذشته‌ام دستاویزی یافت که با خاطره‌های شیرین خود سر از خواب گران بردارد و با یک بیماری قدیمی که من آن را بیماری ایل نامیده‌ام دست به گریبانم کند. این بیماری از جنس بیماری‌های دیگر نبود. درد نداشت ولی از همه‌ی دردها سنگین‌تر بود. من از تحولات روحی خود بی‌خبر نبودم و می دانستم که در گوشه‌ای از زوایای هستی پیچیده‌ام، هسته‌ی کوچک این بیماری نهفته است، لیکن گمان نمی‌کردم که بتواند به این زودی زنجیر بگسلد و نیرو بگیرد. خسته می‌شدم. درمی ماندم. احساس تنهایی و بی‌کسی می‌کردم. یاد یار و دیار آزارم می‌داد. خیابان‌های دراز را به امید نگاهی آشنا و سلامی گرم زیر پا می‌گذاشتم. ولی همنفس و همکلامی نمی‌دیدم.» (همان،1388 الف: 133).

تبعید خانواده بهمن‌بیگی به تهران، آن‌ها را دچار مشکلات و مصیبت‌های بی‌شماری کرده و از بهشت به دوزخ رانده بود و فقط یاد روزگاران خوش گذشته می‌توانست مرهم زخمشان باشد:

«برای کسانی که در کنار گواراترین چشمه‌ها چادر می افراشتند، آب انبار آن روزی تهران مصیبت بود. برای کسانی که به آتش سرخ بن و بلوط خو گرفته بودند، زغال منقل و نفت بخاری آفت بود. برای کسانی که فارس زیبا و پهناور، میدان تاخت و تازش بود، زندگی در یک کوچه‌ی تنگ و خاک‌آلود، مرگ و نیستی بود» (همان، 1388 ب:10).

4- تخیل: در آثار ادبی توصیفی، هنرمند به عنوان واسطه ای میان ماده‌ی کار (مثلن طبیعت و مظاهر آن) و مصرف کننده (خواننده) قرار می‌گیرد و می‌کوشد تا تاثرات و لذت‌هایی را که از موضوع و ماده‌ی کاربرده، به خواننده منتقل کند. فقط نویسندگان چیره‌دست و آن‌هایی که از زوایا و خبایای دل خود آگاهند و زبانشان در خدمت دلشان است، می‌توانند هر چه را دیده‌اند بازگویند و احساسی برابر با احساس خود یا بیشتر از آن در خواننده برانگیزند.

قدرت تخیل و تخییل را در نثر بهمن‌بیگی به خوبی می توان دید. وی با چیره‌دستی تمام، دنیای خود را که در آن حقیقت و خیال در آمیخته‌اند، به خواننده نشان می‌دهد و قوه‌ی تخیل او را بر می‌انگیزد. به نظر نگارندگان تاثیر نوشته‌های بهمن‌بیگی در شنونده بیش از تاثر او از ایل و طبیعت است. این نکته را از عنوان «بخارای من ایل من» می‌توان دریافت. وقتی که با دقت بی‌نظیر و بیان ساده و عاشقانه که مثل زبان کودکان بی‌تکلف و ترجمان بلافصل دل است، غم شیرین غربت و دروی از ایل و آرزوی رسیدن دگربار به دامن مام ایل را بیان می‌کند؛ چنان حس همدردی و دلسوزی در وجود خواننده برمی‌انگیزد که روح خواننده، کالبد خود را وا می‌نهد و در تن راوی حلول می‌کند؛ به طوری که با برگشتن راوی به دامن ایل، گویی خواننده به آغوش مادرش برگشته است.

البته وقتی سخن از دقت بی‌نظیر بهمن‌بیگی به میان می آید به معنای آن نیست که وی مانند منوچهری تصویرگر صرف است. با آن که وی گاهی جزء جزء چیزی را توصیف می‌کند این توصیفات او، عکس و نقاشی آن چیز نیست، زیرا هر یک از اجزاء را در فضایی تخیلی و موهوم توصیف می‌کند و نهایتن تصویری مینیاتوری از کل به دست می‌دهد مثل توصیف اندام دختر ایلخانی:

«دختر ایلخانی طنازترین دختر ایل بود. چشم سیاهش را هیچ آهویی نداشت. نگاهش از میان مژه‌های پرپشت بلندش به دشواری عبور می‌کرد و به آسانی بر دل می نشست. امواج جاذبه‌اش پیر و جوان نمی‌شناخت. کلام شیرینش را لکنتی در زبان شیرین‌تر کرده بود. شکلش در خیال نمی گنجید. رنگ چهره‌اش از چشم می‌گریخت. مثل پری‌ها بود. افسانه‌های کهن را جان تازه می‌بخشید» (همان:45).

او بنای داستان‌های خود را یکسره بر تخیا ننهاده است و حتا توصیفات و عناصر داستان‌هایش نیز بالکل تخیلی نیستند، بلکه تخیل در داستان‌های وی، چاشنی حقایق و مانند نمک طعام است. برخی از موراد تخیل در نوشته‌های او انگیخته‌ی حس و عاطفه‌ی شدید وی به ایل است و با اندیشه و طرح قبلی پی‌ریز نشده است.

5- گرایش به طبیعت:  بهمن‌بیگی در داستان‌های «بخارای من ایل من» از عشق رمانتیک به فرد خاص به صورت آشکار و مستقیم سخن نمی‌گوید. او با عدول از عشق‌ورزی‌های رمانتیک، به توصیف عاشقانه مظاهر ایل و زندگی عشایری می‌پردازد. او یال و دم اسب و حرکات و دلفریبی‌های این حیوان را زیباتر از زلف دختران و دلبری‌های آنان وصف می‌کند. طبیعت ییلاق و قشلاق ایل خود را بر تمام دنیا مرجح می داند و بیشتر از هر جای دیگر دوست دارد. ستایش از طبیعت، یکی از بن‌مایه‌های اصلی نوشته‌های اوست؛ اعم از گزارش و داستان.

زندگی ایلی در دل طبیعت می‌گذرد. نمی‌شود داستان ایل را نوشت و از دشت، کوه، صحرا، زیبایی‌های بهار، حیوانات، پرندگان، باران و سیل، طلوع و غروب خورشید و ماه سخن نگفت و یا دلبستگی و پیوندهای اهل ایل با طبیعت و مظاهر آن را بیان نکرد. از این رو داستان‌های بهمن‌بیگی نیز چونان زندگی افراد ایل در صفحه‌ی طبیعت می‌گذرد و طبیعت‌گرایی به میل و خواست نویسنده نیست بلکه جزء ناگزیری است که حوادث داستان در آن شکل می‌گیرد.

طبیعت در نگاه اهالی ایل بیش از یک فصل ندارد و آن هم بهار است. به همین دلیل بیشترین توصیفات از طبیعت بهاری است از رودهای خروشان و دشت‌های سبز و گل‌های شکفته.

6- گریز از زندگی شهری و ستایش ایل: از یک سو در جهان مدرن همه چیز در تصرف زمان و تاریخ است و انسان بحران‌زده عصر صنعت نیز به عنوان موجودی بسیار ضعیف و ناتوان، اسیر دست زمان است؛ مانند نقطه در میان دایره‌ی زمان گرفتار گشته و بازیچه‌ی ایام است. انسان زمان ما «چون پذیرفته است که سرنوشت او را تاریخ تعیین می‌کند و زندگی او در زمان و مرگ خاتمه می‌پذیرد، لذا از آینده هراسان است. در زندگی ‌اش دچار یاس می‌شود، اضطراب و نگرانی جانش را تاریک می‌کند، حیاتش به یاوگی می‌گراید و در نهایت تبدیل می‌شود به پوچی، عدم و تهیگی» (الیاده، 1384: 8-9). او تنها راه چاره را در این می‌بیند که به آغوش روزگار گذشته بگریزد. یا به عبارتی دیگر با تسلط بر چرخ زمان، آ« را از گردش باز دارد و در صورت امکان، آن را به گذشته‌ها برگرداند و در زمان گذشته، زمان را تکرار کند. گذشته‌هایی که فقط شیرینی‌ها و خوشی‌هایش در یاد و اندیشه‌ی او مانده است و یا دست کم خوب و بد آن را تجربه کرده و زیسته است و اتفاقی ناشناخته ندارد که از آن بترسد. لذا حوادث ناگوار آن را غربال می‌کند و زندگی و جهان واقعی گذشته را در زمان حال به زندگی و جهانی آرمانی تبدیل می‌کند.

این آرمان و آرزو برای عشایر – از یک منظر – امری محقق است و آن‌ها بر زمان و مکان چیره‌اند. زیرا به میل خود می‌توانند بر درازای بهار و اعتدالش بیفزایند و از گرمای تابستان و سرمای زمستان بکاهند. از دید دیگر می توان گفت: عشایر نیز مغلوب زمان‌اند و از دست زمان می‌گریزند.

رمانتیک‌ها «جهد داشتند از ناملایمات و دشواری‌های دنیای صنعتی به جهانی موهوم و خیال‌انگیز»(سیروس پرهام،1353:95) بگریزند. و در اوهام خود در کمال کاهلی و تن‌پروری زندگی کنند. بهمن‌بیگی خود چنین کاری کرد از تهران و نیویورک و ... گریخت اما نه به جهان موهوم و خیالی، بلکه به دامن ایل ( که خود جهانی واقعی اما مملو از وهم و خیال است) گریخت. وی برخلاف رمانتیک‌ها هیچ‌گاه گوشه‌گیر نشد، بلکه چون رود قره‌قاج در حرکت و کوشش ایستاد و بیست و شش سال تمام بر زین اسب نشست و مدارس عشایری را راه انداخت و اداره کرد و از میان دانش‌آموزان عشایر معلمان آینده‌ی عشایر را پرورد. او با نگاه و اندیشه‌ی رمانتیک به مبارزه با رمانتیسم برخاست و با آگاهی بخشیدن به عشایر و باسواد کردن آن‌ها، زمینه را برای شهرنشین شدنشان فراهم ساخت.

از سوی دیگر انسان رمانتیک به دلیل عاطفی و احساساتی بودن، به برقراری روابط عاطفی با دیگران بسیار نیازمند است. وقتی که وی در یک جامعه‌ی شهری قرار می‌گیرد- جامعه‌ای که میلیون‌ها انسان در کنار هم ولی بسیار دور از هم زندگی می‌کنند- و نیازهای عاطفی او برآورده نمی‌شود، از تمدن و شهر و عقلانیت که موانع اصلی بریده‌شدن پیوندها هستند، می‌گریزد و به بدویت و روستا یا شهر قدیمی پناه می‌برد؛ جایی که دل‌ها در آن‌جا بیشتر به هم نزدیکند. لذا از منظر انسان رمانتیک، صنعت و تمدن و شهرنشینی عوارض گریز از اصالت و ریشه‌های طبیعی زندگی هستند. برای داشتن زندگی انسانی‌تر (عاطفی‌تر) باید به اصالت برگشت. اصالت در زندگی بدوی و رهایی از عقال عقل است.

با رسیدن به زندگی بدوی می‌توان روح را چون اسبی وحشی در مرغزار آرزوها رها کرد تا به هر سو که می‌خواهد بتازد و در برابر هیچ مانعی از قبیل قوانین و مقررات و  و محدودیت‌های شهری سر فرو نیارد و سرسپرده هیچ دولت و حکومتی نباشد و در چهاردیواری خانه محصور نگردد. از این رو بهمن‌بیگی بر این باور است که تمام بی‌هنری‌ها پس از اسکان گریبانگیر ایل شده است. وی در پایان داستان «قلی» نیز از زبان قلی بسیاری از معایب شهر را برمی‌شمارد و به خواننده توصیه می‌کند هرگز به شهر نرود:

[قلی]«گفت ایل را هیچ‌گاه ترک مکن. همیشه در ایل بمان. اسم شهر را مبر. هیچ وقت به شیراز مرو.... شیراز جهنم بود. شهر جهنم بود. ایل را ترک مکن. همیشه در ایل بمان. هیچگاه به شهر مرو. اگر دو روز بیشتر در شهر مانده بودم، دیوانه می‌شدم» (بهمن‌بیگی، 1369: 190).

مردم ایل نه تنها شهر و شهری‌ها را نمی پذیرفتند بلکه هر کسی را که مدتی در شهر گذرانده بود یا شبیه شهری‌ها شده بود نیز نمی‌پذیرفتند. نمونه‌ی ایرن افراد «ایمور» است. وی که در ایل پرورش یافته بود، اتفاقن از تهران و دانشکده‌ی پزشکی سر درآورده بود. پس از آموختن دانش پزشکی، با امید خدمت به مردمان ایل خود، به نزد آنان برگشته بود. اما رمالان و پیرزنان و جادوگران که با آمدن ایمور، کاسبی خود را رو به اضمحلال می‌دیدند، بنای مخالفت با او را نهادند. او را به بی‌اخلاقی متهم کردند، زیرا به بهانه‌ی تب، دست دختران و زنان را لمس می‌کرد یا به بهانه‌ی خروسک، گلو و سینه‌ی دختران را می‌دید. سرانجام او را متهم کردند که «مامور تهران است و مامور فرنگی است و از جانب کافرها آمده است که راه و رسم ایل را به هم بزند»(همان:77). چون به خان احترام نمی‌گذاشت و در سایه‌ی درختان دخیل بسته نمی‌نشست و به زیارت نمی‌رفت، پس خونش باید حلال باشد.

7- ستایش دیوانگی: افزون بر آن‌چه گفته شد: رهایی از بند خرد نیز مطمح نظر انسان رمانتیک است. خردی که انسان را از طبیعت و سرشت فطری‌اش دور می‌کند و وی را در حصاری از برساخته‌ها و تافته‌های خود به نام فرهنگ و تمدن، به بند می‌کشد. از نظر او دوران کودکی بهترین دوره‌ی زندگی است، و دیوانگان نیز بهترین و عاقلترین زندگان‌اند. زیرا در دوران کودکی، کودک هنوز از عوالم روحانی خارج نشده و گرفتار خرد نگشته است و دیوانگان نیز همچنان در دوران کودکی‌اند و بدون توجه به نظر دیگران و نداشتن اندیشه‌ی سود و زیان، قدر وقت می‌دانند و به هوای دل خود زندگی می‌کنند.

یکی از داستان‌های «بخارای من؛ ایل من» درباره‌ی فردی با نام «قلی» است که دیوانه است و کس و کاری در ایل ندارد. سراسر داستان به شرح کارهای خنده‌دار وی اختصاص دارد. مردم ایل او را دوست دارند و در پی مداوای او هستند. او را نزد جن‌گیران و دعانویسان می‌برند تا بهبود یابد. بهمن‌بیگی در شورع داستان می‌نویسد: «یک‌ نوع شباهت و تجانس روحی، من و قلی را به هم نزدیک کرده بود. قلی بی آن که خود بداند مرهم دل‌های خسته بود. گویی رسالت داشت که قیافه‌های عبوس را بگشاید و لب‌های بسته را باز کند. از همه جا بریده، به نشاط و شادی پیوسته بود. دنیا را که برای عاقل‌ها تنگ یافته، خود را به نیمه دیوانگی زده بود» (همان:171).

این تجانس روحی میان نویسنده و قلی موجب می‌شود تا در ادامه‌ی داستان، اندیشه‌های فلسفی خود را با طنزی گزنده همراه سازد و قلی را تنها مرد سالم ایل بنامد:

«مردی که (اودوم) داشت، مردی که سیطره و حکومتش در دنیای اجنه و از ما بهتران غیر قابل انکار بود و به کرات بیماران محتضر را شفا بخشیده بود. دو روز تمام در کنار قلی ماند و همه‌ی فوت و فن‌های خود را به کار گرفت، وای برای نجات قلی فتح و ظفری نیافت. قلی همچنان شوخ و شاد و شنگول بود سرگرم دیدار‌ها و سفرهای خیالی خود بود. یک قدم به سوی صحت و سلامت برنداشت، یک لحظه دچار غم و اندوه نشد....

دلسوزی‌ها پایان نداشت. ناسالم‌های ایل از تنها مرد سالم ایل دست برنمی‌داشتند. می‌خواستند که او نیز مانند خودشان گرفتار غم‌ها، کینه‌ها، حسرت‌ها و حسادت‌های خود سازند» (همان:187تا188).

8- توجه به عوالم اسطوره‌ای: چنان که پیشتر اشاره شد زندگی ایلی از دید یک شهرنشین سراسر اسطوره است. در داستان‌های بهمن‌بیگی باورها و اندیشه‌های اساطیری ایل به گونه‌ای گسترده بازتاب یافته است. با آن که این باورها مختص ایل نیست و در میان همه‌ی ایرانیان با اندکی شدت و ضعف وجود داشت و هنوز هم در برخی از مناطق به‌ویژه در میان بسیاری از کهنسالان و روستاییان رواج دارد، ولی به دلیل نوع زندگی اهل ایل که در کوه و بیابان، در دست لطف و قهر طبیعت و دور از امکانات امروزی علی الخصوص پزشکی می‌گذرد، تاثیر و رواج اندیشه‌های اسطوره‌ای بیشتر است. یکی از راه‌های مبارزه با نیروهای زیانکار طبیعت، توسل به نیروهای ماورای طبیعی است؛ جادوگری، دعانویسی، رفتن به زیارتگاه‌ها، اهدای نذورات و قربانی و توسل به برخی اشیای مقدس چون درخت و سنگ.

بهمن‌بیگی در داستان‌های خود با نگاهی منتقدانه، به این باورهای اسطوره‌ای اشاره دارد. برخی از نیروهای زیانکار زمینی و آسمانی که به ایل آسیب می‌رسانند عبارتند از جن آل که از جگر زائو تغذیه می‌کند، ستاره‌ی زورمند و کینه‌توز شب بیست و یکم، چشم شور و خشک‌سالی.

این‌ها عمده‌ترین مسائلی است که عشایر با آن‌ها مواجه‌اند و باید به گونه‌ای با آن‌ها مبارزه کنند. اینک به نمونه‌هایی از شیوه‌ی مقابله با مسائل فوق را نقل می‌کنیم:

1- جن آل: «ایل در دست طبیعت و ماورای طبیعت گرفتار بود. گرفتار شیاطین و اجنه بود. در میان اجنه کینه‌توزتر از همه جن‌«آل» بود. آل پیوسته در هوای ایل می‌چرخید. با ایل ییلاق و قشلاق می‌کرد. همیشه در کیمن زائوهای ایل بود... . آل در زمین و آسمان از هیچ چیز و هیچ کس جز اسب،جز آهن و جز رنگ سیاه ترس و واهمه نداشت. اگر اسب و آهن و رنگ سیاه نبود، شاید در ایل یک مادر هم زنده نمی‌ماند. مبارزه آغاز شد. شمشیر زنگ‌زده ای را که نوک برگشته داشت بر بالین زلیخا نهادند. مچ دست، قوزک پا و بازوانش را با بند سیاه، بافته از یال اسب بستند. از زنجیری، چند حلقه گسستند و بر کف دستش گذاشتند. بر بسترش پارچه‌ی سیاهی کشیدند. بدن نیمه‌جانش را به زحمت بلند کردند و چندبار از روی دیگ دودزده سیاهی گذراندند. با نیل و باروت و زغال بر اعضای پیکرش خطوط سیاه کشیدند ... شیهه‌های اسب پرده‌های گوش را می‌درید... میدان جنگ بود. زلیخا را در سنگری از آهن محصور ساختند. میرشکار ترک زبان طایفه‌ی مجاور را به کمک طلبیدند. الخ» (همان:31-32).

«از دعا و دعانویس هم بیم چندانی نداشت و گاهی در برابر گروهی اندک از مردان رشید عشایر و فقط گاهی در برابر گروهی اندک از مردان رشید عشایر فرار را بر قرار اختیار می کرد و این مردان رشید و کم‌یاب که (اودوم) یعنی قدرت تسخیر اجنه را داشتند توانسته بودند که در مبارزات ادعایی خویش از اجنه‌ی آل یکی را به اسارت درآورند و دسته‌ای از موی او را ببرند و نزد خود نگه دارند» (همان:73).

2- ستاره‌ی کینه‌توز شب بیست و یکم. «آسمان ایل ستاره‌ی زورمند و کینه‌توزی داشت که کمترین نافرمانی را با قهر و غضب پاسخ می‌داد. ستاره‌ی شب بیست و یکم (همان:71) در هر طایفه یکی دو پیر خردمند بودند که از رمز و راز ستارگان و حرکات شبانه‌ی آنان آگاهی داشتند و مردم را آگاه می‌کردند. کسانی که بی‌مشورت اینان به سفر می‌رفتند و به خطر می‌افتادند، چاره‌ای جز این نداشتند که قسمتی از راه را بازگردند و با توبه و انابه دست به دامن دعانویسان شوند»(همان:72).

3- چشم شور: «درباره‌ی قدرت حیرت‌اور چشم‌های شور داستان‌ها بر زبان بود... بیم و زخم از چشم‌‌زخم چنان بود که مادران وحشت‌زده، فاصله‌های دور را پای پیاده می‌پیمودند تا از صاحب‌کرامتی دعای نظربند بگیرند و از سر و گردن کودکان و نوجوانان بیاویزند. اگر طلسم‌ها، تعویذها، دعاها و چشماروها نبود یک کودک زیبا، یک اسب قشنگ و یک پهلوان دلیر در ایل برجای نمی ماند» (همان:73).

4. خشک‌سالی: « مردم قبایل برای آن که آسمان را سر به مهر آورند و از ابرها باران گیرند، راه و رسم بدیعی داشتند. مردی را سرتا پا می‌آراستند و نامش را کوسه گلین می‌نهادند ... شبانه به سراغ تک تک چادرهای ایل می‌رفتند و فریاد می‌زدند: کوسه گلینم باد آورده‌ام باران آورده ام. الخ» (همان:68).

نتیجه

بهمن‌بیگی از یک سو تحت تاثیر فضای سیاسی و اجتماعی حاکم بر جامعه، از دیگر سو بر  اثر ویژگی‌های شخصیتی و نوع زندگی شخصی در میان ایل و گرفتاری‌های دوران تبعید و دوری از خانواده، در نوشته‌های خود به مکتب رمانتیسم گرایش یافت. اما از جنبه‌های افراطی رمانتیسم پرهیخت و با تلطیف ویژگی‌های آن، آثاری دل‌انگیز و دل‌نشین، که در مرز میان حقیقت و خیال هستند به وجود آورد. جنبه‌های تخیلی و حقیقت‌نمایی در داستان‌های وی چنان به هم آمیخته‌اند که تمییز آن‌ها بسی مشکل است. منبع اصلی الهام وی نوع زندگی ایلی است؛ زندگی در دامان لطف و قهر طبیعت. از این‌ رو کوه و دشت و بیابان و مظاهر طبیعی و حیوانات و ییلاق و قشلاق ایل و نحوه‌ی سیر وسلوک ایل با طبیعت و مظاهر خوش و ناخوش آن، موضوعات اصلی داستان‌هایش را تشکیل می‌دهند. علاوه بر این بهمن‌بیگی در نوشته‌های خود با زبان طنزدار، بسیاری از مشکلات جامعه‌ی ایرانی به ویژه اهل ایل را نقد کرده است.

پی‌نوشت‌ها

1- بخشی از شعر «دیباچه» دکتر شفیعی کدکنی است:

در این زمانه‌ی عسرت/ به شاعران زمان برگ رخصتی دادند/که از معاشقه سرو و قمری و لاله/ سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب/ زلال‌تر از آب. (شفیعی کدکنی، 1376: 240)

منابع

انجمن آثار و مفاخر فرهنگی.(1384). زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی محمد بهمن‌بیگی. سازمان چاپ و انتشارات دانشگاه پیام نور.

الیاده، میرچا. (1384). اسطوره‌ی بازگشت جاودانه. ترجمه از بهمن سرکاراتی. تهران: طهوری.

برلین، آیزایا. (1385). ریشه‌های رمانتیسم. ترجمه از عبدالله کوثری. تهران: نشر ماهی

بهمن‌بیگی، محمد. (1388 الف). اگر قره قاج نبود. شیراز: نوید.

__________. (1388 ب) به اجاقت قسم. شیراز: نوید.

__________. ( 1388 ج ). عرف و عادت در عشایر و طلای شهامت. شیراز: نوید.

__________. (1369). بخارای من ایل من. چاپ دوم. تهران: آگاه.

پرهام، سیروس. (1353). رئالیسم و ضد رئالیسم در ادبیات. چاپ پنجم. تهران: نیل.

سید حسینی، رضا. (1387). مکتب‌های ادبی. جلد اول. تهران: انتشارات نگاه.

شفیعی کدکنی، محمدرضا. (1376). آیینه ای برای صداها. تهران: سخن.

غنیمی هلال، محمد. (1373). ادبیات تطبیقی. ترجمه از سید مرتضی آیت الله زاده شیرازی. تهران: امیرکبیر.

فورست، لیلیان. (1380). رمانتیسم. ترجمه از مسعود جعفری. تهران: نشر مرکز.

میر عابدینی، حسن. (1380). صد سال داستان نویسی ایران. جلد سوم. ویراست دوم. تهران: چشمه.

بهمن­ بیگی که می ­نوشت

ابراهیم سلیمی کوچی

                                                                                                

هنوز هم تجلیل­ها و ستایش­های صادقانه و شورانگیزی که نثار محمد بهمن بیگی می­شود، رشک ­انگیز و مایه مباهات دوستان بی ­شمار اوست. بارها در گوشه و کنار این سرزمین درباره او با آدم­ هایی از اقلیم ­ها و فرهنگ­ های مختلف صحبت کرده ­ام. هیچ آدم باانصاف و حقیقت­جویی ندیده­ام که به آن جان آزاده و دلیر درود نفرستد و از او با احترام یاد نکند.

همایش بزرگداشت بهمن­بیگی که اردیبهشت امسال (1394) در شیراز برگزار شد، همچون همیشه مشتاقان و شیفتگان معلم بزرگ ایل را گرد هم آورده بود. همان­ها که هر جا چراغی به نام بهمن­بیگی روشن باشد، حضور پیدا می­کنند و آرام و بی­ادعا لبخند رضایت بر لب و اشک شوق و تحسین در چشم، یاد و خاطره بهمن­ بیگی را گرامی می ­دارند.

من که همیشه خود را رهین منت برگزارکنندگان و شرکت­ کنندگان این همایش­ ها دیده­ ام و به نوبه خود همواره ستایشگر اخلاص و پایمردی خانواده بهمن­ بیگی، دانش­آموختگان تعلیمات عشایری، دانشجویان و سایر دست­ اندر کاران برگزاری همایش ­هایی اینچنین بوده­ ام. در همایش اردیبهشت 94 این اندیشه را با دوستداران شفیق بهمن­ بیگی در میان گذاشتم که از تکرار گردهمایی­ هایی که قالبی ثابت از خاطره­ گویی­ های تجلیل­ آمیز و نوستالژیک آن هم در محدوده ی جغرافیایی و فرهنگی خاص یافته­ اند، می­ ترسم. می­ ترسم از اینکه کلیت شخصیت بهمن بیگی در محاق جنبه­ های خاصی از او قرار بگیرد و ناخواسته از بهمن­ بیگی نویسنده، متفکر و اندیشمند فراجغرافیایی و حتی فرافرهنگی غفلت کنیم. چه افتخار و ابتهاجی بالاتر از این که این اندیشه مورد قبول و تایید عموم دوستان قرار گرفت. با این حال، به جد فکر می­کنم ملاحظاتی این چنینی را باید در حد وسیع­ تر و منقح­تری با دوست­داران بهمن­ بیگی در میان بگذاریم و امیدوار باشیم که این دغدغه ­ها باب گفتگویی بگشاید و مورد عنایت و التفات اصحاب اندیشه قرار گیرد.

1. «بهمن­ بیگی که می­نوشت» را از یاد نبریم. آن اندیشمند باایمان و آزاده را که با وجود وقت اندک و مشغله­ های آموزشی و اجرایی فراوان لحظه­ ای از خواندن و نوشتن دست برنداشت، فراموش نکنیم. بیایید از حالا میراث فکری او را دستمایه هم­اندیشی­ های ملی و بین­ المللی معطوف به نقد بی­ تعارف، منصفانه و سنجیده آثار او قرار دهیم. وقت آن رسیده که تیغ عریان نقد را به کالبد آثار و آراء و اندیشه­ های او فرو آوریم و باور داشته باشیم واکاوی و بررسی آثار بهمن­ بیگی به زبان علوم انسانی و اجتماعی جدید نتایج نغز و نیکویی به بار خواهد آورد.

2. امکان بررسی جایگاه بهمن ­بیگی به عنوان نویسنده و متفکری متعهد در اندازه­ های ملی و جهانی را نادیده نگیریم. بیایید بپذیریم که جای خالی مطالعات عمیق تک­نگارانه و تطبیقی در آثار او بیش از پیش احساس می­شود. بیایید از خلال آثار مکتوب و غیرمکتوب بهمن­ بیگی به تبیین نسبت آراء او و مقولات کلان و تاثیرگذار اندیشه معاصر همچون «بهمن ­بیگی و اخلاق»، «بهمن ­بیگی و تفکر دینی»، «بهمن­ بیگی و انسان­گرایی» بپردازیم. باور کنیم، اگر بهمن­بیگی نبود، پاره باشکوه و قابل اعتنایی از ادبیات، اندیشه و تعلیم و تربیت معاصر ایران وجود نداشت. منحصر دانستن بهمن­بیگی به یک مدیر موفق عملگرا در حوزه آموزش و پرورش عشایر ایران، ظلم به هیمنه اندیشمند قابل اعتنایی همچون اوست.  

3. برای روشنگری بیشتر درباره بهمن­ بیگیِ شیفته تمدن اسلامی-ایرانی تلاش کنیم. ایمان مشفقانه و مهرورزانه­ای را که در جان شیفته او نشسته بود، نادیده نگیریم. بار دیگر آثار او را مورد خوانش­ های دقیق­تر قرار دهیم و تلقی­ های زیبای مؤمنانه او از خدا، هستی، نیایش، خدمت به محرومان، شفقت به طبیعت و مخلوقات را با دقت بازخوانی کنیم.

4. تمام زندگی آن معلم خداشناس تلاشی بود برای هم گرایی و مساوات در برخورداری از فرصت­ها و موهبت­ها. احترام مثال­ زدنی او به اقوام، اندیشه ­ها و آدم­ های دیگرگون را به یاد بیاوریم و از او بار دیگر درس همبستگی، تعامل و اخلاص بیاموزیم. همه­ می­دانیم او همچون باران رحمت و شفقتی بود که یکسان و بی­چشمداشت به کویر تفتیده زندگی همه مردم ایلات ایران باریده بود. بیایید آن اندیشمند شریف و آن خدمتگزار مؤمن را در پندارهای تنگ و بی­ مجال محصور نکنیم.

 

 

 

                                                                                                        

اگر ‌ ‌‌‌قـره‌قاج‌ نبود...

مهردخت برومند

مجله‌ی کلک شماره‌ی 76، 77، 78 و 79

1375

چند سال پیش، امّا نه چندان دور، از‌ گوشه و کنار وصف کتابی را می‌شنیدم با نام «بخارای من ایـل من». این عنوان‌ برایم تازه و شگفت‌انگیز‌ بود، آشنا‌ می‌نمود، امّا هرچه فکر می‌کردم چیزی از آن نمی‌فهمیدم: «بخارای مـن ایل من !» کم‌کم توصیف کـتاب بـه نشریات روز رسید و مرا بر آن داشت تا درصدد تهیه و خواندن آن برآیم. به راسته‌ی کتابفروشان‌ رفتم، امّا متأسفانه آن را نیافتم.کتاب کمیاب شده بود و این خود بر اشتیاق من افزود.

روزها در پی آن بودم و علاقه‌ام به خواندن آن روزافزون بود.در هـر محفل و مجلسی‌ می‌نشستم‌ سراغ می‌گرفتم، شاید کسی بتواند نسخه‌ای از آن را برایم پیدا کند. روزی در یک محفل خانوادگی در اصفهان این نام را مطرح کردم، اتفاقن مهمانی که در آن مجلس حضور داشت و خیلی‌ هم اهل کتاب نبود، تا این نـام را شـنید، گفت اگر اشتباه نکنم چند روز پیش کتابی را با این نام در یک بساط کتابفروشی در پیاده‌روی چهارباغ دیده‌ام. با شنیدن این‌ مطلب‌ گویی مشکل من به یکباره حلّ شد. عصر آن روز به خیابان چهارباغ رفتم و طـبق نـشانی کتاب را در بساط کتابفروشی مزبور یافتم. کتاب دست دوم بود و من که‌ به‌ خرید‌ اجناس دست دوم رضایت نمی‌دهم، آن‌ را‌ خریدم‌ و به خانه آوردم و به خواندن آن مشغول شدم.

عنوان نخستین مقاله کتاب که در حقیقت مقدّمه و پیـش‌درآمد آن‌ بود «بوی‌ جوی‌ مولیان» نام داشت و راز «بخارای من ایل من» را تا‌ حدّی‌ برایم آشکار ساخت. دانستم که نویسنده مردی ایلی است، از تبار ایل پاک و نجیب و غیور قشقایی. از خوانین و خواتین‌ ایل‌ قشقایی‌ چند تـنی را می‌شناختم و کـمابیش از دور و نـزدیک آنان‌ را دیده بودم که بـا فـرهنگ و ادب و هـنر هم بیگانه نبودند. امّا نمی‌توانستم حدس بزنم که از‌ میان‌ ایل، چنین‌ نویسنده‌ی هنرمند و زبردست و ظریف‌طبعی برخاسته باشد با روحی به‌ لطافت‌ سبزه‌های نـوخیز بـهاری و دلی عـاشق به گونه‌ی  شقایق‌های صحرایی! «بخارای من ایل من» نوشته‌ی آقـای مـحمّد بهمن‌بیگی‌ بود، که‌ تا‌ آن روز افتخار آشنایی با نام شریفشان را نداشتم. البته ناآشنایی من با‌ نام‌ محمد‌ بهمن‌بیگی دلیل نامشهور بودن ایـشان نـبود، زیرا کـه ایشان سالیان سال مدیر کلّ تعلیمات عشایری‌ بوده‌اند‌ و عمر پربـرکت و مفیدشان را صرف آموزش فرزندان غیور و بااستعداد ایلات و عشایر‌ ایران‌ به ویژه قشقایی‌ها و ایلات جنوب فارس کرده‌اند. تاریخچه‌ی تولد و آغـاز زنـدگانی ایـن‌ نویسنده‌ی‌ خوش‌قریحه‌ و هنرمند را از زبان شیرین و شیوای خودشان بشنوید: «من در یک چادر سـیاه‌ بـه‌ دنیا آمدم، روز تولّدم مادیانی را دور از کره‌ی شیری نگاه داشتند تا شیهه‌ بکشد. در‌ آن‌ ایام اجنّه و شیاطین از شـیهه اسـب وحـشت داشتند. هنگامی که به دنیا آمدم و معلوم‌ شد‌ که بحمداللّه پسرم و دختر نـیستم، پدرم تـیر تـفنگ به هوا انداخت. من‌ زندگانی‌ را‌ در چادر با تیر تفنگ و شیهه‌ی اسب آغاز کردم. در چهار سـالگی پشـت قـاش زین‌ نشستم. چیزی‌ نگذشت‌ که تفنگ خفیف به دستم دادند. تا ده سالگی حتی یک شب هـم‌ در‌ شـهر و خانه شهری به سر نبردم. ایل ما دو مرتبه از نزدیکی شیراز می‌گذشت. دست‌فروشان و دوره‌گردان‌ شـهر بساط شـیرینی و حـلوا در راه ایل می‌گستردند. پول نقد کم بود. من‌ از‌ کسانم پشم و کشک می‌گرفتم و دلی‌ از‌ عزا‌ درمی‌آوردم. مزه آن شـیرینی‌های بـاد و باران‌خورده و گرد‌ و غبارگرفته را هنوز زیر دندان دارم. از شنیدن اسم شهر قند در دلم‌ آب مـی‌شد و زمـانی که پدرم‌ و سپس مادرم‌ را‌ به‌ تهران تبعید کردند، تنها فرد خانواده که‌ خوشحال‌ و شادمان بود مـن بودم‌1.»

بـهمن‌بیگی سال‌هایی از نوجوانی را در تهران‌ به‌ سر می‌برد. سال‌هایی که ایل قشقایی مورد‌ غضب حـکومت پهـلوی قـرار‌ می‌گیرد‌ و تنی چند از نام‌آوران‌ این‌ قبیله با همسران و فرزندان به تهران تبعید می‌شوند. در این سالهاست کـه‌ رؤیـاهای‌ رنـگارنگ این نوجوان پرشور رنگ‌ می‌بازد‌ و به مرور ایّام‌ تلخی‌ رنج‌ها و سختی‌هایی را‌ کـه‌ بـر او و خانواده‌اش تحمیل می‌شود در کام خویش احساس می‌کند.

می‌گوید: «دوران تبعیدمان بسیار‌ سخت‌ گذشت و بیش از یازده سال‌ طول‌ کـشید. چیزی نـمانده‌ بود‌ که‌ در کوچه‌ها راه بیفتیم‌ و گدایی کنیم. مأموران شهربانی مراقب بودند که گدایی هـم نـکنیم.. .ما قدرت اجاره حیاط دربست نداشتیم. کارمان‌ از‌ آن زندگی پرزرق و بـرق کـدخدایی‌ و کـلانتری‌ به‌ یک‌ اطاق کرایه‌ای در‌ یک‌ خانه چـند اطـاقی کشید. پدرم زیرنظر شهربانی بود. مأمور آگاهی داشت. برای خرید یک خربزه هم که می‌رفت مـأمور‌ دولت‌ در‌ کنارش بود. بیش از بیست تبعیدی قـشقایی در‌ تـهران‌ بود، هر‌ تـبعیدی‌ مـأموری‌ داشـت. مأمور‌ ما از همه بیچاره‌تر بود زیرا مـا خـانه‌ای نداشتیم که او در آن بنشیند و بیاساید و سفره‌ای نداشتیم که از او پذیرایی کنیم. ناچار یک حلبی خـالی‌ نـفتی توی کوچه می‌گذاشت و روی آن روزنامه‌ای پهن مـی‌کرد. می‌نشست و ما را می‌پایید. او از کارش و ما از نـداری خـود شرمنده بودیم. روزی پدرم را به شهربانی خـواستند تـا ظهر نیامد‌ مأمور‌ امیدوارمان کرد که شب می‌آید. شب هم نیامد. شب‌های دیگر هم نـیامد. غصّه‌ی مـادر و سرگردانی من و بچه‌ها حدّ و حـصر نـداشت. پس از مـاه‌ها انتظار روزی سر و کـلّه‌اش پیـدا شد.‌ شناختنی‌ نبود. شکنجه دیـده بـود. فقط از صدایش تشخیص دادیم که پدر است. همان پدری که ایلخانی قشقایی بر سفره‌ی رنگینش می‌نشست، همان پدری که گـله‌های رنـگارنگ و ریز‌ و درشت داشت و فرش‌های‌ گرانبهای‌ چـادرش زبـانزد ایل و قـبیله بود.2»

بـهمن‌بیگی در تـهران به مدرسه می‌رود و بـا کوشش و تلاش بسیار درس می‌خواند دو کلاس یکی می‌کند. شاگرد‌ اوّل‌ می‌شود و چشم پدر‌ را‌ به آینده‌ی درخشان خود خیره مـی‌کند. سرانجام دانـشنامه‌ی لیسانس می‌گیرد. به قول خودش یکی از آن تـصدیق‌های پررنـگ و رونـق روز تـا بـتواند از مزایای قانونی آن اسـتفاده کـند. در طول اقامت در‌ تهران‌ زبان فرانسه می‌آموزد و خلاصه‌ی کلام برای شهرنشینی و اداره‌نشینی مجهّز می‌شود. پس از چندی همه‌ی تبعیدی‌ها را رهـا مـی‌کنند و بـه ایل و عشیره باز می‌گردانند اما محمّد در‌ تـهران‌ مـاندگار مـی‌شود، زیرا‌ هـمه بـی‌تصدیق هـستند و محمّد به داشتن لیسانس مفتخر است. لیسانس نمی‌گذارد که او در ایل بماند. دو‌ دل است و سرگردان و سر در گریبان.

موج سرگردانم و بازیچه‌ی‌ طوفان‌ هستی         ‌ هر دمم ساحل به سویی می‌کشد دریا به سویی

در مـدت اقامت کوتاه در ایل ملامتش می‌کنند ‌‌که‌ چرا در ایل مانده است و عمر را به بطالت می‌گذراند. پدر با همه‌ی علاقه‌ و دلبستگی که به او دارد و یک لحظه هم تاب دوری او را ندارد، فرمان‌ می‌دهد و گاه التماس مـی‌کند کـه محمّد به شهر برود و ترقی کند. بهمن‌بیگی‌ دانشنامه‌ی حقوق قضایی دارد. به‌ سراغ‌ دادگستری می‌رود تا قاضی شود، امّا سرانجام به این کار راضی نمی‌شود. می‌گوید:«از ترقی عدلیه چشم پوشیدم و به دنبال تـرقی‌های دیـگر به راه افتادم. تلاش کردم و آنقدر حلقه به درها کوفتم، تا عاقبت‌ از بانک ملّی سر درآوردم و در گوشه‌ی یک اطاق پرکارمند صندلی و میزی به دست آوردم و به جمع و تـفریق مـحاسبات مردم پرداختم.3» دو سه سالی در بـانک خـدمت‌ می‌کند‌ و مشغول ترقی می‌شود. امّا زندگی کارمندی در تهران با روح لطیف این ایلیاتی خوش‌قریحه که در کنار گواراترین چشمه‌ها چادرمی‌افراشت و در هوای فرح‌بخش کوهستان تنفّس می‌کرد هیچ سـازگاری نـدارد‌ و به زودی او را پژمرده و خسته و مـلول مـی‌کند. پیوسته به یاد ایل و تبار می‌افتد، روزی نیست که به فکر ییلاق نباشد و شبی نیست که آن آب و هوای‌ بهشتی را در خواب نبیند. سرانجام روزی نامه‌ای لبریز از مهر و سرشار از عاطفه از برادر به دستش می‌رسد که حکایت از خـبرهای ایـل و وصف طبیعت و حال‌ و هوای‌ آن سامان دارد. می‌گوید: «نامه‌ی برادر‌ با‌ من‌ همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی.»

«آب جیحون فرو نشست - ریگ آموی پرنیان شد. بوی جوی مولیان مدهوشم کرد. فردای‌ همان‌ روز‌ ترّقی را رهـا کـردم، پا به رکـاب گذاشتم و به‌ سوی زندگی روان شدم. تهران را پشت سر نهادم و به سوی بخارا بال و پر گشودم. بخارای من ایل من‌ بود.» «ایل من قشقایی همچون دریاست‌ ‌ همچون دریـا بـرقرار و پابـرجاست‌ گاه فرو می‌نشیند و گاه می‌جوشد گاه آرام می‌گیرد و گاه می‌خروشد4.»

و اینست‌ وجه‌ تسمیه کتاب «بخارای من ایل من» کتابی با نـثر ‌ ‌بـسیار زیبا و دلنشین‌ و پرطراوت و دل‌انگیز که سطرسطر آن خواننده‌ی خوشبخت را به اعماق طبیعت زیبای عـشایری مـی‌برد و بـه‌ او‌ مجال می‌دهد که هوای دلپذیر و فرح‌بخش کوهساران را تنفس کند و نوازش‌ نسیم‌ معطّر دشت‌های پرگل و ریـحان را بر گونه‌های خود احساس کند و بی‌رنج سفر‌ و زحمت‌ راه دمی از ملال شهرنشینی بیاساید و در عـالم تخیّل خود را در میان‌ چـادرهای‌ عـشایری در دشت‌های سبز و کوههای مخمل‌پوش آن سامان ببیند.

درباره‌ی کتاب «بخارای من‌ ایل‌ من» دیگران‌ نوشته‌اند. تا آنجا که اطلاع دارم دوست عزیزم خانم دکتر مهین‌دخت صدیقیان به این کتاب‌ پرداخته‌اند‌ و شاید دیگران هم که من از آن بی‌اطّلاعم. در این‌جا مـی‌خواهم به‌ کتاب‌ دیگری‌ از این نویسنده بپردازم که پس از«بخارای من ایل من» منتشر شده است و در‌ واقع‌ دنباله‌ی همان مطالب است با همان سبک و شیوه‌ی معمول نویسنده و گوشه‌هایی‌ است‌ از خاطرات آقای بهمن‌بیگی از زنـدگی عـشایری و ایل‌نشینی.

این کتاب «اگر قره قاج نبود...» نام دارد. بهمن‌بیگی‌ می‌گوید: «دوستان‌ نویسنده‌ و شاعرم به من ایراد می‌گیرند و می‌گویند که چرا فقط از عشایر‌ حرف‌ می‌زنی. قلمت را در زمینه‌های دیگر بیازما. دستورشان را می‌پذیرم و قول می‌دهم که چنین کنم. ولی همین‌که دست‌ بـه‌ کـار می‌شوم باز فیلم یاد هندوستان می‌کند و خاطره‌ای از عشایر راه‌ را‌ بر خاطرات دیگر می‌بندد. گناهی ندارم در عشایر‌ به‌ دنیا‌ آمده‌ام. عمرم- عشقم- کارم همه در عشایر گذشته است. آخرین سالهای‌ زندگی‌ را نیز با عشایری‌ها می‌گذرانم. توشه و انـدوخته‌ی دیـگری ندارم. نمی‌توانم زمان‌ها و مکان‌ها را‌ درهم‌ بریزم و سر از امریکای‌ لاتین‌ دربیاورم. نمی‌توانم با‌ ایما‌ و اشاره به دامن ادبیات نو بیاویزم. انبوه‌ تجربه‌ها‌ دوروبرم ریخته است.نمی‌توانم به خیال‌بافی بپردازم‌5 .»

وقتی از انتشار کتاب اخیر آگاه‌ شـدم، بی‌درنگ‌ بـه سـراغ آن رفتم و آن‌ را تهیه کردم تـا‌ بـار‌ دیـگر به سیاه‌بازار کتاب نروم‌ و تجربه نخستین تکرار نشود.کتاب را خریدم و خواندم و لذّت بردم. لذتی وصف‌ناشدنی‌ که‌ گمان ندارم بتوانم با قلم‌ نارسای‌ خـود‌ آن را بـه‌ خـوانندگان‌ منتقل سازم مگر آن‌که‌ جای‌جای‌ و به مناسبت از قـلم سـحّار و پرتوان نویسنده‌ی کتاب مدد جویم. اهل ذوق و ادب‌ که خود حتمن تاکنون این کتاب‌ ارزشمند‌ را خوانده‌اند‌ و نوشته‌ی‌ من برایشان تازگی نـدارد‌ و مـی‌دانند کـه من چه می‌گویم، ولو آن‌که نتوانم از عهده برون آیم. امّا روی سخنم بـا‌ کسانی‌ است که تاکنون توفیق خواندن نوشته‌های‌ بهمن‌بیگی‌ را‌ نداشته‌اند. از‌ آن‌ دسته می‌خواهم که‌ اگر‌ طالب نثر شیوا و فـصیح و شـیرین فـارسی هستند به سراغ این دو کتاب بروند و با‌ دقت‌ و بررسی کامل آنـها را بـخوانند. «بخارای من‌ ایل‌ من» و «اگر‌ قره‌ قاج‌ نبود...»

متأسفانه نویسندگان خوش‌قلم ما همچون سعید نفیسی- نصر اللّه فلسفی- استاد پرویز خانلری و دیـگران اکـنون روی در نـقاب خاک کشیده‌اند و دست هنرمندانه‌ی آنان را خاک تیره پوشانده‌ است. ما باید قدر دسـت‌هایی را بـدانیم کـه هم‌اکنون زنده‌اند و باطراوت و در کار.

گه‌گاه در نشریات مختلف مقالات و مطالب و داستان‌هایی می‌خوانم که حقیقتا از خواندن آنـها خـسته‌ و مـلول و پشیمان می‌شوم و با همه‌ی فشاری که به خود می‌آورم چیزی از آنها سر درنمی‌آورم و چـون گـله و شکایت سرمی‌دهم، می‌گویند: مگر نمی‌دانی سبک عوض شده است. اینها‌ موج‌ سوم و چهارم و چندم و چـندم هـستند! چرا مـی‌دانم امّا نمی‌خواهم بپذیرم و اگر هم بخواهم بپذیرم ذوق سلیم چنین اجازه‌ای به من‌ نمی‌دهد. کتاب «اگر‌ قـره قـاج نبود...» شامل هجده حکایت‌ و خاطره است. سراسر شیرین و دلپذیر و طرب‌انگیز و بعضی از آنها بسیار طنزآمیز و در عـین حـال اغـراق‌آمیز. وقتی کتاب را می‌خواندم بعضی از نوشته‌ها‌ به‌ چشمم آشنا بود گویی‌ پیش‌ از این آن را در جایی خوانده بودم شـاید در مـجلّه‌ی گرامی کلک و یا در کتاب پیشین. از آن جمله: «راپسودی لیست» و«پارچه‌ی سیلکا، هدیه گرگین خان» که اوّلی از هـوش و اسـتعداد‌ و قـریحه عجیب جوانان عشایری حکایت می‌کند و به اهمیّت و احترام موسیقی در ایل اشاره دارد و دیگری داستانی است طـنزآمیز و بـسیار پرکـشش و جذّاب درباره‌ی  سرگذشت «گرگین خان» یکی از‌ خان‌ها‌ و خان‌زاده‌های‌ عشایر که خان بود اما نـه خـان درجه یک و محترم بود، امّا نه آنقدر محترم که دلش‌ می‌خواست!

این حکایت خواننده را در خلوت و تنهایی به خنده مـی‌اندازد‌ و مـن‌ این خصیصه را تنها در نوشته‌های «ایرج پزشک‌زاد» دیده‌ام. «قره قاج» رودخانه‌ایست جوشان و خروشان و غلتان و برکت‌خیز که قـرن‌های ‌‌بـی‌شمار‌ مردم تشنه‌ی ایل را سیراب کرده است. از ارتـفاعات دوردسـت «بـن‌رود» سرچشمه می‌گیرد و تا‌ سواحل‌ خلیج‌ فارس امتداد مـی‌یابد و سـرچشمه خیر و برکت و حاصلخیزی سرزمین‌های ایل قشقایی و همسایگان‌ آنهاست.

عشق «بهمن‌بیگی» را به وطن و سرزمینش ایران و زادگـاهش فـارس به روشنی و وضوح می‌توان در مـقاله‌ی «اگر‌ قـره‌ قاج نـبود...» مشاهده کـرد. او دربـاره‌ی «قره قاج» چنین می‌نویسد: «قره قاج رودخانه عزیز و مـهربانی بـود. زمزمه آب‌هایش مثل لالایی مادرها بود. ریگ‌های رنگارنگ و بلورین ساحلش اسباب‌بازی کودکان ایل بـود. بیشه‌های خـطاپوش و جنگلهای رازدارش پناهگاه‌ امن نوجوانان ایل بـود. درخت‌های پرسایه‌اش مایه‌ی آسایش تـن و جـان پیران ایل بود6.»

بهمن‌بیگی رودخانه‌ی «قره قـاج» را بـا رودخانه‌های بزرگ دنیا مقایسه می‌کند: «الب همه چیز دارد. پل‌های فراوان و گوناگون دارد- پل‌های کوچک و بـزرگ- پل‌های‌ مـعلّق -پل‌های متحرک- پل‌های چوبی و سنگی-پل‌های راست و خـمیده، امّا «قره قـاج» چیز دیـگریست.» او با «قره قـاج» راز و نـیاز عاشقانه دارد: «قره قاج مـن تـرا بیش از همه رودخانه‌های روی زمین دوست می‌دارم، من یک موج‌ ترا‌ با صدها الب-هودسن و پوتوماک عـوض نـمی‌کنم‌7.» آیا هیچ نقاش چیره‌دست و هنرمندی می‌تواند آسـمان شـیراز شهر آشـنای اهـل ادب و زادگـاه شاعر آسمانی ما حـافظ را زیباتر از بهمن‌بیگی‌ ترسیم‌ کند؟

«آسمان شیراز به رنگ‌های گوناگون درمی‌آید. از نیلی سیر تا لاجوردی روشن، کبود شـفاف و آبـی کم‌رنگ. ستاره‌های این آسمان همان ستاره‌های آسـمانهای دیـگرند. ولی در ایـن دیـار فـروغ و دلبری دیگری‌ دارنـد‌ زهـره‌ی‌ شیراز همان زهره‌‌‌‌‌ی تابنده‌ی همه‌ آسمانهاست، لیکن‌ در‌ افق این شهر به الماس درخشنده‌ی درشتی می‌ماند که از گـلوی عـروسی پرنـیان‌پوش آویخته است و نظیرش را در کارگاه هیچ‌ نقاش‌ و در جـواهرخانه‌ی هـیچ سـلطان نـمی‌توان یـافت. زهره‌ی شـیراز آفتابی‌ است‌ که از مغرب طلوع می‌کند.

آب و هوای شیراز گل می‌پرورد، سرو آزاد می‌رویاند، گردو را در کنار لیمو می‌نشاند -یاس و نسترن‌ را‌ بر اندام نار و نارون می‌پیچد، بادام بن را در بهمن‌ماه‌ به شکوفه می‌کشد و از همه این‌ها بـالاتر آتش زبانه‌کش ذوق را دامن می‌زند و در خاطرها شعر‌ تر‌ می‌انگیزد8.» در‌ آثار «بهمن‌بیگی» آداب و سنّت‌ها، جایگاه ویژه‌ای دارد از مراسم عروسی و عزا‌ گرفته‌ تا جشن باران و رقص و دعا و نیایش. نویسنده برای هریک از این سنّت‌ها و مراسم‌ در‌ لابلای‌ صفحات کتابش مـکانی والا در نـظر گرفته است و با پیامی گرم‌ و دلنشین‌ همراه با شعر و نغمه و ترانه آنها را به ثبت رسانده است.

می‌دانیم‌ که «بهمن‌بیگی» سالیانی‌ از‌ عمر و زندگانی خویش را صرف تعلیم و تربیت و دانش آموختن به فرزندان‌ ایل‌ کـرده اسـت و در این راه پرفراز و نشیب گامهای استوار برداشته است، از مشکلات نهراسیده و همواره با ناملایمات در ستیز بوده است. نیمی از سال‌ و ماهش را در کوه و بیابان و راهـهای پرخـطر و ناامن به سر‌ برده‌ مـشعل‌ دانـش به دست گرفته تا کوره راههای تاریک جهل و بیسوادی را به نور علم‌ روشن‌ سازد. از خاک بختیاری تا سواحل جنوب، از مرز اصفهان تا خطه‌ی لارسـتان را‌ بـا‌ گامهای‌ مردانه پیموده اسـت تـا ریشه‌ی جهل و فقر و ناداری و بیسوادی و خرافات و طلسم‌ و تعویذ را برکند و جوانانی درس‌خوانده و فهمیده و مفید به ایل‌ و قبیله خود تحویل دهد. با این شعار که «فایده‌ای ندارد که به تاریکی لعنت کنیم بهتر اسـت کـه‌ شمعی‌ روشن کنیم.»

در اندک زمانی شمار مدرسه‌های عشایری را از مرز هزار‌ می‌گذراند. در‌ هر بیغوله‌ای و توی هر تیره و طایفه‌ای‌ آموزگاری‌ جوان چراغی برمی‌افروزد. در شیراز شبانه‌روزی‌های گوناگون به‌ وجود‌ می‌آید مراکز تربیت معلّم ایـجاد مـی‌شود و رفته‌رفته نـوجوانان ایل به سطوح شامخ‌ دانشگاهی‌ دست می‌یابند.

«بهمن‌بیگی» لذّت سرشار معنوی‌ و احساس درونی‌ خود‌ را‌ از دیدن بچه‌های عشایری این‌گونه وصـف‌ می‌کند: «بچه‌های چابکدست پای تخته‌سیاه‌ها می‌ایستادند و با خطّ خوش چشم‌هایم را از‌ اشک‌ شوق لبـریز مـی‌کردند. ارقام و اعـداد را‌ به زیبایی می‌نوشتند و اعمال‌ حساب را با سرعتی برق‌آسا‌ انجام‌ می‌دادند. ترک‌زبان‌ها- لرزبان‌هاو عرب‌زبان‌ها- زبان فارسی را به شیرینی می‌آموختند. از شاهنامه سـخن ‌ ‌مـی‌گفتند. دماوند ملک- خوزستان حسین مسرور‌ و آرش کمانگیر سیاوش کسرایی را با‌ شور‌ و شادی می‌خواندند. دختران بلندبالای‌ ایل‌ آثار خـواهرشان پرویـن اعـتصامی‌ را‌ به صدای رسا قرائت می‌کردند10.»

نوشته‌های بهمن‌بیگی افزون بر زیبایی‌های ظاهری پرمحتوا و پربار‌ است‌ این دو کـتاب به ظاهر کوچک‌ و کم‌حجم را‌ می‌توانیم‌ به‌ منزله‌ی فرهنگی جامع و کامل از زندگی ایل و عـشیره‌ای ایران به حساب آوریـم زیـرا اطلاعاتی را که درباره‌ ایل‌ و زندگی ایل‌نشینی به ما می‌دهد‌ بس‌ گرانبها‌ و ارزشمند‌ است.

درخت زندگانی‌ و نخل بارآور حیات این نویسنده‌ی سترگ سرسبز باد و از آفات دهر مصون.

 1. «بخارای من ایل‌ من»،صص‌ 10-9.

2. «بخارای من ایـل من»،صص 12-11.

3. «بخارای من‌ ایل‌ من»،ص‌ 16.

4. «بخارای‌ من‌ ایل من»،ص 19.

5. «اگر قره قاج نبود...»،ص 11.

6. «اگر قره قاج نبود...»،ص 112.

7. «اگر قره قاج نبود...»،ص 121.

8. «اگر قره قاج نبود...»،صص 91-90.

9. «بخارای من ایل من»،ص‌ 266.

10. «اگر قـره قـاج نبود...»،ص 126.

بازنمایی عرف و عادات ایل

دکتر مهین‌دخت صدیقیان
ماهنامه ی انشا و نویسندگی شماره ی 20
مرداد 91

کتاب «بخارای من، ایل من» را استاد گرامی آقای دکتر سیاقی برای کتابخانه‌های دانشگاه پکن و رادیو پکن و یکی هم برای کاشغری به پکن فرستاده بودند. اگر اسم کتاب دلم را نمی‌برد، حتا آن را بر نمی‌داشتم که ورق بزنم. سال‌ها بود کتاب داستان یارمان را به پایان نرسانده بودم. سختگیر و بهانه‌جو و بیش از همه بی‌حوصله شده‌ام. مقدمه‌اش زا شروع کردم به خواندن:« من از انشانویسان سال‌های آخر دبیرستان بودم. هم‌کلاسی‌هایم همین‌ که عاشق می‌شدند، به سراغم می‌آمدند تا برایشان نامه‌ای سوزناک بنویسم... کم‌کم شهرتی به دست آوردم ... » خوشم نیامد. با خودم گفتم: ای بابا حوصله داری! اما وقتی دیدم نوشته است: «قسمت اعظم عمرم در ایل گذشته بود ... با چشمی باز به همه کس و همه جا نگریسته بودم. برای بهبود اوضاع و احوال این مردم خانه به‌دوش و کوه‌نشین تا پای جان کوشیده بودم» آن را ادامه دادم. چنین کسی هر چه نوشته باشد، باید خواند: «حق بود که با دقت و موشکافی یک محقق دست به کار شوم و به خصوص درباره‌ی آموزش عشایری که کاری دشوار و بدیع بود، تجارب خویش را بنگارم. ولی قلو به فرمانم نرفت و به یک نوع داستانسرایی گرایش یافت.» دانستم نویسنده از آن گروه مردم بی‌تاب است که قلم از فرمانش سر می‌پیچد. با شوق آن را ادامه دادم. مجبور بودم آن را بخوانم. حس و تجربه‌ی یک معلم به‌ویژه اگر درس خود را در کوه و کمر داده باشد، سوار بر اسب از این ایل به آن ایل سرزده باشد، کلاس‌های کوچنده، پیوسته به دنبال خوش فصلی، پیوسته در بهار و پاییز بودن و تابستان‌های گرم و زمستان‌های سرد را جا گذاشتن، مقاومت ناپذیر بود. آن را خواندم، به قصد نوشتن نقدی بر آن. با ذره بین بدبینی، همان‌گونه که رسم زمان است و مطبوعات ایران تعلیم می‌دهند و می‌پسندند، باری جدا کردن سره از ناسره. وقتی کتاب را تمام کردم و به علامت‌ها که در آن گذاشته بودم، نگاه کردم، یک ناسره هم تیافتم. هر چه بود نغز و سره بود. و از آن هم برتر و بالاتر، پر از راستی و درستی و صداقت و برای من عاشق طبیعت و عاشق معلمی، یک زندگی غبطه‌انگیز. بهشت کلاس را در بهشت طبیعت برپا کردن، و قانون‌های ظرافت‌کش کلاس را و خشن‌پرور را لغو کردن؛ انشانویس سال‌های آخر دبیرستان، به راستی یک نویسنده‌ی عالی‌قدر گشته بود. گناه من بود اگر نقدی آن چنان که مرسوم است، بر آن ننوشتم. نشان دادن یک خوب و معرفی امتیازات آن نیز از وظایف عمده‌ی نقدنویسی است. من اینک به عنوان یک معلم و محقق زبان فارسی، در جای کوچک خودم، کتاب «بخارای من، ایل من» را به عنوان کتابی که نمونه و سرمشق است برای خوب دیدن، خوب نوشتن و خوب زیستن، به همه‌ی کتابخوان‌های ایران و به همه‌ی آنان که اصالت‌های این سرزمین را دوست دارند، به ویژه به معلمان این کشور پیشنهاد می‌کنم. از تهیه کنندگان مواد درسی وزارت آموزش و پرورش، به عنوان یک همکار درخواست می‌کنم کتاب را بخوانند و قطعاتی از آن را به جای آن نثرهای پیچیده و دور از دریافت بچه‌ها در کتاب‌های فارسی بیاورند. نویسنده‌ی زبردست کتاب، معلم عشایر است، ولی چشم او پاره ابری را ندیده نگذاشته است. در این کتاب با ویژگی‌های زندگی اجتماعی عشایری و طبقات اجتماعی آن، با رسم و رسومات و خرافات که بسیاری از آن‌ها دارای ریشه‌های کهن اساطیری است، آشنا می‌شویم. اطلاعات دقیق از طرز لباس پوشیدن، سلاح‌ها و وسایل کار ایل به دست می آوریم. وصف‌ها در این کتاب با آن‌که گاه دارای یک آهنگ مکرر است، ولی بیشتر در حد اعلا است. وصف موسیقی که نویسنده به آن عشق می‌ورزد و صفحات بسیاری از کتاب را به خود اختصاص می‌دهد یا به صورت یک موضوع واحد و یا جسته‌گریخته از آن سخن می‌گوید. وصف اسب را در هیچ‌کجا زیباتر از این کتاب ندیده‌ام، با اطلاعات دقیق از نژادها، تیره‌ها، تیمارداری و شکل و شمایل زیبای اسب؛ تیره های «خراسان، نسمان، وزنه، شراک». اسب‌ها با رنگ‌های دلفریب و گوناگونشان: سفید، قزل، طلایی، کهر، قره کهر، کرند، سمند و ابلق. اسب‌ها با آن یال‌های بلند و فروهشته، آن سم و ستون‌های استوار و آن خال‌های سفید و کوچک پیشانی. «خال‌هایی که نامش را قشقه می‌گفتند و نشانه‌ی نیکبختی و فر و شکوه قشقایی بود.» (ص88). «ترلان طنارترین مادیان ایل بود. دمش مانند یک فواره‌ی بلند به آسمان می‌رفت و بر زمین می‌ریخت. چشمش از گیراترین چشم آدمیزاد چیزی کم نداشت. یالی انبوه و شانه کرده سر و کردنش را می‌آراست ... پوستش آن قدر لطیف بود که رگ‌های آبی تپنده بر گونه‌هایش پیدا بود. انحناهای دلربای گردن و رانش چشم را می‌نواخت. خونی گرم در عروقش جریان داشت. با کوچکترین اشاره‌ی رکاب، بال و پر می‌گرفت. حرکاتش موزون بود. قدم و یورتمه‌هایش وزن موسیقی داشت» (ص37). «دره‌شوری، به اسب عشق می‌ورزید. با او خویشاوندی داشت. برای دره‌شوری سوگند به مقدسات ملی، سوگند به جان پسر و روح پدر و زلف دلبر دشوار نبود، ولی قسم به موی یال و دم اسبش سهل و آسان نبود... هر اسبی اسمی و هر مادیانی نام و نشانی داشت. لیلی، آهو، ترلان، شهپر، اولدوز، عقاب، شبدیز، شبرنگ، رخش، کارون، تاج.» (ص201و 202) نویسنده‌ی کتاب، خود یک ایلیاتی است. در سال‌های جوانی برای تحصیل به تهران آمده است ولی جاذبه‌ی ایل همچنان با او بوده‌است تا نامه ای از برادر، کارساز می‌شود که به او می‌نویسد: « ای برادر، برف کوه هنوز آب نشده‌ است. به آب چشمه دست نمی‌توان برد ... ماست را با چاقو می بریم. پشم گوسفندان را گل و کیاه رنگین کرده است... جوجه کبک‌ها خط و خال انداخته‌اند ... بیا، تا هوا تر و تازه است خودت را برسان. مادر چشم به راه تو است...». و نامه‌ی برادر با او همان می‌کند که شعر رودکی با امیر سامانی. «فردای همان روز، ترقی را رها کردم. پا به رکاب گذاشتن ... و به سوی بخارا بال و پر گشودم. بخارای من، ایل من بود.»(ص19). «پس از آن سال‌های بسیار در این گیر و دار بودم که کجا زندگی کنم. کودکی را در ایل و جوانی را در شهر به سر آورده بودم. به هر دو محیط دلبسته بودم ... در جستجوی شغلی که کوه و بیابان را به شهر و خیابان بپیوندد. آموزش عشایر همان بود که می‌خواستم» (ص318).

 و «هنگامی‌که در فارس اداره ای به نام آموزش و پرورش عشایری تاسیس شد، من به ریاست آن منصوب شدم»(ص303).

«به بویراحمد رفتم تا شجاعت را با فضیلت و شمشیر را با قلم آشنا سازم و به جرات‌های چشم‌بسته، بصیرت و آگاهی دهم. به آموزگاران سپرده بودم که از نظم متداول و قبرستانی کلاس‌ها چشم بپوشند. بی‌پروا و آزادشان بگذارند و از فرزندان آزادگان وطن، غلامک‌های حلقه به گوش نسازند... از بختم خرسند بودم که چنین راهی پیش پایم گذاشت. ازدستم راضی بودم که دست بویراحمدی را می‌گیرد»(ص319و 320). «کم‌کم همه رسیدند و چادرها را برافراشتند. درمیان چادرهای سیاه، دو چادر سفید و قشنگ و مدور برپا شد. چادرهای مدارس عشایری بود. ایل، مدرسه‌ی سیار داشت»(ص127).

«در کنار چادرها فرود آمدم. کودک نازنینی خیر مقدم گفت.»« بچه‌های بویراحمدی عاشق موسیقی بودند. کلمه‌ی (خواندن) پیش از آن‌که برای کتاب به‌کار رود برای آواز به‌کار می‌رفت. قرن‌های بی‌شماری آواز خوانده بودند و هیچ‌گاه کتاب نخوانده بودند. در بسیاری از مدارس، همین که به کودکی می‌گفتم (بخوان) آوازی سر می‌داد»(ص328). «بچه‌ها برای امتحان بی‌تاب بودند. منتظر نوبت می‌شدند. قطعات گج را از دست یکدیگر می‌قاپیدند. برای تسخیر میدان امتحان، کارشان به ستیزه می‌کشید. با دهان شوخ، زبان شیرین، تن ورزیده، چهره‌ی شکوفان، دست پراطمینان، پای استوار، کنار تخته سیاه می ایستادند و با صدای بلند و دور از بیم و هراس پرسش‌های دشوار می‌خواستند. هر کلمه‌ای را که برای نوشتن می‌گفتم، می‌گفتند «آسان است»؛ هر رقمی را که برای حسای می دادم، می‌گفتند «کم است» و چنان شیرین و طبیعی می‌گفتند که چاره‌ای جز تسلیم و اطاعت نداشتم. به کودک خردسالی ارقامی دادم تا جمع کند. گفت:« تفریق می‌خواهم» اندکی درنگ کردم تا جمعش را عمل کند، به تخته سیاه چسبید و فریاد کشید: «تا تفریق را نگی، تکون نیخرم». به کودک دیگری که نمی از دندان‌هایش ریخته بود، جمع سه رقمی گفتم، نپسندید و خود سه رقم دیگر به آن افزود و به سرعت برق عمل کرد. کودکان کلاس دوم، اعداد چند رقمی درشت را به یک چشم به هم زدن ضرب می‌کردند و حاصل ضرب را با صدای بلند می‌خواندند و برای پرسش های دیگر با حلاوت و شیرینی فریاد می‌کشیدند: «بفرما»(ص332). به باغستان «سی‌سخت» رسیدم. این باغ در دامن گردنه‌ی مشهور بیژن و در دل سلسله جبال دنا قرار داشت ... بوستان «سی‌سخت» در میان کوه‌های زمخت و بلوط‌زارهای تشنه‌کام بویراحمد به آرزوی قشنگی می‌ماند که بر دل آرزومندی می‌گذاشت ... من از وصف زیبایی‌های «سی‌سخت» عاجزم، همچنان که از ترسیم مسیر پر پیچ و خم یک پرستوی تیزبال در اوج فضا عاجزم. محال بود کسی «سی‌سخت» را ببیند و یاد بهشت نیفتد. درنگ کردم و بیش از آن‌چه که باید درنگ کردم. همه‌ی مدرسه‌ها را دیدم و تک‌تک بچه‌ها را در همه‌ی درس‌ها آزمودم. بچه‌های «سی‌سخت» مثل گل‌های گلستانش بودند. در هیچ‌جا شباهت بچه و گل به اندازه‌ی این‌جا نبود.» (ص 326،327،328). نویسنده‌ی کتاب همچون یک انسان والا و متعالی از خفتی که زنان در ایل می‌کشند- و در همه عالم می‌کشند- رنج می‌برد: « ایل با آن همه مادر رشید، دختر را حقیر می‌شمرد؛ ایل با آن‌همه زن سرافراز، چنان زنانی که هنگام شکست مردان خود، از بیم اسارت به دست دشمن گیسو به هم می‌بافتند و از قلعه‌های مرتفع خود را به زمین می‌انداختند، دختر را، خواهر را، زن را و مادر را کوچک و ناچیز می‌انگاشت. به دختر ارث نمی‌داد. جهیزیه و مهریه نمی‌داد. او را بر سر سفره‌ی مرد نمی نشاند ... خواهر را با برادر برابر نمی‌دانست» (ص26).

او در نقش یک معلم واقعی برای از بین بردن این ستم که به گفته‌ی خود او با کلید تعلیم و تربیت باز نمی‌شود، قدم‌هایی استوار و متکبرانه برمی دارد: « در طول یک هفته همه‌ی مدارس را در جلگه‌ها و تل و تپه‌های پیرامون آن دیدم و آزمودم. تنها از دیدار و آزمایش یک مدرسه‌ در تیره‌ی دلیر و شجاع «ده‌ آفتاب» چشم پوشیدم. مدرسه‌ای بود که دانش‌اموز دختر نداشت. پدران و مادران، دختران خود را به دبستان نفرستاده بودند. جای خواهرها در کنار برادرها خالی بود. دختران پاره‌ای از مدارس به آموزگاری نیز رسیده بودند و این دبستان هنوز دختر دانش‌آموز نداشت. کارم با مردم رشید طایفه به ستیز و قهر کشید. روابط عاطفی من و مردم و معلم بویراحمد طوری بود که ناز یکدیگر را می‌خریدیم. از قهر یکدیگر نمی‌رنجیدیم. به مردم و معلم که در کنار چادر دبستان جمع شده بودند، سخنانی تند و کوتاه و گله‌آمیز درباره‌ی ظلم مرد به زن گفتم و خداحافظی کردم. رودابه‌ها و تهمینه‌های بویراحمد گرفتاری سهمگین داشتند ... نمی‌شد این را سهل انگاشت. قهر وستیز من اثر کرد. دو روزی بیش نگذشت که پیکی از راه رسید و خبر آورد که دبستان آماده‌ی دیدن و آزمودن است. بازگشتم. دختران رنگین‌پوش در کنار برادران خویش صحن چادر کلاس را آراسته بودند. فریاد شادی‌شان و فریاد شادی مادرانشان بر آسمان بود»(ص325 و 326). مقاومت مردم عشایر در مقابل حکومت از خواندنی‌ترین بخش‌های کتاب است. «نیروهای دولتی و همکاران محلی آنان به صدها دستگاه بی‌سیم و وسایل دقیق مخابراتی مجهز بودند و «دشتی»، مردم عادی قشقایی را داشت. مردم قشقایی با هزاران چشم، باهزاران گوش و باهزاران زبان برای دشتی می دیدند، می‌شنیدند و می‌گفتند و انبوه آلات و ادوات ارتباطی دشمن را عاطل و بی‌ثمر می‌ساختند»(ص241). و درباره‌ی طبقات اجتماعی ایل چنین می‌گوید: «ایل قشقایی از پنج طبقه‌ی اجتماعی ترکیب یافته بود: خان‌ها در قله‌ی طبقات بودند. سپ نوبت کلانتران و کدخدایان و مردم عادی می‌رسید. چنگی‌ها با فاصله‌ای زیاد در طبقه‌ی زیرین این اجتماع متحرک جای داشتند»(ص98)، «آهنگران، چلنگران، خراطان و رویگران همدرد و هم‌طبقه‌ی دیرین چنگی‌ها بودند. این دار و دسته‌ها را غربت و کولی می‌خواندندو ... حرفه‌ی خیاطی نیز آبرویی بیش از خراطی نداشت»(ص101و 102). و این تفاوت طبقاتی را در وقت کوچ، چه خوب نشان می‌دهند: «استتار فقر و غنا، خوشی و ناخوشی در شهرها و مساکن ثابت و مستقر ممکن و میسر است، ولی در چنین شهر بی‌در و دیوار و متحرک، به خصوص در زمان کوچ، همه‌ی اختلافات و تفاوت‌ها عریان و آشکار بود. گرانبهاترین اسب با زین و برگ مطلا در کنار وامانده‌ترین خرها با جل و پالان فرسوده، مجلل‌ترین زن‌ها با جامه‌های فاخر و سایه‌بان‌های زربفت در کنار ناتوان‌ترین مادرها که کودکان خود را، پیاده، بر پشت داشتند، دیده می‌شدند. گروهی که گردن‌آویز مروارید داشتند، با صفوف طویل زندانیان زنجیر به گردن همسفر بودند ... ریگ بیابان برای دسته‌ای ابریشم و پرنیان و برای دسته‌ای خار مغیلان بود» (ص55 و 56). وصف شکار و شکارگاه نیز از وصف‌های زیبای کتاب است: «جشن‌ها و عروسی‌ها بی‌شلیک تفنگ، ماتم و عزا بود. خواستگار بی‌تفنگ، آب در هاون می‌کوفت. دختران ایل فقط به دام جوانانی می افتادند که غزال را در بیابان و شاهین را در آسمان به تیر می‌دوختند. زنان ایل تنها به مردانی دل می‌بستند که دستشان با تفنگ و پای‌شان با رکاب آشنا بود»(ص228). «کار مردان ایل با تفنگ و به ویژه پنج تیری به نام برنو به عشق و عاشقی کشیده بود. تفنگ خوش‌دست موشکاف دوربردی بود...»

خطراتی که زنان زائو را تهدید می‌کند بسیار است. داستان «آل» به این موضوع اختصاص داده شده است. «شب در کنار اجاق چادر خوابیدم. مدتی از خوابم نگذشته بود که با رگبار گلوله بیدار شدم. وحشت کردم. هنوز آتش جنگ در گوشه و کنار روشن بود، ولی صاحبخانه بی درنگ، آسوده‌ام کرد و گفت شبیخونی درکار نیست. زن همسایه می‌زاید و به شیطان و جن و آل تیراندازی می‌کنند»(ص335). عروس‌ها که پیش از رفتن به سوی حجله، دور آتشخانه می‌چرخند و نان خانواده را بر کمر می‌بندند و برای بوسیدن اجاق پدر سرخم کرده، به سجده می‌افتند و چنگی‌ها با آهنگ دلاویز «ای مادر خداحافظ» چشم‌ها را از اشک شوق پر می‌کنند»(ص100). چشم‌زخم نیز معتقدان بسیار دارد. «درباره‌ی قدرت حیرت‌آور چشم‌های شور از مردی نام می‌بردند که بی‌مدد تفنگ و تیر و کمان به شکار می‌رفت و زیباترین قوچ و درشت‌ترین پازن را با تیر نگاه بر زمین می غلتاند»(ص72). «مردان رشید و کمیابی که «اودوم» یعنی قدرت تسخیر اجنه را داشتند، توانسته بودند از اجنه‌ی آل، یکی را به اسارت آورند و دسته‌ای از موی او را ببرند و نزد خود نگاه دارند، حضور اینان بر بالین زنان زائو غالبن مایه‌ی رهایی بود»(ص73). « در هر طایفه یکی دو پیر خردمند بودند که از رمز و راز ستارگان آگاهی داشتند و کسانی که بی مشورت اینان به سفر می‌رفتند، به خطر می‌افتادند»(ص72).

استعمال بعضی کلمات و نام‌ها هم قابل توجه است: زنی با نام فلک (ص69) و مردی با نام روستان (ص324). «نریان» ها اسبهای نر در مقابل مادیان‌ها(ص29). «فارسی‌مدان» اسم یک قبیله (ص204). بعضی جمله‌ها: «آن‌ها زیر بار مرو بودند»(ص161) یا: «یک پخت چای توی قوری ریخت»(ص222). «به سختی با هم گلاویز شدند و شک و شلوغ به راه افتاد»(ص176). این ها نمونه‌هایی از موضوعات و نثر کتاب بود، هر صفحه‌ای و هر سطری از کتاب، خواندنی است و گاه تماشایی. مقاله را با شعری از کتاب به پایان می‌برم که از خصلت ایل سرچشمه می‌گیرد، این‌که،: «ایل قشقایی کوچنده و متحرک بود. قدرت تحریک و فرار داشت. همین که بار ستم را سنگین می‌یافت، آهنگ مهاجرت می‌کرد»(ص139).

ای وطن برخیز تا به راه افتیم

دیگر این‌جا، جای ماندن نیست

در تو ای وطن نمی‌توان ماند

بی‌تو ای وطن نمی‌توان زیست

ای وطن برخیز تا به راه افتیم

 

تاثیر بهمن‌بیگی بر بهبود فرهنگی و اجتماعی جامعه‌ی عشایری ایران

علی اکبری

رئیس وقت سازمان امور عشایر ایران وزارت جهاد کشاورزی

ماهنامه ی انشا و نویسندگی شماره ی 20

مرداد 91

زندگی عشایری مبتنی بر کوچندگی یکی از متقدم‌ترین اشکال حیات اجتماعی است که پیشینه‌ی آن در ایران به هزاران سال قبل برمی‌گردد. اقلیم، موقعیت جغرافیایی و شرایط آب و هوایی این مرز وبوم و واقع شدن ایران در منطقه‌ی خشک و نیمه‌خشک از علل پیدایش و تکوین این شیوه‌ی زیست است. با همه‌ی مسائلی که چامعه‌ی عشایری ایران با آن مواجه بوده است، تا حدود زیادی به‌ویژه در سال‌های بعد از انقلاب، از خدمات درخور توجهی بهره‌مند شده‌اند و برخی از شاخص‌های اجتماعی – اقتصادی، توسعه‌ی رشد نسبتن مناسبی داشته است. اما در این بین، وضعیت تعلیم و تربیت در عشایر، داستانی متفاوت دارد و آن هم برمیگردد به نحوه‌ی نگرش و نوع مدیریت و هدایت جریان آموزش در بین اجتماعات کوچنده و متحرک عشایری، و یا به عبارتی ارائه و پیاده کردن ایده‌ی اولیه‌ی آموزش عشایر. همه چیز برمی‌گردد به اراده، دوراندیشی، فداکاری، ابتکار، شجاعت و پشتکار شخصی به‌نام آقای محمد بهمن‌بیگی.

 او از درون ایل برخاست و علیرغم استعداد ادبی و نویسندگی، بدون تغییر شغل، آموزش فرزندان عشایر را عهده‌دار شد، به زعم خودش به همه‌ی ترقیات پشت پا زد، بدون آن‌که پشیمان شود. وی که از تکبر بیزار است و از تواضع بیهوده خوشش نمی‌آید، دست غیب، خواست خدا و شانس عشایر را عامل اصلی جریانی می‌داند که در کار بدیع و دشوار تعلیم و تربیت عشایر موفق گردید. «خواست خداوند بود که مردم عشایر به احترام و آسایش برسند. وسیله‌ای می‌خواسته، بخت یاری کرده و مرا انتخاب کرده است. کارهای انجام شده از عهده‌ی یک نفر خارج است. موانع بزرگی وجود داشت. مدرسه‌ی متحرک لازم بود و اجازه می‌خواست. ساختمان میسر نبود. سایه‌ی درخت، سایه‌ی دیوار، مدرسه بود. ازمون کردیم. معلمی که از شهر دست و پا کردیم به درد ایل نمی‌خورد. از خود مردم باید استفاده کرد. آن‌ها تصدیق ندارند ...

به جوانانی که دارای سواد مختصر و بدون تصدیق هستند اکتفا کردیم. این کار برای نظام آموزشی مشکل بود. استنباط ما این‌که اگر حافظ، سعدی، ابن سینا و بیرونی هم می‌آمدند نمی‌پذیرفتیم و بهانه، ماندن در ایل بود. قانع کردن وزارتخانه سخت بود. اما به جایی رسید که یک نفر در دو سال تصدیق ششم گرفت ...»

محمد بهمن‌بیگی، آموزگار سربلند و بزرگ ایل، از چهره‌های برجسته‌ی فرهنگی و از فرزانگان ایران‌زمین است. بی‌تردید خدمات او در تاریخ تعلیم و تربیت کشور ما، به شایستگی ثبت خواهد شد و اگر هم‌عصران او قدرش را به درستی نشناخته‌اند و حقش را نخواسته یا نتوانسته‌اند ادا کنند، آیندگان بر نبوغ و قهرمانی‌اش آفرین خواهند گفت.

لستر تارو، متفکر و اقتصاددان برجسته‌ی جهان، در پایان کتاب ارزشمند «جهانی شدن» می‌نویسد: «آن‌هایی که از جای خود می‌جنبند، گاهی می‌بازند. آن‌هایی که نمی‌جنبند همیشه می‌بازند. بخت با شجاعان یار است.» بهمن‌بیگی از شجاعت و تهور ایلی بهره‌ی فراوان داشت و در شناخت مشکل، تدبیر و چاره‌جویی، دست به اقدامی کم‌نظیر زد. او در انتظار تحول نماند بلکه خود تحول ایجاد کرد.

احساس خدمتگزاری و یک نیاز نیرومند درونی نمی گذاشت که آرام بگیرد، از مشکلات نهراسید و هیچ مانعی نتوانست او را از حرکت و تلاش باز دارد و بخت هم با او یار شد. به همین جهت خود را سازگار می داند و نه سازش کار. زندگی ایشان مجموعه‌ای از فرارها و قرارهاست. بالاخره «مکتب‌دار ترک و لر» شد و در مدتی کوتاه، راهی دراز پیموده شد، او خطاب به آموزگاران عشایری می‌گوید:« کلید مشکلات ما در لابلای الفبا خفته است و من اینک شما را به یک قیام جدید دعوت می‌کنم؛ قیام برای باسواد کردن مردم ایلات» و با درایت، همراهانی برمی گزیند که در مسیر دشوار و ناهموار و برای عبود از راه‌های دراز و پرسنگلاخ، خسته و ناامید نشوند و به همین جهت معتقد است که «گردانندگان سازمان تعلیمات عشایری، اهل همت و غیرت بودند».

محدودیت‌ها، عوامل محیطی و مسائل اجتماعی از مشکلات جدی و فراروی او بود. موانع قانونی هم مزید بر علت شد. فقدان شناسنامه برای دانش‌آموزان، حرکت ایل، که در بهار و پاییز، گرفتار رفت و آمد بود، فقدان تصدیق برای سوادداران ایل، مشمولیت معلمان، بلاتکلیفی حقوق معلمان، گرفتاری زبان و لهجه‌های گوناگون محلی و دشواری آموزش زبان فارسی، برنامه‌های درسی که به درد ایل نمی‌خورد، فضای آموزشی که با مقررات سازگاری نداشت، تفاوت فصل تعطیلات و امتحانات ایل با مقررات رایج و محرومیت توده‌ی عشایر، بی‌رغبتی معلمان مدرک‌دار (اوراق بهادار) برای حضور در ایل، نبود پشتیبانی، ذهنیت و دیدگاه مسئولان نسبت به عشایر، مدارسی که به حد نصاب نمی‌رسید، مدارسی که به ناچار مختلط تشکیل داده می‌شد، روزهای پرزحمت و شب‌های بی‌چراغ ایل که باب طبع آموزگاران دیپلمه و دانش‌سرا دیده‌ی شیراز نبود، توقع دولت‌مردان و امرا برای خبرگیری و خبررسانی توسط آموزگاران در ناامنی‌ها، استقرار حکومت نظامی در مناطق، استقرار و تردد عشایر، خصومت‌های احتمالی، ناامنی راه‌ها و نبود بهداشت در اقامت‌گاه‌ها، شورش‌ها و تحریک معلمان برای پیوستن به قیام، اصلاحات ارضی و تقسیم مراتع و دامن زدن به نا‌آرامی‌ها، صدور فرمان خلع سلاح و زدوخورد خونین در مناطق عشایری، اسکان اجباری، موقوف شدن استعمال کلمه‌ی «عشایر» در مکاتبات رسمی و دولتی، قلمرو جغرافیایی گسترده و بدون دسترسی، پراکندگی خانوارهای عشایری، صعب العبور بودن راه، بروز عوامل طبیعی مانند خشکسالی، حمل و نقل وسایل مدارس سیار در زمان کوچ، باورهای فرهنگی خانوارها در تحصیل دختران، نیاز خانوارها به پسران برای مشارکت در کار و دامداری، رهاشدن دانش‌آموزان پس از گذراندن دوره‌ی ابتدایی و ... از عوامل بازدارنده و موانع پیشرفت و توسعه‌ی کار بودند.

وی در لابلای نوشته‌هایش می‌گوید: « ما مشکل را بی‌کمک (بدون مشیت) خداوند نمی‌توانستیم حل کنیم. راهی جز تدبیرهای تازه نداشتیم. به ارکان سه‌گانه‌ی خواندن، نوشتن و حساب کردن، رکن چهارمی افزودیم: رکن سخن گفتن. پای مقررات به کوه و بیابان نمی‌رسید. خودمختار شده بودیم و .... در این‌گونه جوامع، در آن ایام، حقوق انسانی به طبقه‌ی خاص تعلق داشت. رنج و محرومیت برای توده‌ی عشایر و محرومیت مضاعف برای زنان و دختران ایل بود. تدبیرها کارساز شد. در دستگاه آموزشی عشایر تبعیضی وجود نداشت. برای اولین بار فرزندان چوپان‌ها حرمت پیدا کردند. برابری آموزش برای همگان بود. برای ترغیب دختران ایل، بهمن‌بیگی دختر خود را به دانشسرای عشایری فرستاد و باعث گسترش حضور دختران در مدارس و دانشسرا شد و افتخارات فراوانی آفریدند. در تعلیمات عشایر، نوآوری و خلاقیت جایگاه والایی شد و از جانب هر کس که بود، مورد تکریم واقع می‌شد و به عنوان الگو در دستگاه آموزش توسعه پیدا می‌کرد.

پرهیز از مدرک‌گرایی، گریزان از میز و پشت میز نشینی، استفاده از معلمان بومی، توسعه‌ی شیوه‌های فعال آموزشی، حذف برنامه‌های آموزشی که به درد ایل و یا شاید به هیچ درد نمی‌خورد، ابتکارات آموزشی معلمان، مشارکت و علاقه‌ی وافر فرزندان عشایر به تحصیل، رقابت سالم و فشرده در بین آموزگاران و دانش‌آموزان برای برتر شدن فرزندان، وجود وسایل کمک آموزشی، دوره‌های آموزشی ضمن خدمت، اجتماعات تربیتی و فرهنگی دانش‌آموزان هر ایل، برپاداشتن اردوهای آموزشی سالیانه در مراکز ایلی، دعوت دبستان های موفق و آموزگاران برجسته به شیراز، برنامه‌ریزی بر اساس مقتضیات زندگی کوچندگان، راهنمایان ماهر و تربیت‌یافته با موفقیت ‌های درخشان آموزشی، معافیت معلمان از نظام وظیفه، حقوق و مزایای معلمان، حضور معلمان علاقه‌مند و پرشور، تناسب برنامه‌های آموزشی با زندگی ایلی، هماهنگ نمودن ایام آموزش – امتحانات و تعطیلات با کوچ عشایر، بازدیدهای منظم و دوره‌ای، ضبط و ثبت گزارش‌های راهنمایان تعلیماتی، توجه و رعایت جدی اصل تشویق و تنبیه، شیوه‌های بازرسی و نظارت، سرعت در حل مسائل ریاضی، نگارش هرچه زیباتر کلمات فارسی، مشاعره، خواندن اشعار حافظ، سعدی، مولانا و ...، ارائه‌ی نمایش، انجام آزمایش‌های علوم، ارائه‌ی کنفرانس و سخنرانی، رسم نقشه‌های جغرافیایی، تاکید بر نتایج موثر و مطلوب در مدارس، پذیرش دانش‌آموزان بی‌شناسنامه، تدریس دو سه کلاس در یک سال، فعالیت دوره‌ی دانشسرای عشایری در 365 روز سال بدون تعطیلات تابستانه، ایجاد، توسعه و تجهیز واحدهای آموزش تکمیلی، شخصیت ذاتی بهمن‌بیگی از جمله ذکاوت و درک کامل او از نیاز و ویژگی‌های جامعه شناختی عشایر، از جمله عوامل موفقیت او بود. مهم‌تر از همه ایمان به کار و عشق به انجام وظیفه در گذر از راه‌های سخت و دشوار و پرپیچ و خم، کارگر افتاد و به سرعت به توفیق دست یافت. کار او و شیوه‌ی آموزشی او شهره شد و نام بهمن‌بیگی در تاریخ تعلیم وتربیت ماندگار گردید. پائولین هرون (Pauline Heron)، امکانات، هدف، استراتژی، برنامه‌ریزی و معلم را پنج عامل اصلی در جهت بهبود آموزش و پرورش عشایر می‌داند. به نظر می‌رسد: «شناخت و ایمان به کار» دو عنصر اصلی هستند که نقش تعیین‌کننده دارند و از دید ایشان پنهان مانده‌اند.بدون تردید، آگاهی و شناخت جامع از نیازهای ایلی و شور و شوق درونی آقای بهمن‌بیگی، از عوامل سرنوشت‌ساز در این فرایند بودند. آموزش فرزندان عشایر که از استان فارس شروع شد، به دلیل دستاوردهای مثبت و اثربخش فراگیر شد و کل جامعه‌ی عشایر کشور را تحت پوشش قرار داد. موفقیت‌های روزافزون و شگردهای بدیع نظام آموزشی عشایر، مورد داوری و ارزیابی گشترده‌ای قرار گرفت.

بهمن‌بیگی گرچه ترک زبان است، اما به زبان و ادبیات فارسی بی‌نهایت عشق می‌ورزد. زبان فارسی را رشته‌ی اتحاد و بقا، عامل وحدت ملی و تمامیت ارضی می‌داند. معتقد است، زبان فارسی یکی از مقاوم‌ترین زبان‌هایی است که توانسته ایران را از چنگ بیگانگان حفظ کند، تسلیم زبان عربی نشده و کلمات این زبان را به خدمت خود گرفته است. زبانی که در کشوری مغلوب و مفتوح، ملتی غالب و فاتح آفریده، شایسته‌ی خدمت است. یکی از شگردهای بدیع تعلیمات عشایر، اردوهای آموزشی بود که سالانه در دو سه نوبت تشکیل می شد. فارسی‌خوانی، فارسی‌نویسی، فارسی‌گویی، مشاعره و زیبایی خط بسیار مورد توجه و ارزیابی قرار می‌گرفت. این‌ها جزئی از شیفتگی عجیب وی به سوادآموزی ایلات بود. با وجود آن که در سال 1973 توسط هیئت داوران بین‌المللی، بنده‌ی جایزه‌ی جهانی یونسکو گردید و با پیشنهاداتی برای مناصب بالا مواجه بود، لیکن به همه‌ی پیشرفت‌های ممکن بی‌اعتنایی کرد و خود را وقف سوادآموزی فرزندان عشایر کرد و توفیقات فراوانی به دست آورد.

و به همین جهت می‌نویسد: «در کار آموزش، مثل بسیاری از کارهای کیفی، شور و شوق و غیرت و حمیت و نیز عامل انسانی، برنده‌ی همه‌ی مسابقات است و همه‌ی مشکلات را می‌تواند از میان بردارد.»  در اوایل انقلاب برخی تندروی‌ها صورت گرفت. کم‌تجربگی و تندروی‌های عده‌ای موجب اشکالات شد. خدمات برجسته و دستاوردهای مثبت سال‌ها تلاش و فداکاری آقای بهمن‌بیگی نیز به خیانت تعبیر شد. به غرض یا از روی ناآگاهی تقریبن هر کاری که در دستگاه طاغوت صورت گرفته بود مورد تردید واقع شد و عامل آن نیز متهم بود. انگشت اتهام، تعلیمات عشایر و بنیانگذار آن را هم مورد هدف قرار داد. تندوری‌ها تا حدی پیش رفت که نزدیک بود بین خادم و خائن اشتباه نابخشودنی رخ دهد. مسئولین وقت وزارت آموزش و پرورش به ارزیابی عملکرد تعلیمات عشایر پرداختند و خوشبختانه خدمات ایشان را مورد تایید قرار دادند. تلاش‌های پنهانی وی، دفاع برخی دانش‌آموختگان دستگاه ایشان، درک و حسن نیت برخی مقامات کشوری و به ویژه خواست و مشیت الاهی، شایستگی و بی‌گناهی ایشان را ثابت نمود و حکم بر برائت وی صادر گردید.

پس از چند سال سکوت ناخواسته، از اواسط دهه‌ی 60، بهمن‌بیگی با استفاده از ذوق نویسندگی و استعداد ادبی، تجارب دوران آموزشی خود را در قالب داستان‌های مستند، خاطرات و رمان‌های کوتاه به رشته‌ی تحریر درآورد. کتاب‌های جذاب و خواندنی «بخارای‌من ایل من»، «اگر قره‌قاج نبود» و به اجاقت قسم از زمانی که انتشار یافت و در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفت، به سرعت به چاپ‌های بعدی رسید. جملات نغز و شیرین و مطالب فصیح آن، احساس خدمتگزاری وی را به زیبایی بیان می‌دارد. وی می گوید: «هیچ‌یک از نوشته های خودم را از یک پیام اجتماعی و اخلاقی تهی نمی‌بینم.» اظهار بجا و شایسته‌ای است، اما به لحاظ شیوایی نگارش، قلم سحرانگیز، گیرایی مطالب و رسایی جملات توام با مایه‌های طنز، چنان خواننده جذب در جملات و مطالب می‌شود که بیش از آن که از پیام اجتماعی و اخلاقی بهره‌مند شود، خود را درون ماجرا و جزئی از داستان می‌پندارد و انگار در همان لحظه شاهد وقوع آن است. کتاب «عرف و عادت در عشایر فارس» نیز در سال 1381 بار دیگر تجدید چاپ می‌شود و مجددن مورد اقبال علاقه‌مندان قرار می‌گیرد.

هرچند در سال‌های اخیر مراسم و نکوداشت‌های قابل توجهی از طریق دستگاه‌ها، نهادها و بیش از همه به صورت خودجوش توسط عشایر، دانش‌آموختگان مکتب ایشان برگزار و با حضور و یا بدون حضور ایشان برگزار و با حضور و یا بدون حضور ایشان از خدمات برجسته‌ی وی تجلیل به عمل آمده است، اما ایجاب می‌کند که شیوه‌ی کار، نحوه‌ی برخورد با مسائل، نوع برنامه‌ریزی، فرایند اقدامات، نتایج تلاش‌ها، اقبال و رضایت‌مندی جماعات عشایری مورد کنکاش و پژوهش بیش‌تر قرار گیرد و به عنوان الگویی سازگار و کارآمد توسعه یابد و در اختیار جامعه‌ی بین المللی قرار گیرد.

 

منابع:

1. سهرابی، علی. آموزش و پرورش در عشایر ایران. مرکز نشر دانشگاه شیراز. پاییز 73.

2. بهمن‌بیگی، محمد. بخارای من ایل من. نشر ویژه‌نگار. چاپ ششم. 1380.

3. بهمن‌بیگی، محمد. اگر قره قاج نبود. انتشارات باغ آیینه. 1377.

4. بهمن‌بیگی، محمد. به اجاقت قسم. انتشارات نوید شیراز. 1379

5. بهمن‌بیگی، محمد. عرف و عادت در عشایر فارس.

6. کاظمی، سلطان‌علی. توانایی‌ها و ناتوانی‌های آموزش و پرورش عشایر از آغاز تا انقلاب اسلامی. پایان نامه کارشناسی ارشد. دانشگاه شیراز. 1369.

7. لستر، تارو. جهانی شدن، ترجمه‌ی عزیز کیاوند. ناشر: فرا. چاپ اول 1383.

8. کیاوند، عزیز. حکومت، سیاست و عشایر. انتشارات عشایری. 1368

نیم قرن تلاش

مروری بر زندگی بهمن‌بیگی از زبان کتاب‌هایش

سعید جابری انصاری

ماهنامه‌ی انشا و نویسندگی شماره‌ی 20

مرداد 91

 

من از همان روزها به راه افتادم و آن‌قدر تلاش کردم تا در سال 1331 یعنی چهل و دو سال پیش با کمک خداوند و عده‌ای از دوستان ایلی و غیر ایلی، نخستین دبستان‌های چادری را بر پا کردم و سپس به تاسیس سازمان کوچک نعلیمات عشایر در شیراز توفیق یافتم. گردانندگان این سازمان اهل همت و غیرت بودند و در مدتی بیش از ربع قرن حتا لحظه‌ای نیارمیدند و جمعیت کثیری از مردم قشقایی، ممسنی، بویراحمد، خمسه، کوه‌مره و چندین طایفه‌ی دیگر را باسواد کردند.

از فروتنی بیهوده می‌پرهیزم. ثمر کارشان فراوان بود: نزدیک به نه هزار آموزگار فداکار که همه از ایل برخاسته بودند و بیش از هزار پزشک، دندان‌پزشک، دام‌پزشک، قاضی، مهندس، جامعه‌شناس، دبیر و افسر که تقریبن همه از میان طبقات کم‌درآمد دست‌چین شده بودند.

تبعید

در یک صبح تابستان، چریک و نظامی با هم به خانه‌ی ما ریختند. دیرک‌ها را شکستند، طناب‌ها را گسستند، چادرها را فرود آوردند و زندگی شیرین و راحتی را که در کنار چشمه‌ای زلال و در دامن کوهی سرسبز داشتیم در هم پیچیدند. آفتاب گرم تیرماه، هنوز در وسط آسمان بود که با چوب و چماق و سرنیزه و پس‌قنداق حرکتمان دادند. مهلت و مدارایی در کار نبود. بساط تعزیه بر پا گشت. خویشاوندان جامه دریدند. بازماندگان چهره خراشیدند. فریاد شیون و زاری به آسمان رفت.

پدرم از تبعیدشدگان تهران بود. این‌بار نوبت زن و بچه‌هایش بود. زن‌ها و بچه‌های دو خانواده‌ی دیگر ایلی نیز همدرد و همراه ما بودند. دو شبانه روز سوار بر اسب در راه بودیم تا به جاده‌ی ماشین‌رو رسیدیم. کامیون بدبوی فرسوده‌ای در انتظارمان بود. همه را در گرمای سوزان به پشتش انداختند و پس از چند روز، مفلوک و تب‌آلود به پایتخت کشور رساندند.

ما را در تهران در یک طویله جای دادند. به هر خانواده فقط یک اتاق رسید. یک اتاق کاه‌گلی تاریک و داغ با دو سه سوراخ هواکش و چند آخور. ما فاصله‌ی دور و دراز بهشت و دوزخ را در پنج شبانه‌روز پیمودیم. کاروان اسیران در تهران زیر نظر ماموران شهربانی قرار گرفت. ما اجازه‌ی آه و ناله نداشتیم. حق گریه و زاری نداشتیم. گریه‌ی بلند ممنوع بود. فرمان داده بودند که دعا کنیم به کسانی که به چنان روز سیاهمان انداخته بودند. دعا کنیم و طول عمرشان را از خدا بخواهیم.

ماموران شهربانی هر هفته چندبار عوض می‌شدند. روی حصیری از نی که بر سکوی دم در طویله گسترده بود و یا روی چند حلبی خالی نفت که زیر درخت‌های نیمه خشک اقاقیا گذاشته بودند می‌نشستند و ما را حاضر- غایب می‌کردند. مردم نامهربانی نبودند. دلشان به حال ما می‌سوخت. مادرها را به مرحمت شاه امیدوار می‌ساختند، ولی در میان خود یک وکیل‌باشی، که همان گروهبان یکم امروز باشد، داشتند که از قماش قزاق‌های خیلی قدیمی بود. وکیل عبوس بی‌رحمی بود. قسم خورده بود که لبخند بر لب نیاورد. جواب سلام‌ها را نمی‌داد. دهانی دریده داشت. با کم‌ترین سر و صدا از کوره در می‌رفت.

وکیل‌باشی مرد بدهیکلی بود. چهارشانه بود. قد و قامت رسا داشت، ولی آثار یک زخم گلوله، شبیه به سالکی ناجور، چهره‌اش را زشت و کریه کرده بود. ابروهایش بلند و کوتاه شده بودند. یک شیار عمیق تناسب اعضای صورتش را به هم زده بود. چشم‌هایش نامساوی بودند. دو شاخه‌ی سبیلش در یک خط نبودند. دماغش بر لبش عمود نبود. دندان‌های بالا و پایینش روی هم قرار نمی‌گرفتند.

وکیل‌باشی زخمش را مدتی پیش در یکی از جنگ‌های عشایر لرستان برداشته بود و انتقامش را پس از چندین سال از زن‌های قشقایی می‌گرفت. هرگاه نوبت کشیک او می‌شد، مادرها خاموش می‌شدند و غم‌های دیگرشان را فراموش می‌کردند. لیکن یک‌روز حتا در حضور او طاقت نیاوردند و به صدای بلند گریستند. دختر خردسالی از گرما بی‌حال و بی‌هوش شد. دژخیم سنک‌دل بار دیگر بی‌حوصله شد و با نعره ای که سنگ را می ترکاند بر سر زن‌ها فریاد کشید: «مگر از جنایت‌های شوهرهاتان خبر ندارید؟ مگر نمی‌دانید که این بی‌همه چیزها سربازان وطن را کشته‌اند. می‌خواستید یک‌مرتبه هم برای ما گریه کنید. می‌خواستید یک دفعه هم برای صاحب منصب های قشون اشک بریزید، برای صاحب‌منصب‌هایی که در جنگ «تامردادی» کشتید.»

مادرم تاب نیاورد و با زبانی که نه فارسی بود و نه ترکی گفت: «ما قشقایی هستیم. جنگ تامرادی را بویراحمدها به راه انداختند. در آن جنگ شوهرهای ما همراه شما بودند. برای شما می‌جنگیدند.» وکیل‌باشی با رگباری از عبارات تلخ و تند، مادر بیچاره را ناتوان و پشیمان کرد:« همه‌تان سر و ته یک کرباسید. بویراحمد و قشقایی فرق نمی‌کند. همه‌تان از لر و ترک گرفته تا کرد و بلوچ دزد و آدم‌کش هستید. قشون ما غیرت ندارد. اگر داشت همه‌ی شما را تیرباران می کرد و به این‌جا نمی‌آورد. همه‌تان سزاوار قتل عام هستید. بروید، ممنون خدا باشید و برای سلامتی اعلاحضرت دعا کنید. بروید و این بچه گرگ‌ها را به مدرسه بفرستید، شاید آدم شوند.»

روز سرنوشت‌ساز

من اولین کودک قشقایی بودم که در کلاس ابتدایی شاگرد اول می‌شدم. قشقایی‌ها در روزگار سختی و مشقت یکدیگر را دوست می‌دارند. همه‌ی تبعیدی‌ها از پیشرفت‌های درسی من خوشحال می‌شدند و به کسانم تبریک می‌گفتند. در میان خان‌ها و کلانتران، آن‌که به نحوی شورانگیز به تشویق من برخاست، حسین‌خان دره‌شوری، کلانتر مشهور ایل بود. این مرد عزیز که پس از صولت‌الدوله، مقتدرترین شخصیت قشقایی بود و به همین دلیل هم پس از چندی تیرباران گشت، از موفقیت من بیش از دیگران شادمان شد. روزی، همگامی که از مدرسه بیرون می‌آمدم با فرستاده‌ی حسین‌خان روبرو شدم. جوان زبده‌ای بود. دستور داشت که مرا به خانه‌ی اربابش که نزدیک مدرسه بود ببرد. من از کسانم اجازه نداشتم. خواستم نروم. کیفم را از دستم گرفت و مجبورم کرد که بروم.

به زودی به خانه‌ی کلانتر دره‌شوری رسیدم که بسیاری از کلانتران مهمانش هستند. میزبان پرجلال و نامدار، برخلاف معمول و انتظار، به احترام من که کودک یازده‌ساله‌ای بودم از جا برخاست و با لحنی مهربان از همه‌ی مهمانان خواست از جا برخیزند و آن‌گاه گفت: «به اولین بچه‌ی قشقایی که خوب درس می‌خواند احترام کنید تا بچه‌های دیگر قشقایی هم خوب درس بخوانند. من دستور داده‌ام که پسرم جهانگیر را از ایل به تهران بیاورند که درس بخواند. ما از شهرها عقب افتاده‌ایم. از عشایر دیگر هم جلو نیستیم. مدت‌هاست که بچه‌های بختیاری تحصیل می‌کنند. عده‌ای از آن‌ها را به خارجه فرستاده‌اند. »

کلانتر متواضع و هوشمند طایفه‌ی دره‌شوری مرا در کنار خود نشاند. پیشانی‌ام را بوسید. دفترم را دید. خطم را پسندید و گفت: «پدرت اسیر بود. مادرت را به اسارت آوردند. از همه جا خبر دارم. دار و ندارتان به غارت رفته است. از هستی ساقط شده‌اید. چیزی برایتان برجا نمانده است. صاحب بهترین سفره‌ها و زیباترین اسب‌های قشقایی بودید و حالا در اتاقک تاریک یک طویله زندگی می‌کنید. ولی فرزند، برای تو بد نشده است. اگر خوب درس بخوانی جای سوخته‌ها سبز می‌شود.»

مژه‌هایم تر بودند. بغض گلویم را گرفته بود. بغض گلوی همه را گرفته بود. چشم‌ها از اشک لبریز بود. همه آماده‌ی گریستن بودند. روزگار سختی بود. فقط چند روزی از مرگ سردار ایل در زندان می‌گذشت. من آن‌روز را هیچ‌گاه فراموش نکرده‌ام و نمی‌کنم. هنوز بوسه‌ی افتخاربخش این انسان صادق و صمیمی را بر پیشانی خود احساس می‌کنم. هنوز آهنگ پرطنین کلام و ارتعاش هیجان‌انگیز صدایش را در گوش دارم. من آن روز را هیچ‌گاه فراموش نکرده‌ام و نمی کنم. آن روز برای من یک روز تاریخی بود. روزی بود که گویی تکلیف روزهای دیگر عمرم را مشخص کرد. روزی بود که سرنوشت سال‌های آینده‌ی حیاتم را رقم زد. مثل این‌که از آن روز به بعد چشم‌انداز تازه‌ای پیش روی داشتم. راهم معین بود، راهی قشنگ که از میان سرزمینی دلکش می‌گذشت و به سوی قله‌ها می‌رفت.

حرکت از ایل به شهر

قبول  شغل آموزش عشایر سبب شد که من از ایل به شهر بیایم و پس از تهیه‌ی خانه‌ای جادار، پدر و مادرم را نیز که پیر و ناتوان و محتاج طبیب و درمان شده بودند به شهر بیاورم. در یکی از اردیبهشت ها، هنگامی که ایل از نزدیکی شیراز می‌گذشت، با سه‌چهار کامیون و جیپ راه را بر آنان بستم و با التماس و تضرع مجابشان کردم که دست از چادر نشینی بردارند و بیش از چهل شتر و چندین اسب و قاطر را از بار سنگینی که بر دوش داشتند آسوده سازند.

این بار دوم بود که پدر و مادرم به شهرنشینی و اسکان اجباری تن درمی‌دادند. باز اول در زمان رضا شاه با زور و سرنیزه‌ی سرباز و بار دوم در زمان محمدرضا شاه با التماس و تضرع من. ترک ایل برایشان آسان نبود. زندگی شیرین، فرش های رنگین، اسب‌های سر بر آسمان و گله‌های فراوان داشتند. گرمسیرشان پر از نور و حرارت بود و سردسیرشان چمن‌ها و چشمه‌های دل‌انگیز داشت.

من و مادرم

هنگامی که به چادرهای دبستان‌ها نزدیک می‌شدم و کودکی به استقبالم می‌دوید و نفس‌زنان با این شعر زلال ایرج خوشامدم می‌گفت، زنده می‌شدم:

وه چه خوب آمدی صفا کردی/ چه عجب شد که یاد ما کردی

بی‌وفایی مگر چه عیبی داشت/ که پشیمان شدی وفا کردی

شب مگر خواب تازه‌ای دیدی/ که سحر یاد آشنا کردی

بیخود نبود که من همه‌ی مدرسه‌ها را در همه جا می‌دیدیم و همه‌ی بچه‌ها را در همه‌ی درس‌ها می‌آزمودم.

از تحلیل روح و روان خودم عاجزم. دوران جوانی را پس از تقلاهای بیهوده از دست داده‌ بودم و در ظلمت تردیدها و نومیدی‌ها در جستجوی نوری بودم، نوری هر قدر کم و کوچک و دور. آموزش کودکان و نوجوانان عشایر چراغ راهم شده بود.

پیشرفت کارها چشمگیر بود. در مدتی کوتاه راهی دراز پیموده شد. شمار مدرسه‌ها به بیش از هزار رسید. در هر بیغوله‌ای و توی هر تیره و طایفه‌ای، آموزگاری جوان چراغی کوچک برافروخت. در شیراز شبانه‌روزی‌های گوناگون به‌وجود آمد: برای تربیت معلم، برای تعلیم شاگردان دبیرستانی و حرفه‌ای و برای رساندن نوجوانان ایل به سطوح شامخ دانشگاهی.

وسعت روزافزون ابعاد کار فقط این عیب را داشت که آسایش و آرامش خانه و خانواده‌ی مرا بر هم زد. گرفتار جنگ و دعوای خانگی شدم. خوشبخت‌ترین خانواده‌ها هم از این درد بی‌درمان در امان نمی‌مانند. یکی از دو طرف دعوا من بودم و طرف دیگر مادرم. دعوای ما بر سر سفرهای من بود. من ناچار بودم که دست کم نیمی از سال و ماه را در کوه و بیابان به‌سر برم. راه‌ها ناامن بود. اقامت‌گاه‌ها بی بهداشت بود. خصومت‌های احتمالی در کمین بود.

از سفری بازگشته، خطری را پشت سر نهاده بودم. مادرم که اندکی بیمناک بود، بیمناک‌تر شده بود. او با درد و داغ، آشنایی دیرینه داشت. در طول عمرش عزیزان بسیاری را از دست داده بود. از درد و داغ تازه می‌ترسید. از سفرهای من در هراس بود. همیشه چشم به‌راه بازگشت من بود. روزگاری دراز از شیزنان دریادل عشایر بود. از سهمگین‌ترین ماجراها خم به ابرو نیاورده بود. سخت‌ترین سنگ‌ها و صخره ها زیر سم اسبش نرم و ناتوان شده بودند. ولی دیگر پیر و کم‌طاقت شده بود. شکایت می‌کرد که ما را به شهر آوردی و خودت از شهر گریختی، ما را از ایل جدا کردی و خودت به ایل پیوستی. ناله‌اش بلند بود: « بس است، تا همینجا بس است. نمی‌خواهم مردم را باسواد کنی. دست از این کار بردار.»

من به او اطمینان می‌دادم که خطری در پیش نیست. همه جا و در همه‌ی طایفه‌ها دوستان فراوان دارم، آموزگارانم همه از ایل برخاسته‌اند. همه هواخواه منندو شبانه‌روزی‌ها پر از نوجوانان عشایر است. لیکن حرف‌هایم در گوشش اثری نمی کرد. باد هوا بود. سودی نمی بخشید. باران پند و اندرز بر سرم می‌ریخت و می‌گفت: «هزار دوست کم است و یک دشمن بسیار.»

هنگامی که شورشی بزرگ و تازه برپا شد و زد وخوردهای طولانی بین عشایر و دولت درگرفت، نگرانی مادرم دوچندان گشت. دیگر خواب راحت نداشت. اضطرابی جانفرسا سینه‌اش را می‌فشرد. برای غم‌ها و غصه‌ها می‌توان چاره‌ای اندیشید، ولی اضطراب‌ها و دلهره‌ها چاره‌ناپذیرند. بسیاری از دبستان‌های ما در میدان‌های خطر بودند. راه‌ها بند آمده بود. گردنه‌ها و جنگل‌ها مخوف شده بودند.

تسکین خاطر مادرم فقط با انصراف من از سفر میسر بود، کاری که از عهده‌ی من برنمی آمد. من نمی‌توانستم از سفرهایم دست بردارم. گذشته از خدمت به خلق خدا، با کاری کوچک به حرمت و شهرتی بیش از استحقاقم رسیده بودم. نمی‌توانستم به آسانی رهایش کنم. همه‌ی آموزگاران در انتظارم بودند. به همه‌شان وعده داده بودم که حتا در میدان جنگ‌ها به دیدارشان می‌روم. ناچار به وفای عهد بودم.

مادرم از نیات من آگاه بود. از قول و قرارهایم خبر داشت. اهل اشک و آه نبود ولی کارش به اشک و آه کشیده بود. از زد و خوردها و تیر و تفنگ‌ها خبرهای هولناکی می‌رسید. هفته‌ای نمی‌گذشت که قتل و غارت تازه‌ای صورت نمی‌گرفت. از هر دو جانب جنگجویان بسیاری جان می سپردند. بازماندگان هر دو سو پیراهن عزا می‌پوشیدند و عزیزان از دست رفته را شهید راه حق می‌پنداشتند.

از هر دو طرف می‌خوردیم

دامنه‌ی شورش فراگیر بود. رقابت‌های دیرین عشایری از میان رفته بود. صحبت آب و زمین و زمزمه‌ی اصلاحات اراضی همه را متحد کرده بود. خان‌های دولتی و راضی با خان‌های غیردولتی و ناراضی به هم پیوسته بودند. بیزاری از دولت در چنان حدی بود که بسیاری از بی‌آب و زمین‌ها هم برای حفظ آب‌ها و زمین‌های دیگران به‌پا خاسته بودند.

کانون فتنه در شهرها نیز گرم بود. روشن‌ترین مغزهای شهری، چشم به انقلاب ایلی دوخته بودند. چپ و راست به‌هم آمیخته بود. راهنماها و راهزن‌ها در یک صف بودند. زبان‌های آتشین و قلم‌های سرکش به کار افتاده بودند. خاموش‌ها و مصلحت‌اندیش‌ها را به باد تهمت می‌گرفتند و حتا خدمت‌گذاران را از خدماتی که به رضایت مردم می‌انجامید پرهیز می‌دادند. از معلمان عشایری هم می‌خواستند که دست از کار بکشند و به انقلاب بپیوندند. من و همکارانم را ملامت می‌کردند و می‌گفتند: «شما لاشه‌ی متعفن حکومت را عطرآگین می‌کنید.» چاره‌ای جزاین جواب نداشتیم: « چرا خودتان در شهرها دست از مشاغل خود نمی‌کشید و بچه‌هایتان را به مدارس می‌فرستید؟» دولتی‌ها هم دست از سر ما برنمی‌داشتند. یاری و همکاری می‌‌خواستند. نیازمند خبرگیر و خبررسان بودند. توپ و تشر می‌زدند. تهدیدمان می‌کردند. زبان حالشان این بود: «بودجه داده‌ایم، قدرت داده‌ایم. باید امروز به درد دولت بخورید. وفای خود را به حکومت نشان دهید.»

این‌ها را نیز بی‌پاسخ نمی‌گذاشتیم و می‌گفتیم:« اجازه دهید که ما امروز بچه‌های عشایر را باسواد کنیم تا شما فردا گرفتار این‌گونه ماجراها نباشید. مدرسه‌های ما چادری است. جنس چادرها از کرباس است. از آهن و سیمان نیست. با کوچکترین ندانم‌کاری، چادرهایمان آتش می‌گیرند.» طرفداران هر دو گروه گرفتار تعصب بودند. باسوادها حتا از بی‌سوادها هم متعصب‌تر بودند. غزل‌های سعدی و حافظ را هم، اگر این دو بزرگوار زنده می‌شدند و به فرمانشان نمی‌رفتند، به لجن می‌مالیدند.

انتخاب راه دشوار

من و دوستانم بر سر آن بودیم که حتا یک دبستان را در خونین‌ترین مناطق نبردها نیز تعطیل نکنیم. راه نه این و نه آن را برگزیده بودیم. راه ظریف و دشواری بود. در خودمان این هوش و بصیرت را سراغ داشتیم که از چنان دالان تاریک و باریک و پرپیچ و خم بگذریم و آلوده نشویم. در هر دو جانب دوستانی داشتیم. بسیاری از سران ارتش آن‌قدر درایت و انصاف داشتند که ما را در کار خود آزاد بگذارند. گروه انبوهی از معلمان و شاگردان ما نیز از فرزندان یاغی‌ها و مخالف‌ها بودند. به بی‌نظری ما ایمان داشتند و کسان خود را مجاب می‌کردند. انضباط دقیقی هم در کار بود. کم‌ترین انحراف‌ها نادیده و بی‌مجازات نمی‌ماند.

این‌چنین بود که من و یارانم، بی‌پروا به آنچه اتفاق می‌افتاد، راه خود را می‌رفتیم و با خاطری جمع از دیدار دورافتاده‌ترین مدارس هم نمی‌هراسیدیم. لیکن مادر آرام نمی‌گرفت. منطقش، منطق دیگری بود. زبانش زبان دیگری بود. زبان مادر بود. زبان مهر و محبت بود. حرف‌های من در گوشش یک جو ارزش نداشت.

زندگی من

زندگی من مجموعه‌ای از فرارها و قرارهاست. من از فرارهایم خشنودترم و بر این باورم که گهگاه فرار، بیش از قرار، دلیری و شهامت می‌خواهد. هنگامی که ستم‌ها چنگ و دندان نشان می‌دهند و توان رویارویی نیست، راهی جز این نمی‌ماند. دروازه‌های شهرها بر رویم بسته بود. از زندگی در شهرهای ایران خاطره‌های تلخ داشتم. به خیال فرنگ افتادم. اروپا و آمریکا چشمک می زدند. چادر اقامتگاهم پر از کتاب بود. کتاب‌هایم خاموش نبودند. وسوسه می‌کردند. قصدم این بود که مانند بسیاری از فراری‌ها و ایران‌گریزها بروم و بمانم و بقیه‌ی عمر را در گوشه‌های دنج دنیا به‌سر برم. شرقی ساده‌لوحی بودم. خوشبختی را در غرب فریبنده جستجو می کردم. بهانه‌ای به دستم آمد و بار سفر را بستم. کسانم ناراضی بودند، ولی عهد و وفای من هم حدی داشت. خداحافظی‌ها دشوار بود و یکی از آن‌ها از همه دشوارتر. چاره‌ای جز آن نداشتم که از خواهرم خداحافظی کنم. قشقلاق او در ساحل رود قره‌قاج بود. بیش از شش فرسنگ فاصله داشت، فاصله‌ای پر از کوه و کتل و رود و جنگل که جز با اسب پیمودنی نبود.

چگونه معلم شدم

با آن‌که عشایری بودم، به جای تفنگ و فشنگ، قلم و کتاب را انتخاب کردم، معلم شدم و آموزش عشایری را به راه انداختم. کم بودند کسانی که تشویقم می‌کردند و بسیار بودند آن‌هایی که به ملامتم برمی‌خاستند. پدرم مثل همه‌ی پدرها فرزندش را شایسته‌ی مشاغل مهم‌تری می‌پنداشت. یکی از پسرعموهایم که اتفاقن مرد غیرتمندی بود و تحصیلات مرا عالی می‌دانست، شماتتم می‌کرد:« ما از تو انتظار کارهای بزرگ داشتیم. خیال می‌کردیم استاندار می‌شوی. کارت به مکتب‌داری کشید!» هم‌کلاسی‌های قدیم دست از سرم بر نمی‌داشتند: «تو چرا با آن هوشی که داشتی به چنین شغل کوچکی راضی شده‌ای؟ معلمی هم شد کار؟ حسن وکیل شد. محمد سفیر اسپانیاست. منوچهر به وزارت خارجه رسید و تو آواره‌ی کوه و بیابان شده‌ای؟ و به بچه چوپان‌ها درس می‌دهی!»

دست راستی‌ها چشمم را به سوی قدرت و ثروت می‌گشودند و دست‌چپی‌ها برای نجت میهن و هم‌میهن، شعارهای آتشین می‌دادند: «تو عشایری هستی و می‌توانی یک شبه ره صدساله بروی. زحمت‌کشان و رنجبران را فراموش کرده‌ای و دلت را به الفبا خوش می‌کنی.» سرزنش خیرخواهان و بداندیشان از هر گوشه‌ای به گوش می‌رسید: «پسرک، بی‌استعداد نبود ولی عقل راست و درستی نداشت.»

سازهای ناساز

خان‌های مقتدر ایلات نغمه‌ی تازه‌ای را برای سوادآموزی عشایر سر داده بودم نمی پسندیدندو دولتی‌ها و ارتشی‌ها که از هرج و مرج فارس و قدرت روزافزون قشقایی دل پرخون داشتند، نسبت به هر ترک‌زبان، آن‌هم ترک‌زبانی که روزی مترجم خان‌ها و فرنگی‌ها بوده‌است، بدگمان بودند. دستگاه آموزشی کشور هم بازیچه‌ای بود در دست حکومت ارتشی و سیاسی.

من در میان چنین جو نامساعد و در کشاکش این نیروهای رنگارنگ، برای آموزش بچه‌های قشقایی و سپس سایر عشایر فارس دست و پا می‌زدم. پایم لرزان بود و دستم تهی. چشم‌انداز آینده، روشن به نظر نمی‌رسید. راهی نفس‌بر پیش روی داشتم. مخالفت‌ها به هراسم می‌افکند. یاد مناصب احتمالی و مشاغل از دست رفته آزارم می‌داد. امید فتح و پیروزی کم بود. گاه چنان خسته می‌شدم و در می‌ماندم که به آن‌چه بودم و کرده بودم و می‌کردم بدو بیراه می‌گفتم. لیکن چاره‌ای نداشتم. پل‌های پشت سر ویران شده بود. یک نیاز نیرومند درونی نمی‌گذاشت که آرام بگیرم و نگذاشت که در مدتی نزدیک به سی سال از جنبش و حرکت بازایستم.

از یک شاعر آلمانی این عبارت در خاطرم مانده‌ است: «تو با این پای مسکین و بدن ناتوان نمی‌توانی چنین سربالایی درشت و ناهموار را بپیمایی و به آن سرمنزل دور برسی. من با این پای مسکین و بدن ناتوان چنان سربالایی درشت و ناهموار را پیمودم و به آن سرمنزل دور رسیدم، ولی از همه می‌خواهم که از من نپرسند چگونه!» مفهوم این شعر آلمانی وصف حال من بود ووصف حال من است. من نیز با پایی مسکین و بدنی ناتوان از راهی دراز و پرسنگلاخ عبور کردم و به سرمنزلی دور رسیدم. من هم از همه می‌خواهم که از من نپرسند چگونه!

نویسنده‌های مورد علاقه‌ی من

من همه‌ی «چرند و پرند» دهخدا، «سگ ولگرد » صادق هدایت (داستان را، نه همه‌ی کتاب‌های او را)، بعضی از داستان‌های صادق چوبک، دو سه داستان جمالزاده از جمله «فارسی شکر است» را خیلی دوست دارم. تحقیقات علی دشتی درباره‌ی شعرای ایران هم اثر خیلی خوبی در من گذاشته است. چون زبان خارجی را به اندازه‌ی کافی می دانم که بتوانم از اصل آثار یا ترجمه‌های مورد وثوق خود فرنگی‌ها استفاده کنم، از نویسندگان خارجی هم بی‌تاثیر نبوده‌ام که عده‌شان زیاد است و نمی‌توانم همه را نام ببرم، مثلن از میان روس‌ها فیودور داستایوفسکی و آنتوان چخوف، از فرانسوی‌ها گی دوموپاسان، آندره ژید و رومن رولان، از آمریکایی‌ها مارک تواین، ارنست همینگوی، اُهنری و اشتاین‌بک. البته بعضی از جدیدترهایشان را نمی‌پسندم یا از درک لازم برای لذت بردن از آثارشان بی‌بهره‌ام.

تاثیر از دیگران

فکر می‌کنم مجله‌ی سخن تاثیر زیادی در من داشته است. شاید به همین دلیل بود که وقتی خانلری مرد، به برخی پدر و مادرها پیشنهاد کردم «ناتل» را که اسم دو بخشی قشنگی است، روی بچه‌هایشان بگذارند. البته بیش‌تر شیفته‌ی مجله‌ی سخن هستم تا شخص خانلری. سرمقاله‌ها یا مقدمه‌های خانلری در سخن، احسان یارشاطر و دکتر محمد صناعی در مقالاتشان، و به هر حال نثر بسیاری از نویسندگان سخن، نثر عبدالرحمن فرامرزی در مقاله‌هایش، نثر محمد حجازی در بعضی از نوشته‌هایش، نثر بعضی از مقالات «پیام نوین» مخصوصن نوشته‌های کریم کشاورز، نثر احسان طبری در سرمقاله‌های «رهبر» و «مردم» ( در آن سال‌های دور) و از جدیدترها نثر اسلامی ندوشن در مقالاتش از جمله آثاری‌اند که در من اثر داشته‌اند، ولی گمان می‌کنم مقلد هیچ‌کدام از این‌ها نبوده‌ام. چندی پیش در کنار لطفی که استاد ابوالقاسم انجوی شیرازی در مجله‌ی شما نسبت به کتاب من فرمودند، آقای کریم امامی نیز در همان‌جا از نثر «بخارای من، ایل من» تمجید کردند و آن را از نثرهای خوب به‌شمار آوردند، در این شیوه‌ی نگارش، میرزا حبیب اصفهانی مترجم «حاجی‌بابا» را مقدم بر من دانستند. من «حاجی‌بابا»‌ی جیمز موریه را به زبان انگلیسی خوانده بودم و با مطالعه‌ی مطلب آقای امامی به سراغ ترجمه‌ی فارسی آن رفتم و متاسفانه چه دیر. اگر این ترجمه را پیش‌تر خوانده بودم، می‌توانستم بگویم که مقداری تحت تاثیر آن بوده‌ام و ضمنن بد نیست همین‌جا بگویم که به نظر من ترجمه‌ی کتاب از اصل آن شیرین‌تر است و این عجیب است، در واقع باید گفت که «حاجی بابا» را میرزا حبیب اصفهانی نوشته و آقای موریه آن را به انگلیسی ترجمه کرده است.

سختی‌های کار

ممکن است بعضی‌ها مرا به خاطر کسب همان امکانات (روابط) مقصر بدانند. من چون – بدون شک – در زمان رضاشاه به دنیا آمده‌ام و در زمان محمدرضا شاه هم عمر نسبتن درازی داشته‌ام، نمی‌توانم مقصر محسوب نشوم. فوتبالیست بودم تیم ما در امجدیه برنده شد و از دست شاه مدال گرفتم. این‌ها تقصیرات اولیه‌ی من است. نمی‌توانستم صبر کنم و منتظر بایستم تا شاه بمیرد، یا به قول شوکراس به آخرین سفرش برود، و آن‌گاه مردم عشایر را باسواد کنم. در آن زمان تماس با دستگاه‌ها و متقاعد کردنشان به این‌که من آدم بی‌خطری هستم، ضروری بود. آن هم در شرایطی که عشایر را خطر بزرگی می‌شمردند. بسیاری از امکانات را با استفاده از ذوق نویسندگی و مایه‌ی طنزی که در نامه‌هایم داشتم (دوست و هم‌شاگردی عزیزم جناب آقای مهدی پرهام هم در شماره‌ی اخیر آینده بدان اشاره کرده‌است) و همین‌طور روابط دیرین با دوستان دوران نوجوانی که پست و مقامی داشتند، گرفته ام. به همه‌ی پیشرفت‌های احتمالی که در انتظارم بود، پشت پا زدم و خودم را وقف این‌کار کردم.

هم‌طرازان تحصیلی‌ام وزیر، وکیل، سفیر، سناتور و صاحب آلاف و الوف شدند. ولی بالاترین سمت اداری من در آن رژیم، مدیر کل تعلیمات عشایری بود، با این‌که به دست آوردن آن مقامات برایم دشواری نداشت. گروهی که فکر می‌کنند من همراه و همکار رژیم شاه بوده‌ام، سخت در اشتباهند. توجه کنید که سازش‌کاری با سازگاری متفاوت است. شکی نیست که سازگار بوده‌ام ولی معتقدم که سازشکار نبوده‌ام. خاطره‌ای به یادم آمد که بد نیست خدمتتان عرض کنم، باز مربوط به جناب آل احمد است. در منزل یکی از دوستان مشترکمان، آقای دکتر توکلی، بودیم. خانم سیمین دانشور هم حضور داشتند. جلال به من گفت: «فلانی! من تعریف کارهای تو را از خیلی ها شنیده‌ام، فعلن با 50 درصد کارهایت موافقم و نسبت به 50 درصد دیگر مشکوکم.» عرض کردم: چه بکنم تا از شک بیرون آیید. گفت: «باید دست مرا بگیرید و با هم گشت و گذاری به ایل داشته باشیم و کارهایت را به چشم ببینم.» گفتم: استدعا می‌کنم که در همین شک بمانید و هیچ‌گاه از آن بیرون نیایید1 اگر من دست شما را بگیرم و به ایل ببرم و محتملن بعدها طی نوشته‌ای، توصیفی از من بفرمایید، کارم تعطیل خواهد شد! ترجیح می‌دهم به جای شما یکی از مدیران سازمان برنامه یا یکی از جنرال‌های چندستاره را به ایل ببرم و کارم را نشان دهم تا پیشرفتی حاصل شود و بتوانم امکاناتی بگیرم. خندید و قبول کرد.

شما نمی‌دانید من چه مصیبتی داشتم. مار دشواری بود. کار کس‌نکردی بود. ناچار بودم از مدرک‌گرایی بپرهیزم و معلمان عشایر را از میان جوانان بی‌مدرک انتخاب کنم. گروه کثیری از بچه‌های بی‌بضاعت و مستعد ایلالت را به شیراز آوردم، به مدت 7 سال آن‌ها را مهمان دولت کردم، به دانشگاه فرستادم و چون توان مالی زندگی در شهر را نداشتند، برایشان کمک مالی ماهانه گرفتم و صدها مشکل دیگر. چگونه می‌توانستم با هم‌سفری آقای جلال آل احمد و پرهیز از معاشرت با کسانی که جلال از آن‌ها بدش می‌آمد، موفق باشم؟ فکر می‌کنید پانصدهزار نفر باسواد کردن، کار آسانی بود؟ از این کارها – جدن- به عنوان افتخار یاد می‌کنم نه ننگ.

من برای این بچه‌های بی‌بضاعت، از عالی‌ترین امکانات تعلیم و تربیت – حتا در سطح جهانی – استفاده می‌کردم. آزمایشگاه‌های فیزیک، شیمی و الکترونیک، این‌ها را حتا دانشگاه‌ها کم داشتند. تنها دبیرستانی که داشتم مجهز به دو لابراتوار زبان بود، آن هم در زمانی که دانشگاه شیراز فقط یک لابراتوار زبان داشت. برای بچه‌های عشایر و معلمان آن‌ها معافیت از نظان وظیفه گرفتم. فکر می‌کنید ساده بود؟ یک ژنرال را به دبیرستان عشایری آوردم، بچه‌ها را واداشتم تئاتری باارزش دراماتیک بالا درباره‌ی یک سرباز اجرا کنند، اشک جناب ژنرال که درآمد، قول معافیت بچه‌ها را گرفتم. شما اصلن نمی‌توانید تصور کنید که چقدر ما مشکل داشتیم... بگذریم.

عشق به کار

ناگفته پیداست که وقتی کسی برای مدت مدید به یک کار می‌پردازد، به خودی خود در طریق حل مشکلات، صاحب تجربه‌های بسیار می‌شود. بنده این افتخار را دارم که هیچ‌گاه، با همه‌ی امکاناتی که برای بهره‌وری از زندگی مرفه داشتم، جز به این کار عشق نورزیده‌ام. خوب، ما در جریان کارمان مشکلات بسیاری داشتیم. مشکل اول ما حرکت ایل بود. به این فکر افتادیم که مدرسه را به حرکت درآوریم. مشکل دوم ما این بود که معلم شعری در یک جامعه‌ی سیار ناامن و دور از بهداشت ماندگار نمی‌شد، ماناچار شدیم از مردم عشایر یا از مردم حدود و ثغور ایلات استفاده کنیم. البته درستی این شیوه زمانی بر ما معلوم شد که در جریان آزمایش و تجربه، گروهی از معلمان شهری را به ایل بردیم، نتیجه‌ای نگرفتیم و به ناچار متوسل به مردم ایلات شدیم.

مشکل سوم بعد از این تجربه پیش آمد، مردم نیمه باسواد ایلی یا ییلاق و قشلاق‌های ایل‌نشین مدرک نداشتند. متقاعد کردن وزارت فرهنگ یا آموزش و پرورش که دست از مدرک‌خواهی و مدرک‌گرایی بردارد و به ما اجازه‌ی استفاده از افراد بی‌مدرک بدهد، دشوار بود. در این‌جا نمی‌توانم نام دکتر کریم فاطمی را، که در آن ایام مدیر کل فرهنگ (آموزش و پرورش) فارس بود نبرم. او بود که به من کمک کرد و از شر مدرک و تصدیق نجاتمان داد. بعد از این توفیق، عده‌ای از این نیمه‌بیسوادان کم‌مدرک مناطق ایلی را با امتحان ورودی به شیراز آوردیم و در مدرسه‌ای که نامش را «دانشسرای عشایری» گذاشتیم، به مدت یک‌سال تعلیم دادیم و سپس به ایل برگرداندیم. از همه جا این تهمت به سوی ما سرازیر شد که بی‌سوادی را تجویز کرده‌ایم. ما فقط در صورتی می‌توانستیم جواب این تهمت را بدهیم که مدارسمان از عهده‌ی کار برآیند. غیرت و حمیت عشایری این جوانان و دسته‌های بعدی، آن‌ها را چنان به جوش و حال آورد که مدرسه‌های کوچ سیار و حقیر ما به سرعت پیشرفت کردند و توانستند نتیجه‌ی کار خود را به همه نشان دهند. با موفقیت این دسته‌ها دیگر ادامه‌ی کار برای ما مشکل نبود.

ریزه‌کاری‌های دیگری هم داشتیم، از جمله تغییر فصول تحصیل و تعطیل! ایل در تابستان و زمستان ساکن بود و در بهار و پاییز حرکت می‌کرد. ما هم مدارس خود را در بهار و پاییز تعطیل کردیم و در تابستان و زمستان درس دادیم. دیگر این‌که افراد ایل شناسنامه نداشتند. ما شرط شناسنامه را در قبولی دانش‌اموزان حذف کردیم، معلمان ما فقط در یک کاغذ می‌نوشتند که فلان شاگرد می‌واند مثلن کلاس سوم را بخواند، همین برای دیگر مدارس ایل کافی بود.

از مشکلات بزرگ ما مسئله‌ی زبان بود. باید بگویم که اصولن لهجه‌ها یا زبان‌های ترکی، عربی و لری، در مناطق عشایری فارس انحصاری نیست، بسیار از مردم عشایر ترک‌زبان، عرب‌زبان و لرزبان ضمن تماس با فارسی‌زبان‌ها، کمی فارسی می دانستند و این امر مشکل ما را کم می‌کرد. البته ما راه و روش کار را هم، که نوعی روش زبان‌آموزی تطبیقی است، به معلمان آموختیم و آن‌ها هم به زودی از عهده‌ی کار برآمدند. در تجربه‌های بعدی‌مان در دیگر مناطق ایران از جمله در آذربایجان و کردستان، شیوه‌های دیگری را آزمودیم و توفیق هم داشتیم. می‌توانم بگویم که ما مشکل زبان را بی‌کمک خداوند نمی توانستیم حل کنیم. در کار آموزش، مثل بسیاری از کارهای کیفی، شور و شوق و غیرت و حمیت و نیز عامل انسانی، برنده‌ی همه‌ی مسابقات است و همه‌‌ی مشکلات را می‌تواند از میان بردارد. ما از چندین شور و شوقی برخوردار بوده‌ایم.

انشا نویسی

من از انشانویسان سال‌های آخر دبیرستان بودم. هم‌کلاس‌هایم همین که عاشق می‌شدند به سراغم می‌آمدند تا برایشان نامه‌های سوزناک بنویسم و من بعضی از این نامه‌ها را طوری می‌نوشتم که خودم هم به گریه می‌افتادم.

کم‌کم شهرتی به‌دست آوردم و در سال اول حقوق کارم به جایی رسید که بر کتاب «اشک معشوق»، اثر مشهور مهدی حمیدی مقدمه‌ی شورانگیزی نگاشتم. انتشار این اثر شهرت مرا چندان بالا برد که عده‌ای از بچه‌ها حتا در نامه‌های خانوداگی نیز از من کمک خواستند. خوب به خاطر دارم که یکی از آنان که بعدها از وکلای نامدار مجلس شد، وادارم کرد که نامه‌ی پرمهری به مادرش که در شهرستان بود بنویسم. مادر از قلم حساس پسر چنان بی‌تاب شد که بی‌درنگ یک قواره پارچه‌ی نفیس لباسی برایش فرستاد. نامه را من نوشتم و لباس را او پوشید. پس از پایان دانشکده‌ی حقوق، کتاب کوچکی به نام «عرف و عادت در عشایر» منتشر کردم. این نوشته مورد عنایت مجلات وزین و معتبر روز قرار گرفت. مجله‌ی «سخن» درباره‌ام داد سخن داد. کریم کشاورز کتابم را با سخاوت و کرم ستود. داود نوروزی در روزنامه‌ی ایران ما قلم‌فرسایی جانانه‌ای کرد. مجتبا مینوی نیز از طریق رادیو به تشویقم برخاست. اهل تقلید هم بیکار ننشستند.

با این مقدمات احتمال می‌رفت که من در زمره‌ی نویسندگان درآیم و دواسبه به‌سوی افتخارات ادبی، تحقیقی، اجتماعی و تاریخی بتازم و هم‌وطنان را از سرچشمه‌ی طبع خویش بهره‌مند سازم. لیکن چنین نشد. شاید به این دلیل که امید و انتظارم بیش از استعداد و قدرتم بود. سکوتی طولانی بر قلم و زبانم چیره شد.

ایلیاتی بودم، به ایل بازگشتم و پس از سال‌ها سواری، سرگردانی، دنیاگردی و چادرنشینی به فکر باسواد کردن بچه‌های عشایر افتادم و بیش از بیست و شش سال از عمرم را در این راه صرف کردم.

در دوران بیکاری و بازنشستگی بار دیگر فیلم یاد هندوستان کرد و باز به خیال نویسندگی افتادم. قسمت عظیم عمرم در ایل گذشته بود. از دشت‌ها و کوه‌ها و طبیعت زیبای ایل الهام فراوان گرفته بودم. با غم‌ها و شادی‌هایش آشنا شده بودم.به درها و درمان‌هایش پی برده بودم. با چشمی باز و بینا به همه‌کس و همه‌جا نگریسته بودم. برای بهبود اوضاع و احوال این مردم خانه به‌دوش و کوه‌نشین تا پای جان کوشیده بودم. حق این بود که با دقت و موشکافی یک محقق دست به‌کار شوم و به‌خصوص درباره‌ی آموزش عشایری که کاری دشوار و بدیع بود، تجارب خویش را در اختیار پویندگان و جویندگان تعلیم و تربیت بگذارم؛ ولی نمی‌دانم چرا و چگونه قلم به فرمانم نرفت و به یک نوع داستان‌سرایی گرایش یافت و نمی‌دانم چه مصلحتی در کارش بود که به جز در قطعات آخر کتاب که گزارش‌گونه است، به دامن داستان آویخت. شاید انگیزه‌اش این بود:

خوش‌تر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

منابع: اگر قره‌قاج نبود، به اجاقت قسم ، بخارای من ایل من.

سخن مدیر مسئول (شماره‌ی 20 ماهنامه انشا و نویسندگی)

سيدحسين محمدي حسيني نژاد

ماهنامه انشا و نويسندگي

سال سوم، شماره 20، خرداد 1391

یازدهم اردیبهشت 1389، سالروز وفات یکی از معلمان دلسوز و اثرگذار کشور، محمد بهمن‌بیگی است. وی که سال‌ها در عرصه‌ی تعلیم و تربیت گام برداشت و راه‌های پرسنگلاخ این مسیر را هموار ساخت، از نمونه‌های بارز موفقیت در شرایط سخت است. شرایطی که از نظر اقتصادی، اجتماعی، به ویژه فرهنگی دست به هم داده باشند و بگویند نمی‌شود در کویر گیاه رویاند یا در قله‌های سرسخت، پناهگاه ساخت. او ایستاد و نشان داد که می‌توان علی‌رغم همه‌ی مشکلات کار را پیش برد و به نتیجه رساند. جا دارد راه و رسم این معلم بزرگ به کتاب‌های درسی راه یابد، تجربه‌هایش در مراکز تربیت معلم و دانشگاهی تدریس شود. افسوس که ما کم‌تر دوست داریم از تجربه‌های پیشینیان بیاموزیم. می‌خواهیم هر بار خانه‌های ساخته شده‌ی قبلی را به جای ترمیم و اصلاح، از پایه در هم بکوبیم و دوباره بسازیم. غافل از این‌که شرط عقل حکم می‌کند به پیشینیان احترام بگذاریم، ضعف‌ها و کاستی‌هایشان را جبران کنیم و بنایی را که ساختند، مبنای ادامه‌ی کارمان قرار دهیم؛ شاید روزی به این ضرورت تاریخی آگاهی یابیم.

 مطمئن باشیم اگر حرمت نگه نداریم، حرمتمان را نگه نمی‌دارند؛ تاریخ این را می‌گوید. اما کار بهمن‌بیگی از دو منظر خیلی چشمگیر است: یکی آن که در لباس معلمی و تاسیس آموزش عشایری در کشور، موجب باسواد کردن خیلی عظیم عشایر شد و تخصص و تعهد را توام در بین آنان رواج داد. در این زمینه البته او مخالفانی هم داشت که در حیاتش هم بی‌نصیب از آنان نبود. علی‌رغم همه‌ی ناملایمات، معتقد بود نتیجه‌ی کارش به مردم بی‌سواد عشایر ایران رسیده است و از این بابت بسیار خوشحال بود. هم حضوری تعریف کرد و هم در یکی از مصاحبه‌هایش آمده که روزی جلال آل احمد به او می‌گوید: خیلی از پیشرفت‌هایت شنیده‌ام، می‌خواهم به آن مناطق بیایم و تحقیق کنم تا اگر کارهایت درست بود مطالبی بنویسم. بهمن‌بیگی از او می‌خواهد که اگر دوست داری کارهایم به صورت آرام ادامه داشته باشد، خواهش مرا بپذیر و به دیدار ما نیا. این نکته می‌رساند که چگونه بر احوال زمان خود و ضرورت کار آرام و بی‌سر و صدا واقف بود. البته بررسی این بخش از کار بهمن‌بیگی بیش‌تر به عهده‌ی کارشناسان علوم اجتماعی است، تا مشخص شود تا چه حد راه را درست رفته است؛ در این نشریه بیشتر به جنبه‌های قلمی وی اشاره خواهد شد.

 از همین رو وجه دوم کار بهمن‌بیگی، در این شماره نقد و معرفی شده‌اند؛ یعنی سندهای مکتوبی که از آفت تحریف و دگرگونی دور هستند. سه کتاب مطرح او یعنی «بخارای من، ایل من»، «به اجاقت قسم»، «اگر قره‌قاج نبود»، حاصل سال‌ها تجربه‌های آموزشی و تربیتی او در بین عشایر است. کاری که در بین مجریان، مسئولان، برنامه‌ریزان، معلمان، استادان و ... بسیار کمیاب است.  شاید بشود آن را بزرگترین سند تجربه‌ی آموزشی کشور نامید. تجربه‌هایی که بهمن‌بیگی به شرح آن پرداخته، در قالب نثری زیبا و دلنشین ارائه شده است. هر کتاب او را که خواننده در دست بگیرد، تا آن را به پایان نرساند بر زمین نمی‌گذارد. و این توفیق برای معدودی از کتاب‌های فارسی حاصل شده است که آن‌قدر خواننده را جذب خود سازد.

در سال 1381 به همت دبیر وقت ستاد مرکزی بزرگداشت مقام معلم، جناب مهندس یوسف عظیمی، طرحی در وزارت آموزش و پرورش به تصویب رسید که به موجب آن قرار شد زندگی‌نامه‌ی بیست معلم برجسته‌ی کشور تحت عنوان «با فرهیختگان» تهیه و به چاپ برسد. توفیق داشتم تا زندگی و فعالیت استاد اسفندیار معتمدی، علی فرخ‌مهر، محمود حکیمی، مرتضی خلخالی و ... را تهیه و به چاپ برسانم. اما دولت دبیر محترم وقت ستاد، دیری نپایید که دستخوش تغییر گردید. استاد بهمن‌بیگی یکی از منتخب‌ها بودند که با وجود تهیه‌ی مطالب، به دلیل تغییرات داخل وزارت‌خانه، موفق به انتشار آن نشدم. اکنون که این فرصت پیش آمد تا به نقش و نوشته‌های ایشان بپردازم، خدای بزرگ را شاکر هستم و امیدورام توانسته باشم قدمی کوچک در مسیر معرفی این فرهیخته‌ی بزرگ بردارم.

به همین منظور و برای تهیه‌ی مطالب، حوالی سال 1382 توفیقی دست‌ داد و به دیدار بهمن‌بیگی رفتم. من که او را به واسطه‌ی کتاب‌هایش شناخته بودم، فکر می‌کردم همچنان مثل نثرش طوفانی باشد و مدام خودم را برای مواجه شدن با او آماده می‌کردم. وقتی در را گشود، آرامش از سر و رویش می‌بارید. با احترام خاصی پذیرایم شد. در آن اتاق بزرگ، محو تصاویر کلاس‌ها و مدارس عشایری شدم. وقتی هدفم را از دیدار با او توضیح دادم و خواستم مصاحبه را آغاز کنم، گفت: « من هر چه لازم است در کتاب‌هایم گفته‌ام. آن‌ها را خوب بخوانی، به جواب‌هایت می‌رسی. در ثانی به جای این کارها بهتر است به وزارت آموزش و پرورش بقبولانید که کتاب‌های مرا در مراکز تربیت معلم تدریس کنند. من هر چه تجربه داشتم در این کتاب ها آورده ام و مطمئن هستم اگر معلم‌ها آن‌ها را بخوانند برایشان مفید است.» من اصرار داشتم که از این سفر دست خالی برنگردم؛ به ناچار پذیرفت.

هر وقت این خاطره را مرور می‌کنم، یاد گابریل گارسیا مارکز می‌افتم. خبرنگار تازه‌کاری می‌خواهد از زندگی او بنویسد و اصرار دارد که با او مصاحبه کند. مارکز از او می‌خواهد که در یک سفر کوتاه همراه او و خانواده‌اش باشد. فکر می‌کرد از این راه گزارشگر می‌تواند به ناب‌ترین قسمت‌های زندگی‌اش پی ببرد. سفر تمام می‌شود، خبرنگار از مارکز وقت مصاحبه می‌خواهد تا درباره‌ی زندگی‌اش بنویسد! به او می‌گوید از این حرفه برو که اگر می‌خواستی، بهترین منبع تهیه‌ی گزارش را در اختیارت گذاشتم اما تو نتوانستی از آن بهره ببری. بعدها که کتاب‌های بهمن‌بیگی را دقیق‌تر خواندم، به اصرار او مبنی بر این‌که هر چه داشتم در کتاب‌هایم گفته‌ام، بیش‌تر پی بردم. باز فراموش نمی‌کنم وقتی دسته گل بزرگی را برای او برده بودم مشاهده کرد، با لبخند مهربانانه‌ای همسرش را صدا زد که سکینه جان بیا و ببین فلانی چه دسته‌گل زیبایی آورده است حال آن‌که باغچه‌ی درندشتش پر بود از این گل‌ها! این‌جا نیز یاد داستان مولانا افتادم که بیابانگردی یک مشک آب برای خلیفه‌ی بغداد برد، حال آن‌که وی بر دجله حکومت می‌کرد! ضمن گفتگو از ایشان پرسیدم چرا فقط سه، چهار کتاب! چرا بیش‌تر ننوشته‌اید؟ پاسخ جالبی شنیدم: «مگر یک آدم چقدر حرف حسابی دارد که بزند! من هر چه باید و می‌توانستم در آن کتاب‌ها نوشته و گفته‌ام. بیش از آن، تکرار مکررات است.»

 در این سفر بود که ارادت شاگردانش را لمس کردم. دیدم چگونه مثل پروانه دور شمع وجودش جمعند. شاگردانی که هر کدام، معلمان بزرگی شده بودند و منشاء اثر در کشور. همین ارادت را در انجمن مفاخر در تهران شاهد بودم. وقتی از اقصی نقاط ایران، شاگردانش – که هر کدام از متخصصان کشور هستند – گرد هم جمع شده بودند تا از سال‌ها تلاش وی تقدیر کنند، جای خالی ای وجود نداشت. نه در سالن اصلی، نه در راهروها و نه حتا در زیرزمین. این است که هیچ‌گاه خدمت و صداقت گم نمی‌شود. اگر با این جمله موافقیم که برای ارتقای فرهنگ هر کشور باید از معلمان آن جامعه آغاز کرد و در این راه بهترین‌ها را معرفی کرد تا بقیه از وی الگو بگیرند، بهمن‌بیگی یکی از بزرگان این عرصه است. که جا دارد در هر مناسبتی یادی از او وکارهایش بشود. برای شناخت خدماتش ابتدا به مقعیت عشایر و تاثیر بهمن‌بیگی بر آن پرداخته‌ایم. چند نقد خواندنی بر کتاب‌هایش آورده‌ایم. خاطرات شاگردانش که منبع بزرگی برای شناخت وی است، بخش خواندنی این ویژه‌نامه شده است. نمونه‌هایی از نثر کتاب‌هایش را آورده‌ایم، کتاب‌هایی که قابلیت دارند چند بار خوانده شوند و حتا برخی داستان‌هایش به فیلم تبدیل شوند. مهم‌تر از همه این که می‌توان برای زیبا شدن نثر، از رویشان مشق نوشت. اگر کسانی برای بهتر نوشتن، دنبال نمونه‌های عالی نثر فارسی هستند، این کتاب‌ها جزو بهترین‌هایند. خدایش او را خیر دهد و با بزرگان محشورش گرداند. آمین.

اشک و اندیشه

محمد نادری دره‌شوری

ماهنامه‌ی انشا و نويسندگي

سال سوم، شماره 20، خرداد 1391

 

در همه جای ایران، سال با فروردین آغاز می‌شود و با اسفند به پایان می‌رسد. اما نمی‌دانم چرا تصور من بر این است که سال مردم قشقایی با مهر آغاز می‌شود و با آغاز مهر دیگری پایان می‌یابد. شاید یکی به این دلیل که سال تحصیلی در عشایر از مهر تا مهر است و شاید هم به دلایلی دیگر.

من در طول زندگی‌ام، سال‌های سخت و کم‌باران زیادی دیده‌ام. اما خاطرات تلخ خشک‌سالی‌های 41-42 و همچنین 45-50 هرگز از صفحه‌ی ذهن و لوح دلم زدوده نمی‌شود. چون در آن سال‌های سخت بدون اغراق، قشقایی‌ها تمام هستی خود را از دست دادند و به راستی از پای افتادند. در این سال‌ها اشعار شیخ اجل، مصداق عینی یافته بود که : «... چنان آسمان بر زمین شد بخیل ...  که لب تر نکردند زرع و نخیل ... بخوشید سرچشمه‌های قدیم ... نماند آب جز آب چشم یتیم...» مردم نه پای رفتن داشتند و نه جای ماندن. نه چادر سیاهشان سند مالکیت داشت (هنوز هم ندارد) که با وثیقه گذاردنش وامی دست و پا کنند و نه اموالشان بیمه‌ی حوادث بود (هنوز هم نیست) تا کمکی دریافت دارند. درباره‌ی بدبختی های مردم ایل، یکی از شعرای با ذوق و دردآشنای طایفه‌ی فارسی‌مدان، به نام عبدالله صمصامیان، اشعار ترکی سوزناکی سروده بود که چند بند آن با ترجمه نقل می‌شود: « یکی گوید اسبم، قاطرم، اشترانم، ... همه مردند و بال پروازم شکست ... جانم به لب رسیده، در حال مرگم ... ببینید فلک با ایل قشقایی چه کرد؟! ... یکی گوید یاد باد آن ایام خوش، ... که در این مکان چادر افراشته بودم ... به دورم گله‌هایم می‌چریدند ... ببینید فلک با ایل قشقایی چه کرد؟! ... همین روزها، همسایه کوچ خواهد کرد ... و من به دنبالش آه خواهم کشید ... سرانجام از درد اشترانم خواهم مرد ... ببینید فلک با ایل قشقایی چه کرد؟!»

قحطی و خشکسالی چنان شدید و مصیبت چنان عظیم بود، که اگر تلاش و جان‌فشانی‌های آقای بهمن‌بیگی و دیگر یارانش نبود، علاوه بر نابودی احشام، فاجعه‌ی عظیم انسانی هم به‌وجود می‌آمد. در آن سال شوم، چندین بار چشمان بهمن‌بیگی را گریان دیدم. آخر، بهمن‌بیگی مرد گریه نبود، مرد عمل بود، مرد عشق بود و امید. به جز این در زلزله‌ی قیر هم و بعدها در ماتم جوان ناکامش علی‌وردی هم و این‌ها مواردی استثنایی بودند. تنها نقطه ضعف بهمن‌بیگی که همیشه اشک‌هایش سرازیر می‌شد و من بارها شاهد آن بودم، هنگامی بود که در مدارس یا دانشسرا یا دبیرستان دانش آموزی شعر کودک یتیم سعدی را برایش می‌خواند: « چو بینی یتیمی سرافکنده پیش ... مده بوسه بر روی فرزند خویش ... یتیم ار بگرید، که نازش خرد؟ ... وگر خشم گیرد، که بارش برد؟ ... الا تا نگرید که عرش عظیم ... بلرزد همی چون بگرید یتیم ...» آری با تلاش بی‌وقفه و مدبرانه‌ی بهمن‌بیگی، این پدر دلسوز و دردآشنای ایل در آن سال سخت، مخصوصن هنگام کوچ بهاره، همه‌ی امکانات دولتی استان به خدمت مردم ایل درآمد. حمایت مسئولان باهمت استان، که به خواسته‌ی بهمن‌بیگی پاسخ مثبت دادند، سبب شد که تمام امکانات استانداری، فرمانداری‌ها، ارتش و همه‌ی سازمان‌ها و ارگان‌ها، در اختیار ایل قرار گیرد. ریوها و کامیون‌های ارتش در جابجا کردن مردم، اثاثیه و حتا دام‌های برجامانده و بی‌رمق، مرتب در حرکت بودند و هنگام توقف و اتراق ایل، مواد غذایی رایگان از جمله آرد و روغن و خرما، بین مردم توزیع می‌کردند و آب آشامیدنی در دسترسشان قرار می‌دادند. بدن وسیله درایت و کوشش بهمن‌بیگی و همت سایر مسئولان استان، مردم عشایر را از نیستی و فنا نجات داده، به ساحل امن ییلاق رسانید.

یکی از وقایع مهم و فراموش‌نشدنی آن ایام این بود که، پس از گذر ایل به سوی ییلاق، روزی آقای بهمن‌بیگی با راننده‌ی خویش جهت بازدید از مدارس کهمره عازم بود، که در دامنه‌ی یکی از کوه‌های جنوب غربی شیراز وجود زن و کودکی تنها با مقداری اثاثیه‌ی منزل توجه‌اش را جلب می‌کند. چون جویای حال می‌شوند، زن می‌گوید: « ما همه‌ی دام‌ها و مال باری خود را از دست داده‌ایم. همسرم چند روز، پیش از آن که کامیون‌ها به کمک مردم بیایند، پیاده عازم آباده شد، (بیش از 300 کیلومتر فاصله) تا از دوستانی که در آن‌جا داریم، پولی قرض گرفته، برگردد و مارا با ماشین به ییلاق ببرد. چون کامیون‌ها آمدند، ترسیدم همراهشان برم، آن‌گاه همسرم در بازگشت دچار مشکل شود. به ناچار تنها در این بیابان چشم به راهش مانده‌ایم.

سپس با لحن امیدوارکننده‌ای می‌افزاید که: «اگر خدا بخواهد و نفسم به سرحد (ییلاق) برسد، نمی‌گذارم همسر و فرزندانم سختی بکشند. چون من قالی‌باف ماهری هستم، همسرم از دوستان آباده‌ای پول و بند قالی قرض خواهد گرفت و من قالی بافته، هم بدهی خود را خواهیم داد و هم امرار معاش خواهیم کرد.»

بهمن‌بیگی از ادامه‌ی سفر منصرف می‌شود و به شیراز برمی‌گردد. در راه بازگشت به شیراز، گفته‌های آن زن، تمام فکر و اندیشه‌ی بهمن‌بیگی را مشغول می‌کند. او در می‌یابد که اگر زن ایلی، بافندگی بداند در روز حادثه به پشتیبانی مرد بر می‌خیزد و نان آور خانواده می‌شود. پس باید کاری انجام داد. با این اندیشه، ظهر همان روز سنگ زیربنای مرکز قالی‌بافی عشایری در شیراز نهاده می‌شود. از طرفی هم هر روز برای آن زن و کودکش آب و غذا و میوه می‌فرستند تا همسرش برگشته، عازم ییلاق شوند.

بهمن‌بیگی در حقیقت پدر خانواده‌ی بزرگ تعلیمات عشایر و بلکه کل عشایر بود. همه‌ی پرسنل ده‌هزار نفری تعلیمات عشایر، در حکم فرزندان او بودند و برخی از بزرگترها در حکم برادرانش. هیچ‌کس در تعلیمات عشایر چیزی برای خودش نمی‌خواست؛ چون بهمن‌بیگی نمی‌خواست. تنها عشق او و سایرین خدمت به خلق خدا بود و عبادت تعلیم و تعلم. علاوه بر پرسنل تعلیمات عشایر و معلمان عشایری، بهمن‌بیگی، پناهگاه سایر مردم ایل هم بود. زنان و کودکان بی‌سرپرست، افراد بدون شناسنامه، صاحبان سلاح‌های بدون مجوز که به دست ژاندارم‌ها افتاده بودند. یاغیان از دولت، محروم‌شدگان از شغل دولتی، به وسیله‌ی ساواک، همه و همه تنها یک پناهگاه می‌شناختند و آن هم تعلیمات عشایر و شخص بهمن‌بیگی بود.

بهمن‌بیگی، در طول 33 سال کار مداوم هرگز از مرخصی‌های استحقاقی خود استفاده نکرد و به حمدلله هرگز بیمار هم نشد. پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و رو شدن پرونده‌ها، از مسئولان رده بالا در استان و کشور، تنها کسی که نه پاسپورت داشت و نه ویزا، نه حساب بانکی در خارج، نه ویلا، نه دلار و درهم و ارز داشت و نه یکی از اعضای خانواده‌اش در خارج از کشور زندگی می‌کرد، بهمن‌بیگی بود.

بدون تردید نیات خیر او و دعای خیر میلیون‌ها مردم عشایر بود؛ که تلاش بی‌حد و حصر و مذبوحانه‌ی گروهی خائن ظاهرفریب به جایی نرسید و بهمن‌بیگی به سلامت و آبرومند سال‌های بحران را پشت سر گذاشت.

دشمنان تنها کاری که کردند؛ نابودی و ادغام تعلیمات عشایر و غارت اموال آن بود، که برای بهمن‌بیگی جز نکونامی  و روسفیدی و برای عاملین ادغام جز بدنامی و لعنت ابدی مردم عشایر، پیامد دیگری نداشت. اما مایه‌ی شگفتی است؛ که بیش از 25 سال است از آن همه تجربه و نبوغ و آگاهی بهمن‌بیگی، هیچ استفاده‌ای نشده و نمی‌شود. همچنین مایه‌ی تاسف است که هیچ‌کدام از ساخته‌های بهمن‌بیگی به نام خودش نام‌گذاری نشده است. تردیدی نیست که روح بلند آن بزرگوارانی که نام بزرگشان بر روی مدارس و بناهای ساخته شده به وسیله‌ی بهمن‌بیگی گذاشته نیز، از این بی‌عدالتی خشنود نیستند.

در پایان از ستاد محترم بزرگداشت مقام معلم درخواست می‌گردد بهمن‌بیگی را که قبلن «منجی عشایر» لقب گرفته بود، از این پس «پدر عشایر» بنامند. چون برای مردم عشایر ایران، هیچ پدری دلسوزتر و خدمت‌گزارتر از بهمن‌بیگی، نبوده است. همچنین در صورت امکان، مدارس ساخته شده توسط بهمن‌بیگی را به نام خودشان نام‌گذاری کنند؛ تا بدین وسیله از ایشان تقدیر و تجلیل به عمل آید و مایه‌ی تشویق و ترغیب دیگر خدمت‌گزاران جامعه گردد. «بس بگردید و بگردد روزگار/ دل به دنیا درنبندد هوشیار/ این که در شهنامه‌ها آورده‌اند/ رستم و روئینه‌تن اسفندیار/ تا بدانند این خداوندان ملک/ کز بسی خلق است دنیا یادگار/ ای که دستت می‌رسد کاری بکن/ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار...» «سعدی»

برنویی بر دوش و برنویی در آغوش

نگاهی به نثر زیبای بهمن‌بیگی

امرالله یوسفی

ماهنامه‌ی انشا و نویسندگی شماره‌ی 20

مرداد 91

بر خود وظیفه دانستم تا پس از رحلت استاد محمد بهمن‌بیگی، کتاب‌هایش را با جان و دل برای چندمین بار مطالعه کنم و به این نتیجه رسیدم تا با نوشتن نکته‌های زیبای کتاب‌ها، یکبار دیگر دینم را نسبت به یکتا معلم ایلات ادا نمایم، چرا که همیشه همه را سفارش می‌کرد که کتاب‌هایم را بخوانید تا رمز موفقیتم را بفهمید. شاید کسانی که حوصله‌ی خواندن کتاب‌ها را ندارند؛ راحت‌تر می‌توانند این کتاب را که چکیده‌ی نکات ظریف شاهکار اوست مطالعه کنند و به صداقت و خدمت و ایثار و پشتکار ستودنی‌اش سر تعظیم فرود آورند.

*نمی‌توانم بخوانم و بنویسم، خواندن و نوشتن بوده‌ است که به این روز سیاهم انداخته‌است، باز هم بخوانم و بنویسم؟! «تو بی‌برادر نمی‌مانی، آموزش عشایر، برادرهای بسیار برای تو پرورده است.»« سرافرازی من و تو کاستی و کمی نمی‌پذیرد، هفته‌ها و ماه‌های تهمت و خصومت سپری می‌شوند، سال‌ها و حتا قرن‌ها نیکنامی بر جای می‌مانند.» امید من آن بود که پیوسته یار و یاور شکست‌خوردگان باشم، نه آن که برای نجات خود دست به دامن دیگران شوم.

*من از شط خروشان بودجه‌ی کشور، جوی باریکی به سوی عشایر کشیدم و جمع کثیری از کودکان و نوجوانان را با دانش و معرفت آشنا ساختم. جان کندم، راه‌های مخوف پیمودم، به قله‌های رفیع صعود کردم، به اعماق دره‌ها فرود آمدم، جز به مردم ایل به احدی نیندیشیدم. احتیاجی به شفیع ندارد، شفاعت آسمانی کار خود را خواهد کرد. کتابی درباره‌ی امیرکبیر در دست دارم و به این می‌اندیشم که اگر این مرد مهلت یافته بود و از حمام فین کاشان به سرای جاودان نرفته بود، من امروز آواره و متواری نبودم. «وای به حال ملتی که امیرکبیرهایشان را می‌کشند.»«به خدماتم تکیه داشتم، به کارم امیدوار بودم، کارم کاری نبود که بتوانم به آسانی رهایش کنم.» من به یاری اندیشه‌ام، به نتایج کارم رسیدم. من با چشم بینای اندیشه دریافتم که شهریارها و شهرام‌ها و شهرزادها از عهده‌ی اقامت و خدمت در ایل برنمی‌آیند و به جای آنان، کهزادها و کهیارها را به آموزگاری برگزیدم. خدمت با زمان و مکان از بین نمی رود. خدمت در آلاسکا خدمت است و «عدالت در زمان انوشیروان عدالت بود، هنوز هم عدالت است.»«هیچ چشمه‌ای زلال‌تر و روشن‌تر از چشمه‌های دل‌انگیز خدمت وجود ندارد.»

*آموزش عشایر جرقه‌ی آتش بود، بر خرمن جهل و بیداد زد. ابر بهاری بود، بر تشنگان ایل بارید. نسیم سبک‌خیز فروردین بود، غنچه‌های معرفت را در کوه‌ها شکفت. بوسه‌های نوازشگر مادر بود، اشک یتیمان را در بیابان‌ها سترد و دریغا که به پایان راه نرسیده از میان رفت.

*هنوز جوان بودم که دیده به دنیا گشود. هنوز پیر نشده بودم که جان به جان آفرین سپرد. چهره‌ام در آسمان فتح و ظفر می‌درخشید، ریاحین وحشی جبال و صحاری، گل‌های شهر و گلستان را از یاد برده‌ بود. عطر دانش، دشت‌ها و بلوط‌زارها را معطر ساخته بود. طنین خوشاهنگ شعر و سرود در کوه‌ها و کنل‌ها پیچیده بود. فروغ علم، از شب سیاه خانه‌بدوشان، روز روشن آفریده بود. از فرزندان چوپانان، دورافتادگان، از یاد رفتگان، هزاران آموزگار و دبیر فداکار، مهندس کاردان، طبیب حاذق و مدیر برجسته پرورش یافته بود و باز هم دریغا که روئین‌تن نبودم و بدخواهانم تیرهای خدنگ در دست داشتند. سال‌های بسیار مانند پیکارگری نامدار در میدان کارزار ماندم و سرانجام مثل دزدی نابکار، راهی جز فرار نداشتم.

*«در میان ایلات، به ایل بویراحمد علاقه‌ی خاصی داشتم. همین که آسمانم تیره می‌شد و دلم می‌گرفت، پیش از هر جا به سوی بویراحمد می‌شتافتم. سرزمین بویراحمد سرزمین آفتاب و ستاره بود.»

*سال پیش در همین روزها کجا بودم؟ در دشت لاله، در چم کوکو، در ساحل رود قره قاج؛ آن‌جا که دشت و کوه مثل دو مرد و زن زببا در آغوش هم بودند. کوه با تاجی از درختان سبز بر سر، و دشت با پیراهنی از حریر رنگین در بر، کوه نبود، پلی بود میان زمین و آسمان؛ دشت نبود، بستر شقایق‌ها و بابونه‌ها بود، بستر سبزه‌های نورسیده و غنچه‌های تازه شکفته.

*ما سوغات قند پارسی را با لهجه‌ی شیرین شیرازی برای کودکان عزیز شاهسون می‌بردیم.

*اگر در پی وفا و عاطفه هستید بروید به شما. زبان و قلمی دارم، زبان و قلم من ناتوان نیستند. اهل گفتن و نوشتن هستم. اگر کتاب‌هایم را مطالعه فرمایید ادعایم را می‌پذیرید.

*اعتقاد من و دوستانم این بود و این است که خدمت اگر اصیل و انسانی باشد، دیروز و امروز و شرق و غرب نمی‌شناسد.

*«طلای شهامت را با پشیز سواد مبادله نکنیم.» اعتقادم این بود و هنوز هم این است که شهامت عالی‌ترین و محترم‌ترین صفت آدمی است.

*اعتقادم این بود که تنبیه و حتا نکوهش و سرزنش می‌تواند کودکان را ترسو، جبون و بی‌روح بار آورد.

*«مردمی که معادن طلا، الماس و نفت دارند خوشبختند؛ ولی مردمی که سرمایه‌ای به نام شجاعت دارند خوشبخت‌ترند.» هیچ‌یک از صفت زشت و حقیر آدمیزاد به اندازه‌ی «ترس»، آری به اندازه‌ی ترس، شرم‌آور نیست. «از ترس بترسیم و شهامت را بستاییم.»

*پیاده‌های ما با دست تهی به میدان نبرد می‌روند و با اسب و تفنگ باز می‌گردند.

*«از نظم قبرستانی کلاس‌ها بیزارم. قبرستان‌ها از همه جا آرام‌تر، ساکت‌تر و منظم‌ترند. ما با زنده‌ها سر و کار داریم.» شما باید شجاعت ذاتی و فطری این بچه‌ها را با دانش و فضیلت بیامیزید و از هرگونه توبیخ بپرهیزید.

*گفته‌ام و نوشته‌ام، بار دیگر می‌گویم و می‌نویسم: «از فرزندان آزادگان وطن، غلامک‌های حلقه به گوش نسازید.»

*«انگشتان این طفل بوسیدنی است، نه زدنی.» انگشتانش را بوسیدم، اشک شوق در بسیاری از دیده‌ها درخشید.

*ملکی نیمه‌پاره‌ای به پا داشت، آفرینش گفتم و خواهش کردم که پایش را از ملکی بیرون آورد. پاشنه‌هایش پر از پنبه بود. کف‌های پا نشان می‌داد که برهنگی کشیده‌اند. بار دیگر به صدایی مرتعش و بلند فریاد کشیدم: آیا این پاها نوازش‌کردنی است یا آزردنی؟ جوابم دادند: «نوازش کردنی» بغض، بسیاری از گلوها را گرفته بود.

*نامش پروین بود. روشن‌تر از پروین بود. «عزیزان من، پروین را، پروین‌ها را باید شاد و خشنود نگاه داریم. گناه است که این لب‌ها به جای خنده، بگریند. گناه است که این چشم‌ها، چشمک نزنند و اشک بریزند.» کفش‌های بیش از سی و چند طفل کوچک و بزرگ به اندازه‌ی یک جفت کفش حسابی قیمت نداشت.

*درها بسته است. قوم و قبیله‌ی عجیبی بر سر کارند. از فریادهایم سودی نمی‌برم. از اوضاع عشایر بی‌خبرند. ضجه‌های مادران ما را نمی‌شنوند. باران را فقط برای نم‌نم باران و ابر را فقط برای سایه‌ی ابر می‌خواهند. «ما با پای برهنه بر خار می‌نهیم و این‌ها بر سم ستوران خود نعل طلا می‌کوبند.» در باغ‌ها و قصرهایشان جایی نداریم. زندان‌هایشان پر از ماست.

*«آن‌چنان مفتون بزک‌های خویشند که چادرنشینان را مایه‌ی ننگ می‌شمارند. غافل از این که باید کیسه‌ی دریوزگی به دوش گیرند و برای کسب صفات والای انسانی به کوه و صحرا پناه ببرند.» کلاهمان را می‌درند  که چرا نمدی است. قبایمان را می‌برند که چرا دراز است. چادرمان را آتش می‌زنند که چرا سیاه است. جنگل‌های سبزمان را از بین می‌برند و در مسیر جهانگردان، درخت زینتی می‌کارند. «کاش وحشی بودیم. بدشان نمی‌آید که وحشی و یاغی شویم، تا بهانه‌ای برای نیستی ما به دست آورند.» ولی فریب نمی‌خوریم، این‌بار دیگر فریب نمی‌خوریم، از یاغیگری و عصیان و طغیان می‌پرهیزیم و به جای تفنگ، دست به کتاب و قلم می‌بریم و نشان می‌دهیم که چه گنجینه‌ی گرانبهایی در نهاد ما نهفته است. «سواد تنها راه نجات است.»

*مردم کره‌ی خون‌آلود خاک هیچ‌گاه روی آسایش ندیده‌اند. این مردم گمراه و مظلوم، یا همیشه با هم در جنگ بوده‌اند و یا در تدارک جنگ.

*این قساوت‌ها و ستم‌ها، همه از کمبود و اشتباهات تعلیم و تربیت سرچشمه می‌گیرد.

*جهان و اولیای جهان، باید هوشمندترین فرزندان خود را برای آموزگاری، دبیری و استادی اطفال خود برگزینند.

*زیبایی ییلاق ما افسانه‌ای بود. ییلاق نبود، گوشه‌ای از بهشت آسمان بود که راهش را گم کرده به زمین آمده بود.

*برف قله و چشمه‌ی جلگه با هم آشنا بودند.

*دریغا که دوران شادمانی دیرپا نبود و سرانجام اشک و آه به خانه‌ی ما نیز راه یافت.

*مهلت و مدارایی در کار نبود. طناب‌ها را گسستند، دیرک‌ها را شکستند و چادرها را فرو کشیدند.

 

سایت رسمی زنده یاد محمد بهمن بیگی
(بنیانگذار تعلیمات عشایری ایران)

کلیه حقوق معنوی و محتوای این سایت محفوظ بوده و استفاده از مطالب و تصاویر آن، با ذکر منبع بلامانع است.

© 2 0 1 5   .   A L L   R I G H T S   R E S E R V E D

زیر نظر شورای موسس و برنامه ریزی

مسئول اجرایی سایت: پوریا بردبار منش

گرافیک دیزاین: غزال پریزاد

اجرای وب سایت: فربد توکلی

برای غنی کردن محتوای سایت به کمک شما نیاز داریم. لطفا تصاویر و مطالب خود را به رسانه‌های اجتماعی وابسته به این سایت بفرستید و یا به نشانی الکترونیک info@bahmanbeigi.ir ارسال کنید.

Instagram Facebook LinkedIn Twitter

These advantages are rolex replica not only in replica watches uk winter, no matter what season, the steel strap rolex replica uk has these strengths. But this is relative to replica rolex the leather strap, the steel strap will fade.